روز به یاد ماندنی

۵شنبه ۲۴ مهر رو به عنوان روز به‌یاد ماندنی نامگذاری کردیم.

صبح پنکیک درست کردم، ترکیب فوق‌العاده شکلات صبونه با موز رو کشف کردیم. بعد رفتیم امپول بزنیم، بیمارستان شلوغ بود برگشتیم. رفتیم تره‌بار بعدش احسان گفت آش بخرم؟! و اینگونه بود صبونه موردعلاقه جفتمون رو تو یه روز خوردیم. بعدشم احسان تصمیم گرفت تو ظرفای پیتزا که تازه خریده برای ناهار پیتزا درست کنه. انصافا خوشمزه شد. موقع ناهار اریاشهر دونفر رو دیدیم. بعد از ناهار هم برنامه به راه بود. قبل از ظهر هم یه ۵۰ دیقه‌ای هم با نرگس ویدیوکال کردم. درحین ویدیوکال تصمیم به خوردن کباب گرفتم. احسانم از دیروز گفته بود مهمونم کن پاداش پابلیش محصول گرفتی. دیگه قرار شد شب بریم ریحانه برگ بزنیم.

عصر من مسجد رفتم بعدش اماده شدیم بریم ریحانه. اونجا که رسیدیم دیدم عه! داداشش‌اینا هم هستن. فکر کردم اتفاقی اونا هم اونجان، که چون برای همه عادی بود فهمیدم عه! سوپرایز شدم 😀 دیگه ازینجا به بعد شروع شد. شام خوردیم. بعد دیدم به به، کیک و هدیه هم اضافه شد. دیگه حسابی احسان کلک‌بازی دروورد و چسبید. تولدم مبارک شد👩‍❤️‍👨✨

سه سالگی

امروز سه ساله شدیم ✨👩‍❤️‍👨💃🕺💃🕺

علاوه بر عروسی در کون من، در کون بقیه نیز عروسی برگزار کردم.

بخوام حقیقتش رو بگم، ناراحت نشدم. ولی زد تو برجکم. اینجوری بود که داشتیم درباره یه موضوع اختلافی حرف میزدیم. تقریبا همه هم نظر بودیم. من داشتم پاره ای از توضیحات میدادم. یهو عصبانی شد، سرخ شد و گارد گرفت سمت من. در وهله اول اینجوری بودم، چی شده؟! با منه؟! چرا اینجوری میکنه؟! بعد متوجه شدم از قبل از من دلش پر بوده‌. یهو وسط جلسه شلنگو گرفت روم 😂 من فقط گفتم این برداشتی که کردی منظور من نبود، اگه ناراحت شدی ببخشید.

مساله اصلی اینه یه وقتی یه حرف من ناراحتش کرده، نیومده فیدبک بده، یه جای اشتباه بروز داد. الان هم من اینجوریم با تو مشکلی ندارم، تو حرفی داری بیا بزن.

یک آدمی که واقعا من رو خشمگین میکنه اینه. علائم عصبانیت رو وقتایی که تو جلسه این ادم منو خطاب قرار میده فقط تو خودم میبینم.

شرایط هم اینه که جلو بقیه ادما، بقیه واحدا، شروع به تخریب کار من میکنه، جوری برخورد میکنه که من هیچی حالیم نیست و بدیهیات رو هم پیاده نمیکنم. اخیرا هم متوجه شدم که مجزای از کیفیت کار، این برخورد رو میکنه. ینی ضعف در کار من نیست. مدل حرف زدن هم اینجوریه که با اعتماد به نفس و حق به جانب، چرت و پرت میگه. امروز یه ادم بقیه واحد گفت که من درست میگم و تو داری چرت میگی اونم باز به توجیهش ادامه داد. تقریبا بدیهی بود حرف اون اشتباهه. من اگه یا عصبانیت حرف میزدم درست بودن حرف خودمو زیرسوال میرفت سکوت هم نمیتونستم کنم. چون انگار حرف‌هاش رو پذیرفتم. نیاز هم دارم درباره این شرایط حرف بزنم. چون بار چندمه که داره تکرار میشه.

اوایل عصبانیتمتو کلامم میومد. الان سعی میکنم خونسردیم رو تو کلام حفظ کنم ولی هنوز از جوابی که بهش میدم راضی نیستم و هنوز این رفتارش باعث خشم و ناراحتیم میشه

بااینهمه ادم درارتباطم. فقط این اینجوریه که من رو اینجوری ناراحت میکنه ولی همین باعث رشد من و شناخت بیشتر خودم میشه. اگه تو خونه میموندم شیب رشدم ممکن بود کمتر باشه.

حلاصه که نیلوجوون میگذره، صد سال اولش سخته. رهاا کن..

این حالتی که یه دختر دیگه هست و باهم از حیوونا میترسیدیم و جیغ میزنیم هم کانسپت جالبیه :) یه جا صدای یورتمه اسب از پشت سر اومد و معصومه جیغ زد دویید، منم دوییدم اومدم دست احسانو بگیرم که در صدم ثانیه اخر متوجه شدم نزدیکترین ادم احسان نیست و همکارمه و وااقعا خدارحم کرد دستشو نگرفتم😂🙈

یه تیکه دیگه هم خره چموش شده بود، هی دور خودش میچرخید، ۴تامون چسبیدیم به‌هم. بغل دره (عمقش زیاد نبود) خره میچرخید. یکیمون افتاد، دُمِش هم کامل به من و معصومه خورد. وایی اینجا که دیگه خندمون بند نمیومد😂😂

ضرب‌المثل تو ماشین هم خوش گذشت. بار دیگر بی‌سوادیم برمن عیان شد

خدایا خیلی شکرت❤️

امم مغزم نمیدونم چرا اینطوریه. عصبیه. نمیدونم چرا. چیزی هم نشده. همه رو میخوام بدرم. خرخرشون رو بجویم. تکرار میکنم بدون دلیل. البته خودمم با خودم حالم خوب نیست

سلامتی نعمتیه که نباید با خودم اینکارو کنم. میترسم برم روانشناس و بگه باید قرص بخوری. از طرفی هم میترسم کاری نکنم کار به جاهای بد برسه.

برا رودم هم میترسم دکتر برم. نمیدونم باید چیکار کنم. استیصاله وضعیتم.

خدایا کمکم کن. مغزم ارامش داشته باشه. خدایا لطفا. هرچیخیر من توش هست بشه و کمکم کن‌. لطفا سلامتی بده