مراحل تعویض پانسمان خیلیییی راحتتر از چیزی که فکر میکردیم پیش رفت :)

حلقمم هم خونه بود

مصاحبه هم راحت انجام شد

بارون میاد و برگهای درختان می‌ریزه و حال خوب و جالبیه.

تمایل دارم کلا آرامش بیشتری داشته باشم

اومدم بیام اینجا، بنویسم چه چیزایی باعث استرسم شدن. که یکم آروم شم. دیدم حلقم نیست، بدتر شدم.

حلقم کوو😱😱

می‌خوایم بریم پانسمان رو عوض کنیم الکی استرس گرفتم

دیروزم یجا برا مصاحبه پیام داده بود ندیده بودم. زنگ زده بود متوجه نشده بودم. الان امروز قرار شد حرف بزنیم..

دیگههه پستهای لینکدینم ۲تای آخر لایک کم خوردن!🥴

دیگه کونم درد می‌کنه روش می‌شینم

اومدم اینجا، داره همش حرص میخوره. منم همشش دارم حرص میخورم چرا داره حرص میخوره! :))

دختر خودشم دیگه!

نشستیم داریم زندگیمونو میکنیم، بعد تجمع میزارن. مجدد می‌خوایم زندگی کنیم نت رو قطع میکنن😑 ما تجمع نخوایم، بخوایم زندگیمون رو کنیم با همین نت فکستنی، کی رو باید ببینیم

خدایا خودت صبرمونو زیاد کن

یه لایف استایلی که الان رو بورسه و من واقعا باهاش کانکت نشدم، تلفن نزدنه. من خودم آدم تلفن زنی نیستم. ولی وقتی قراره برم بیرون و برنامه باشه، می‌خوام تکلیفم رو بدونم. درنتیجه زنگ میزنم تو ۲ ۳ دقیقه برنامه رو شفاف میکنم و تمام. بخاطر اینکه یه پیام تلگرام ندم طرف نبینه. یا ۶ساعت بعد جواب بده. ولی دوستام اینطوریه که تلفن میزنم جواب نمیدن. چون بدشون میاد.

نتیجه میشه این. تو راه بیرون رفتن باهاشون بودم که فهمیدم برنامه کنسله. و تمام روزم برنامش بهم خورد.

الانم جواب نمیدن :)))

کللللی‌ شارژ و با انرژی داره با تلفن حرف میزنه. من که متعجب و راضی و خشنودم 😀

دیشب پریودم تموم شد. بعد اومدم پاچه احسان رو گرفتم. گف تو مطمئنی پریود نیستی؟ گفتم چرا هستم!

یه چیز دیگه هم یادم اومد. سر اینکه با دوستام رفتیم بیرون و سر ساعت برگشت به خونه بهم گیر دادن ناراحت شدم.

حالا کل 10 روز اخیر رو زیرورو میکنم ببینم حالم کی بهتر میشه

آهااا یه چیز دیگه هم هست

احتمالا با مریم حرف زدم و سعیده اومده. دوباره هوایی شدم. توی ناخودآگاهم مقایسه میکنم و اتفاق شتی میوفته

به احسان میگم اعصابم خورده. ولی نمیتونم دربارش باهاش حرف بزنم.

از بغض نفس کشیدنم سنگین شده و خوب نیلوجوون come on.

البته الانم سعیده یه چیزی گف که کرک و پرم ریختت. گف با بچه تو شکمش اومده.

دیروز برگشتن به خونه یکم اعصابم خورد بود. یکم فکر کردم که چی شده

شمال مکان رزرو کرده برای آذر که باهم بریم. گف شایدم باشن. برگشتن احسان گف که هستن. درنتیجه من خیلی استرس گرفتم که تا حالا با پدر و مادرش مسافرت نرفتیم 4تایی و نمیدونم چه قراره پیش بیاد. بعد که گف هستن دیگه نور علی نور. بنده خدا خیللییی دختر آروم و خوبیه. و اوکیه. و مساله ای که دارم از زیادی آروم بودنشه. کلا حرف مشترک نداریم ما!! بعد که حرف نمیزنه نمیدونم ناراحته. خوشحاله. ناراضیه. شرایط بروفق مرادشه... . کلا مامانش خیلی آدم کول و اوکیه. تا حالا ندیدم مقایسه کنه یا هرچیییز دیگه ای. بخاطر همین من خیلی خودمم. نمیدونم تو شرایط اونا چه جورین و این اکت من تو خانوادشون چه معنی میده. همسرمم که خداعه تو این موارد. هیچییی نمیگه. درنتیجه اگه یه اکتی انجام بدم که مطابق میل اونا نباشه. خودم باید پاسخگو باشم. کلا این چیزاش پیچیده میکنه. اینکه نمیدونم چی بگم. چه موقع بگم. چی کار رو بکنم، چی کار نکنم...

تایمش به عمل سرپایی من میخوره. میشه 3هفته بعد عمل. نمیدونم برم انجام بدم یا نرم....

یکم کارم با افت سرعت مواجه شده که برام تحملش سخته. نمیدونم چرا اینقد ذهنم شرطی شده. ولی اینجوریم. باید دربارش بیشتر بیام بنویسم

اعتراف میکنم ازینکه از ادما میان عکس میندازن حسودیم میشه.

من چون صرفا با لپتاپ کار میکنم. معمولا جذابیت کمتری دارم. یا نمیدونم به هردلیلی جزو گزینه عکسا کمتر هستم. ولی میز جلوییم کار هنری انجام میده هی ازش عکس میندازن. احتمالا چون جلوی منه زیاد هم توجهم رو جلب میکنه.

میگه خانوم غلامرضا مهمونی زنونه گذاشته، میشناسیش؟ میگم اوکیه یکی از فامیلاتونه.

دیروز ناهار بود. میگم خوب چه تایمیه. وسط هفته، وسط روز.

بای دیفالت حالت وسط هفته وسط روز برام حذف شدس! یا عصر یا آخر هفته. اینه وضعیت روزگارمون ... :))

از ویژگی های دور بودن.... مهمونی که میتونستم توش باشم رو بعد 24ساعت خبرش بهم میرسه تازه

امروز با مترو رفتم هشتگرد، ۲.۳۰ رفتم. ۲ ساعت برگشتم. مجموع کرایه شد ۵۴ و مجموعا ۳.۳۰ تو مترو بودم. الان ولو شدم رو مبل.

مسافت الکی زیاد بود. تو مترو هشتگرد گلشهر خوابم برد. یه آقاهه بیدارم کرد. گف ایستگاه آخره.