دیشب شروع کردم به غر زدن و احسان هم وارد شد و یکی‌درمیون غر زدیم. غر سوم به بعد چرت‌وپرت بود ولی تا کلی ادامه دادیم. بعدش من خیلی حس بهتری داشتم.

الانم می‌خوام غر بزنم. بعدش مثبت‌هاش رو بنویسم. من عادی هستم. فقط نمی‌خوام هفته‌ای ۴۴ساعت بیرون خونه کار کنم. و ۷-۱۰ ساعت هم تو مسیر باشم. چون خسته میشم. همین! معنیش این نیس کارم رو دوس ندارم. شرکت یا همکارا رو دوس ندارم. درباره شغلم تردید دارم. فقط مسالم ساعت کاریه. روزی ۱۱ ساعت بیرونم. که اینو نمی‌خوام.

همچنین دوست ندارم همش خونه باشم. دوس دارم با آدما درتعامل باشم. برم بیرون با بقیه بخندم، ناهار بخورم، خسته بشیم و کار جمعی بکنیم. ینی چون نمی‌خوام هفته‌ای ۵۵ ساعت سرکار برم باید ازینا محروم باشم؟

فضای کار اشتراکی واقعا خوبه. ولی الان نمیرم و دارم از خونه موندن و صب تا شب آدم ندیدن دیوونه میشم.

سگم سگ.

خودم نه ها. اعصابم. سگ سیاه افسردس.

چک کردم متاسفانه نزدیک پریودم نیست

سفرنامه گیلان

یکشنبه شب 13 خرداد یه خونه از جاباما رزرو کردیم. یه روستا به اسم ورده‌سرا نزدیک اسالم گیلان. سه شب

چون یکشنبه شب مهمون داشتیم، 2شنبه صبح وسایل رو جمع کردیم و ساعت 12.30 راه افتادیم. از قبل مپ زده بودم گفته بود 5 ساعت، ولی چون تعطیلات بود 7 ساعت تو راه بودیم. ناهار رو خونه خوردیم و تو راه یه توقف 20 الی 30 دیقه‌ای داشتیم.

ساعت 7.30 رسیدیم به خونه‌ای که رزرو کرده بودیم. خونه مشابه عکس‌ها بود، ولی چندتا مساله داشت. ظرف و ظروف ناقص بود. بشقاب نداشت. ماهیتابه و قابلمه هرکدوم یه دونه داشت. پتو و روانداز مبلاش کارکرده بودن. اصلا دلم نمیومد حتی روشون بشینم! میز جلو مبلی هم نداش. که باعث شد ما کلا رو زمین غذا بخوریم. سرویس و حمومش خوب بود. مرغ و خروس و جوجه هم داشتن که احسان خیلی مشغول اونا میشد! یه چیز دیگه خونه هم، واحد ما همکف بود، صابخونه طبقه بالا ساکن بود درنتیجه رفت و آمد و حرف زدن اهالی منزل یه ذره آزاردهنده بود. پنجره ها باز بودن، انگار بغل ما دارن حرف میزنن. شب خونه بودیم

روز اول:

صبح سه شنبه ساعت 4.30 برا طلوع رفتیم ساحل. اول رفتیم ساحل دهکده مسعود. که خیلی کثیف بود. اونجا زیاد نموندیم، رفتیم ساحل آلالان تمیزتر بود. اونجا شنا کردیم. طبیعتا صبح اون ساعت کسی هم نبود. چسبید :) فاصلمون تا ساحل 20 دیقه بود. برگشتیم خوابیدیم. بعد صبونه خوردیم و آماده شدیم بریم جاده اسالم خلخال. جایی که یکی از اهداف اصلی سفر بود.

قبل سفر از یکی شنیده بودم، هر عکس خوشگلی که می‌بینم جاده اسالم خلخاله. من از قبل هم خیلی دوست داشتم اینجا بیام. با تصور رفتن به بهشت، وارد جاده شدیم! :) جاده از کوهستانی که پوشیده از درخت بود رد میشد. پیچ در پیچ و سبز. اطراف جاده هم بلال و چایی زغالی میفروختن. هوا خنک بود و جاده زیبایی بود. هوا صاف بود درنتیجه از مه خبری نبود، ولی باد خنکی میومد. یه زمان‌هایی هم از پنجره سرمون رو بیرون می‌بردیم. بعد از جاده کوهستانی به دشت سرسبز رسیدیم که خیلی قشنگ بود. تو مسیر کنار رودخونه هم توقف کردیم و از صدای گنجشکا و هوای خوب لذت بردیم.

برای ناهار رفتیم کبابخانه باکرم تو شهر تالش. از گوگل پیداش کردیم. کباب بره رو به صورت کوبیده و چنجه میفروخت. خیلی خوشمزه بود. بعد از ناهار میخواستیم جنگل بریم که چون هوا خیلی گرم بود رفتیم خونه یکم استراحت کنیم بعد که هوا بهتر شد بریم بیرون دوباره. عصر تصمیم گرفتیم بریم دریاچه سرآگاه، سمت تالش. عجب دریاچه‌ای! دریاچه مصنوعی بود و ماهی توش پرورش میدادن. دورتادورش هم شالیزار برنج بود. دورتر هم کوه‌های پر از درخت. قطعااا بهشت شبیه اینجاعه! :) دورش رو پیاده رفتیم و خیلیی خوش گذشت. غروب هم کنار دریاچه بودیم. امکان پیک نیک کردن هم فراهم بود.

تصمیم گرفتیم برای نماز مسجد جامع تالش بریم، قبل از اون هم بستنی و فالوده تو شهر خوردیم و یه دوری هم زدیم. برای شام هم یه رستوران غذای خانگی پیدا کردیم تو اسالم. اونجا پلو ماهی قزل‌آلا خوردیم. غذای خانگی توبا. که توسط خانوم های محلی اداره میشد و حس دستپخت خونگی رو به آدم میداد. من که خوشم اومد. تا رسیدیم خونه ساعت حدود 11 بود.

یه نکته‌ای که باید بگم اینه که قبل سفر اصلا نرسیده بودیم سرچ کنیم کجا بریم و چی بخوریم. بالا هم نوشتم شب قبل اومدن خونه رزرو کردیم که گزینه های کمی برای انتخاب داشتیم. جفتمون گیلان رو بچگی اومده بودیم درنتیجه چیز خاصی از قشنگیاش و جاهای دیدنیش یادمون نبود. همینجور یه روستا رزرو کردیم وراه افتادیم. درنتیجه برای اینکه الان چی کار کنیم و کجا بریم چالش داشتیم و یه زمانی از سفر رو باید به سرچ اختصاص میدادیم. بقیه روزها کجا رفتیم هم میگم ولی راستش رو بخواین نتیجه سفر یهویی خیلی بدم نشد و صفای خودش رو داشت.

روز دوم:

امروز قرار شد سمت تالاب انزلی و شهر انزلی بریم. و ناهار جوجه کبابی بزنیم. جوجه و گوجه منقل رو از خونه برداشته بودیم. زغال هم شب پیش خریدیم. همه چی تکمیل بود. طرفای ساعت 10.30 رسیدیم تالاب نیلوفر آبی،‌ سمت آبکنار. قایق سوار شدیم. بردمون سمت نیلوفرهای صورتی،‌ که هنوز گلشون درنیومده بود. تخم پرنده ها که روی برگ سنبل‌ها درومده بود رو نشونمون داد و کلبه‌ای که روی آب بود و میشد برای 24 ساعت اجارش کرد رو دیدیم. تو اون گرما،‌ واقعا خوب بود چون قایق تند هم میرفت، بااد میخورت به صورتت و حال میداد،‌ ولی کلا به نظر من میشد قایق هم سوار نشد. خیلی چیزی برای نمایش نداشت. کرایه‌ش هم 300 تومن بود.

بعد قایق باید یه جا برای منقل روشن کردن پیدا میکردیم و نون میخردیم. پارک جنگلی اشپلا رو پیشنهاد دادن،‌ رفتیم وقتی رسیدیم یادمون اومد نون نخریدیم،‌ برگشتیم دنبال نون. جالب بود همه میگفتن نونوایی 4 به بعد باز میکنه و نون نیست. بالاخره سوپری 8 9م نون پیدا کردیم و مقصدمونم تغییر کرد. رفتیم جنگلای لارسر. یکم مسیرمون طولانی‌تر شد ولی واقعا می‌ارزید. طبیعت بکر،‌ تقریبا هیچ ماشین و آدمی نبود. البته امکانات سرویس بهداشتی و .. هم نبود. اطرافمون گاوها چرا می‌کردن و صدای آب رودخونه و جیک‌جبک گنجشکا میومد. وسط درختا نشستیم،‌ باد هم می‌وزید به صورتمون. توی اون هوای گرم و آفتاب،‌ بهتر از اینجا نمیشد پیدا کرد. 3 4 ساعتی موندیم تا گرمای هوا کم بشه. بعد به سمت شهر انزلی حرکت کردیم.

توی مسیر پادکستای مختلف رشت و انزلی میذاشتم. این کار باعث میشد بیشتر توی محیط باشیم و اطلاعاتمون درباره انزلی و گیلان بیشتر میشد. مسیرای بین روستاها دوطرفه بودن و چون تقاطع بینشون بود پر از سرعتگیر بودن. به جز معدودی از جاده ها که چاله چوله داشت، بقیشون آسفالتشون خوب بود. ساعت5.30 رسیدیم پل غازیان بندر انزلی، از اسکله انزلی رد میشه و پل مخصوص پیاده‌رویه. از بالای پل قایقای زیاد گردشگری دیدم که مسافرا رو جابجا میکردن. 2 3 مدل قایق هم بودن. یکم گرما اذیت میکرد پس رفتیم زیر پل، کنار اسکله تا هم تو سایه باشیم هم یکم کنار اسکله بشینیم. داشتیم از پل پایین میومدیم که همونجا که احسان همکارش رو دید! واقعا دنیا کوچیکه.

مقصد بعدی موج‌شکن بود. پیاده‌راه برای توریستی ها و مردم شهر کنار ساحل دریای خزر. غروب رو اونجا گذروندیم. جالب بود که لبه‌ی موج‌شکن پیرمردهای محلی نشسته بودن و خوش‌وبش میکردن. جوون های شهر هم میدیدیم که دسته دسته اومده بودن برای تماشای غروب و گذروندن وقت. توی پادکست آقاهه میگف "دریا وابستگی میاره. هیچ فردی تو انزلی پیدا نمیکنی که دریا یکی از آشناهاش رو ازش نگرفته باشه، ولی بااز دریا میری و ازش آرامش میگیری. داداش منم پارسال دریا ازمون گرفت ولی باز دریا رو دوست دارم." موقع غروب و بعد از اون کنار دریا تو ساحل قدم زدیم و عکس انداختیم و از عظمت دریا شگفت‌زده شدیم.

برای شام رفتیم غذای خانگی پاییز 96 توی شهر انزلی، داخل شهر ترافیک بود و 20دیقه‌ای طول کشید که به رستوران رسیدیم. غذا میرزاقاسمی سفارش دادیم و اناربیج. یکی از اونیکی خوشمزه‌تر. اولین بار بود اناربیج میخوردیم، اناربیج مثل فسنجون گردو رو سرخ میکنن، سبزی‌های معطر اضافه می‌کنن و بجای مرغ، گوشت قلقلی میذارن. من خیلی از طعمش خوشم اومد. میرزاقاسمی هم بادمجونش رو کبابی کرده بودن بخاطر همین اصلا چرب نبود و خوشمزه هم شده بود. از انزلی تا ورده‌سرا که خونمون بود 1.40دیقه‌ای تو راه بودیم. هم جاده‌ش دوطرفه بود هم یه سری جاها چراغ نداشت. ساعت 10.30 خسته و کثیف و پر از عرق رسیدیم و هیچی مثل حموم آب گرم اون موقع نمی‌چسبید.

روز سوم:

با اینکه دیروز خیلی خسته شدیم ولی ساعت رو گذاشتیم روی 4 صبح و دوباره گفتیم بریم طلوع رو ببینیم. 4.30 به سمت ساحل آلالان راه افتادیم و چی بگم جاتون خالی. هم شنا کردیم هم به تماشای عظمت اشعه و نور خورشید روی خزر نشستیم. وقتی رسیدیم یه ماشین اونجا بود، یه دختر خانوم مشغول عکس گرفتن بود. ازین لحاظ برام جالب بود، تا حالا ندیده بودم یه دختر تنها بیاد برای تماشای طلوع. البته اینکه دریا هم کم میرم تو ندیدنم بی تاثیر نیست. اونجا که بودیم یه خانواده دیگه هم اومدن یکم تو ساحل دویدن و ورزش کردن و رفتن. یکم بعد مام رفتیم خونه، امروز باید وسایل رو جمع کنیم خونه رو تحویل بدیم و بزنیم به جاده. تصمیم داشتیم سر راه 3 4 ساعتی هم رشت بریم،‌ ناهار اونجا باشیم و بعد بیایم تهران. ساعت رو گذاشتیم رو 7.20 خوابیدیم، ازقضا خواب هم موندیم و ساعت 9 بیدار شدیم. دیگه صبونه خوردیم، وسایل رو جمع کردیم، خونه رو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت رشت.

تو مسیر بعد یکم حساب کتاب، به این نتیحه رسیدیم رشت نریم چون تا برسیم تهران دیروقت میشه و خسته میشیم. ما هم هیچکدوم تمایلی نداریم شب رانندگی کنیم. با تغییر برنامه تصمیم گرفتیم بریم موزه میراث روستایی گیلان. و پسر چه تصمیم خوبی.

موزه میراث روستایی گیلان، تو پارک جنگلی سراوانه. جنوب رشت و در کمربندی رشت قزوین. دقیقا سر راه. تو موزه معماری روستاهای مناطق مختلف استان رو نشون داده و یه سری عناصر فرهنگی مربوط به ابزارهای زندگی و کار، خوراک، پوشاک و … نمایش داده شده. بلیطش نفری 20 هزارتومن بود و بازدید از موزه 2 ساعتی زمان میبرد،‌ یه خوبی که موزه داشت، وجود مسجد و قهوه‌خونه و سرویس‌بهداشتی بود. بخاطر قرار داشتن موزه تو جنگل، محوطه سایه بود و ناهار هم اینجا خوردیم و راه افتادیم به سمت خونه. اینجا صفحه ویکی پدیای موزه هست. اینجا هم اطلاعاتی درباره موزه میتونین بخونین و بشنوین و ببینین

در ادامه هزینه‌هامون رو نوشتم. نسبت به سفرهای دیگه،‌ نه زیاد خرج کردیم،‌ نه کم. خرید هم کلا نرفتیم

4وعده غذای بیرون: 1میلیون و 550

خرید خوراکی در سفر: 350

84 لیتر بنزین: 126

هزینه‌ سه شب اقامت: 2 میلیون و 467

جمع کل سفر: 4 میلیون 847 هزار تومن

الناز زنگ زده میگه برو تو سایت، موقعیت شغلی این ۳ ۴ تا شرکتو چک کن. شرکتای زیرمجموعه بانک. شرکت خودشم جزوش بود

اول بخاطر مهریونیش اکلیلی و قلب‌قلبی شدم. بعدش برگااام از حرکتش ریخت چون چنین درخواستی نداشتم کلا!

شرکتشون معتقده، محیطش سمیه. و رابطه آدما خوب نیس. ولی امنیت شغلی دارن و چون نیمه دولتیه حقوق خوب.

دیدگاهش برام جالبه با اینکه محیط سمیه، منو تشویق به اومدن می‌کنه. منِ محیط‌حساس و محیط‌مهمی که علاوه‌بر اینکه رابطه خوب بین همکارا رو می‌خوام، کارمم مهمه که دوس داشته‌باشم. منِ ایده‌آل‌گرا رو.

چرا وقتی از محیطش راضی نیس اونجا می‌مونه و محلش رو تغییر نمی‌ده؟ چرا آدما رو تشویق می‌کنه بیان اونجا؟

جلسه ی 1شنبمم با میرهادی بود. 20دیقه قبلش فهمیدم.

1ساعت بود و نفسگیر بود، ولی ازش یاد گرفتم. سوالات کالچرال و تحلیلی و اینا پرسید، ساعت 12 تا 13 بود ساعت 12.50 به بعد دیگه خیلی خسته شدم. ولللیی، سر سوالای تحلیلی، به خصوص سوال دوم من استرس گرفتم، و تو تحلیل جواب تلاش کردم تمرکز کنم و استرسم رو کم کنم. درنتیجه نتونستم روی جواب تمرکز کنم و خوب جواب ندادم. به جز این بقیش اوکی بودم.

ولللییی سر همین خوب نبودن در سوال تحلیلی من واقعا ناراحت شدم، چون بخشی هم بود که ادعا دارم توش، بم برخورد!!

تایم ریکاوریم 2روز طول کشید به چندین دلیل:

میرهادی برای احسان آدم مهمیه. سر همین من سر مصاحبش استرسم نسبت به حالت عادی بیشتر بود. چرا باید این اتفاق بیوفته؟ به همون دلیلِ استرس های تنظیم یار و متدیتا. که قضاوت آدمای آشنا برام مهم میشه و nبرابر خودم رو بیشتر تحت فشار قرار میدم. حقیقتا هم سر هیچی!

چون من اجازه خطا کردن به خودم نمیدم، سر اشتباه کوچیک خودم رو سرزنش میکنم. دیروز با احسان حرف زدیم گف منم تو مصاحبه ضرب دو رقمی در دو رقمی رو بلد نبودم. گفتم من برام کار سختی نبود ولی چون استرس داشتم نتونستم جواب بدم. احسانم گف این خیلی طبیعیه نیلوفر. در این لحظه من بغض کردم. چون انتظارم از خودم زیادی بوده و سخت میگرفتم به خودم.

ماجرا همزمان پریودم بود و هورمون هام فعالیتشون بیشتر شده بود و من حساس تر شده بودم.

دیروز با الناز و باران بیرون رفتیم و لطفی که به خودم کردم این بود که حرف زدم درباره موضوع، و خیلییی خوب پیش رفت. یکم جلسه تراپی و اینا و حالم ازین رو به اون رو شد! :)

خدایا من سپرده بودمش به خودت و هرچی خیر من توشه. واقعا شکرت. ممنونم ازت بسیااار. دوستت دارم

کمی غر بزنیم

هم نزدیک پریودمه، هم چند وقته از خونه کار میکنم. درنتیجه غرها لحظه ای هستن و نمیشه تعمیم داد.

یه هفته هست کار دستم نیس! درنتیجه حوصلم سر میره.

فکر میکنم باید حتما بیرون از خونه کار کنم. در فضای کار اشتراکی مثلا. اینطوری از خونه، دوست ندارم. اون پروژه هه، نشد. اونیکی پروژه رو بعد یه هفته هنوز جواب ندادن، که احتمال نشدنش بالاعه.

اون پروژه ای که میخواستم نشه، شد!

امروز یه مصاحبه دارم. ساعت 12. برای کار حضوری و فول تایم.

پست آخر حسن شیخ رو دیدم،‌ هوس کردم منم روزمره بنویسم. قبل از شروع بگم که چقد به قلمش حسودیم میشه و عمیقا خوش به‌حالش بابت قلم گیرا و جذابش.

شب با این برنامه خوابیدم که صبح ساعت 6.30 بیدار شم و با مترو 7.30 برای نماز میت خوندن دانشگاه برم. موقع نماز یاعت 4.30 که بیدار شدم به ذهنم رسید،‌ اون ساعت اون لوکیشن خیلی شلوغه و برگشتن با مترو برگردم اذیت میشم. درنتیجه تصمیم گرفتم با ماشین برم و طرفای میدون تیموری (سابق) پارک کنم.