بنشین لحظه ای رو در روی من
امروز صبح همینجور که داشتم غلت میخوردم، دیدم یه چراغ تو سالن روشنه، دستمو کشیدم رو تخت، جایی که احسان باید خواب باشه که دیدم نیستش. پاشدم دیدم ساعت 4.30عه و احسان همینطور رو مبل نشسته. دل درد داشت و اصلا اشتها هم نداشت.
ساعت 6.24 درحالیکه دیرم شده بود از خونه زدم بیرون و چون اتوبوس رفته بود یه قسمتی رو پیاده رفتم تا با تاکسی برم پایین، تو مسیر ماه رو دیدم که داشت تو آسمون صاف و تمیز تهران دلبری میکرد. خورشیدخانوم هم طلوع کرده بود و از شرق داشت بالا میومد. واقعا حضور ماه و خورشید و باد ملایمی که میوزید خیلی باشکوه بود و نگم از عظمت خورشید موقع طلوع.
ساعت 8.45 با احسان حرف زدم و همچنان حالش بد بود و نمیتونس چیزی بخوره، گفتم همین فرمونو ادامه بدی باید بستری شی، گف میدونم و من ته دلم خالی شد. یه چاه به عمق بینهایت توی دلم درومد. کارم از استرس گذشته بود و طبق این موقع ها دل درد و اذیت روده شروع شد. قرار بود ساعت 9.30 یه آپدیت از خودش بده که من طاقت نیووردم و 9.10 زنگ زدم. بدین صورت که گف داره سیب میخوره و من گفتم میخوام بیام خونه. احسانم گفت نفس عمیق بکش و آروم باش. رفتم تو حیاط و فقط جلوی خودمو گرفتم اشکم نریزه.
جلسه هیئت مدیره شنبه تشکیل شده بود که امروز نتیجش رو ما فهمیدیم، 32 درصد افزایش حقوق که بچهها گفتن کمه و میخوایم 45 50 درصد افزایش داشته باشیم. فردا چهارشنبهسوری هم تا ساعت 14 ساعت کاریمون هست. چون تسک خاصی ندارم، دوره ixdf میگذروندم امروز. یه گلدون خیلی خوشگل هم برای تک تکمون اووردن. خیلی وایب مثبت داشت و هیجان انگیز بود.
احسان هم پیشازظهر دکتر رفت و سرم زد، چون شب شرکتشون افطار میده و 2روزه سرکار نبوده گف میره سرکار. ولی ساعت 16 پیام داد که من خونم و نرفتم. یکم برنامم بهم ریخت چون فکر میکردم افطار خونه نیس عجله ای برا خونه رفتن نداشتم ولی الان که فهمیدم خونس باید کم کم برمیگشتم خونه. تو مسیر خونه، چون سه تا ماشین باید عوض کنم و یه مقداری شلوغ بود گلدونم چندتا از برگهاش آسیب دیدن.
شب هم چه عرض کنم. کلی به احسان اصرار میکردم یه ذره سیب زمینی بخوره. یا یه قلپ نوشیدنی بخوره. بنده خدا خیلی اذیته. منم ازون طرف مامان مرتب پیگیر بود و نگران بود.