همه چی خوبه و خیلییی خوبه و عاالی داره پیش میره. بخاطر همین میخوام بنویسم ببینم دلیل این حجم از خشمم رو میتونم پیدا کنم

سرکار ممیزی داریم و امنیت یه سری خواسته‌ها ازمون داره، اصلیش اینه که همه پسوردهاتون رو بهمون بدین. خواسته ها هم شفاهی از بچه ها به من رسیده و دقیقش رو نمیدونم. بخاطر اینکه به‌نظر من نامعقول میاد نمیخوام انجام بدم‌.

خود کار با نیروی جدیدی که اومده خوب داره پیش میره درواقع خیلیی خیلیی خوب پیش میره.

دو سه روزه از سفر برگشتیم و سفر عااللللیی بود

دیشب یه مهمونی فوق‌العاده با خانواده احسان بودیم که هرلحظش که میگذشت همه‌ی تصور من از 30سالگی توش برااورده میشد. خیلی باحال بود، یه عکس دسته‌جمعی جالب هم گرفتیم که بسیار دوسش دارم.

خاله اومده تهران و میخوام برا آخرهفته برنامه بریزم بریم بیرون.

آهان! شابد دلیل خشمم صحبت با فرناز بوده باشه. مهاجرت. وضعیت زندگی در ایران. عکس و فیلمای بچه‌ها

خشم

نمیدونم چرا اینقد خشمگینم. از همه چی عصبانیم، یه مقدار دلم هم درد میکنه و خون دیدم و قوز بالاقوز شده.

نمیتونم حرفم رو منتقل کنم و بزنم. همین

تقریبا هر چیزی که احسان از خونه زندگیمون برا مامان باباش تعریف میکنه، از دیدگاه من بسیااااااااااارررررر بد میگه و هررسریی حرص میخورم از نوع روایت کردنش :))))

نمونه فعلی اینکه یه کلبه سقف شیشه‌ای تو جنگل گرفتیم، به مامانش میگه، یه شیشه تو جنگل ساختن داریم میریم اونجا. بدین صورت ۲بار تو یه روز زنگ زد سراغ گرفت چون فکر میکرد امنیت نداریم و نگران بود!

یا اینکه من کلااا قطار دوست دارم، همه هم میدونن ولی وقتی احسان میخواد توضیح بده میگه پول نداریم قطار میگیریم. درحالیکه به نظرم من خیلی پولداریم و وضعمون خوبه :))))) حالم بهم میخوره از توصیفی که احسان درباره زندگیمون به خانوادش میکنه و حقیقتا نمیفهمم تصورش از زندگیمون چرا اینقد شت و کلاا متفاوته نسبت به من.

دلم‌ برای نرگس و بچه‌ها خیلی تنگ شده و نمیدونم چجوری باید ابرازش کنم

بالاخره فرو ریخت!

وقتی pmsهای هیولایی داشته باشه، بهترین حس پریود شدنه!

سلام

امروز ساعت 9 اومدم، درنتیجه خیلی از بچه ها شرکت بودن، من معمولا دونه دونه سلام و خدافظی میکنم درنتیجه بچه ها هم دونه دونه سلام میکنن. بعد تا نیم ساعت بعد از اومدنم باز یکی پیدا میشد با گرمی سلام بده بهم. این عمق محبتی که بهم هست واقعا لطف خداعه. ینی واقعا با کوچیکترین ناخوشیم بیشترین محبت و احوال پرسی از اطرافیان میگیرم که واقعا دلم گرم میشه!

تغییر

جام عوض شده، یه گارد شدیدی نسبت به جابجایی داشتم، الان روبروم یه‌عالمه درخت سبز هست، کلا وایبش تو روز اول قوی ظاهر شده. سه شب کابوس این جابجایی رو میدم!

سیبان دره

دیروز یه‌جوری خوش گذشت که درکمال ناباوری بعدش خسته نبودم و فرداشم پادرد نداشتم

یه نقطه‌ای هست که باید بپری، ریسک کنی، بری تو دل ابهام. جدا بشی از نقطه امنت. وقتی این کارو کنی ممکنه اولش سقوط کنی، هوا نامساعد بشه، ارتفاعت با زمین کم بشه از ترس و ابهام سکته کنی ولی یهو باد موافق میشه هوا صاف میشه، تو چیزی برای از دست دادن نداری درنتیجه همه ی علم و تجربت و رو جمع میکنی برای بال زدن. یه لحظه به خودت میای میبینی داری پرواز میکنی بدون کمترین بال زدن. باد میخوره تو صورتت و لذت میبری.

مساله پیدا کردن اون نقطه پریدن هست، اینکه اینقد به خودت مطمئن باشی که درست بپری

میام بقیش رو مینویسم

Gathering

دیروز تو مراسم بابای الهه که خدا رحمتش کنه، چندتا از بچه‌ها بودن که اینقدررر دلم برا تک‌تکشون تنگ شده بود که قابل وصف نیست.

به‌نظرم فب نعمتی بود که خدا بهم داده بود بخاطر دعای خیر پدرمادر و اطرافیان.

همکار جدید

پسر جدیده که تازه جذب کردیم و مستقیم من باهاش کار میکنم، برام جالبه برای سرکار اومدن خیلی به خودش میرسه، ژل مو که همیشه داره، ریشاش و گردنش هرموقع دیدم مرتبن. با اینکه مرتب سیگار میکشه، بوی سیگارش خیلی زیاد نیست و من تو این مدت از بو خیلی اذیت نشدم.

مقنعه

مقنعم رو برعکس پوشیدم🥴

۳۰ سالگی

دیروز بعد از کار، رفتم لباس‌های چیتان پیتانم رو از تو ماشین درووردم، تو نمازخونه عوض کردم، رژ زدم، سوار ماشین شدم عینک آفتابی زدم، 5دیقه‌ای داشتم به این و اون پیام میدادم و مپ چک میکردم و راه افتادم به سمت مراسم بابای الهه تو طرشت. یک ساعتی تو ترافیک رانندگی کردم. و اگه میخواستم حسم رو توصیف کنم، دقیقا بکی از وضعیت‌هایی بود که تو ذهنم ۳۰ سالگی این شکلی بود.

شاید اغلب تصورات من از دهه چهارم زندگیم، دختر عمه‌هام باشن. شاغل، خوشتیپ، مادر، بادغدغه، رفاهیات متوسط روبه بالا.

خدایا شکرت

۳ مرداد ۱۴۰۵

امروز خیلی روز شلوغی بود و ازون شبهاس که دلم نمیاد بخوابم که تموم بشه!

صبح خیار و پیاز و گردو بردم برا پلن آب‌دوغ‌خیار امروز. ۷.۳۵ اینا که رسیدم بهاره بودش، و یه عالمه از ماجراهای جداییش گفت. ۶روزی مرخصی بود و نبودش. بعد بچه‌ها که میومدن هرمی برای آب‌دوغ‌خیار وسیله اوورده بود میومد به من میگف! :)) بعد حانیه اومد صحبت کردیم درباره سرفه‌هاش و اینکه ۲روز مرخصی بود. کادو خونه هم حانیه برام اوورده بود، قوری و فنجون خیلی خوشگلی هستش.

بالاخره امروز برا تقویم اعتباری به یه فلویی رسیدیم که حد زیادی باب میل ما محصولیا باشه، تا فردا ببینیم نرم‌افزاریا چی میگن ولی نهایی شدن همین بین تیم خودمون هم خیلی پیشرفت بزرگیه از لحاظ مشغولیتی که تو ذهنم ایجاد کرده بود.

آب‌دوغ‌خیار با بچه‌ها درست کردیم و خوردیم و باحال بود و خوش گذشت.

بعد فاطمه اومد، کمیل اومد.. با کمیل درباره جای جدیدش صحبت کردم و جالب بود. خوشم اومد! خوشحالم براش. امیدوارم اینقد که توصیف کرد واقعا از اینجا جذابتر باشه.

با فاطمه باهم برگشتیم. کلی تو راه حرف زدیم. بعد که رسوندمش و اومدم خونه، خانم همسایه رو تو پارکینگ دیدم و کلللی هم با اون حرف زدیم.

زهرا پیام داد که بابای الهه امروز فوت شده و خیلی غم‌انگیز بود. احسان هم گفت اکبر عبدی فوت شده

کلا از لحاظ رویداد روز خیلی پری بود

خدایا بینهایت باار شکرت. ممنونم ازت

امروز روز چهلم زیارت‌عاشورام بود ممنون خدا که اجازه دادی ۴۰ روز متوالی از این طریق باهات صحبت کنم. ممنون امام زمانم

آرزو بر جوانان عیب نیست

یه روزی که بچم به دنیا اومد، همکارام میان خونمون، دیدن من و بچم!

شایان

احسان در میان حرف‌های یک موضوع خاص، درباره یه موضوعی صحبت کرد که حدود ۳ هفته پیش اتفاق افتاده و لحن بیانشم طوری بود که انگار داره یه چیز بدیهی روزمره تعریف میکنه.

من صرف موضوعی که گفت برگااام ریخت، اینکه براش این موضوع هم روتین روزمرس اصن خیلییی برای من عجیب بود.

موضوع از این قرار بود که به شایان گفته بود، من و ۲تا مامان‌ها برای موضوع بهش فشار میاریم! ۱- اینکه چنین حسی داره برام جدید بود و نمیدونستم و تعجب کردم. ۲- اینکه چنین موضوعی با همکار محل کارش مطرح کرده برای من برگ‌ریزووونه!! چون من بابت اینکه در جمع ۳نفره با همکارام گفتم شرکتشون تعدیل نیرو داشته، بسیاار ناراحت شده بود. اینکه چنین موضوع شخصی {از نظر من} رو به همکارش گفته عجیبه. من حتی با مامان‌ها هم درین مورد صحبت نمیکنم چه برسه به دوستام، همکارام که هیچیی!!

تا اینجا یه طرف! این موضوع رو وسط حرفاش یهو گفت که ۳هفته پیش اتفاق افتاده. ینی روتین بودن این کاار!! اصن زبان من قاصره! هعیی

خلاصه که عزیزان فرهنگ شرکت‌ها زمین تا آسموون متفاوته.

مهربونی

من سرما خوردم و دیروز سرکار نیومدم. امروز که اومدم از حجم استقبال آدما متحیر شدم.

دیروز که مدیرم زنگ زد کار فورس بگه، گف اگه خوب نیستی فردا هم نیا‌. ۲تا از بچه‌ها هم دیروز پیام دادن و حالم رو پرسیدن که نیومدم.

امروز هم چندین‌تا آدم مختلف سراغ گرفتن، که من اینجوری بودم یه نیومدن ساده بود، چقدررر آدما بهم لطف دارن که این تعداد آدم احوال‌پرسی کرد.

خلاصه خدایا خیلی شکرت ممنونم ازت

هوا ابریه، ماشینی که توش هستم کولر روشنه، آهنگ خارجی گذاشته، حس شهریورماه دارم. 😄

خدایا شکرت😘😘

بیا نفس عمیق بکشیم و شرایط رو بنویسیم

بیا نفس عمیق بکشیم و شرایط رو بنویسیم.

پسره شاهین بیاد بابت مدیریت پروژه ها دری‌وری بگه و تسک ازمون بخواد و جلسه ۷ صبح بذاره

یه کار مثل سایت رو ۱۲۳۴ بار طراحی کنم :)

طراحی که کردم یه چیز دیگه پیاده سازی میشه حتی رنگ و قونت و جای المان‌ها...

بعد هی همه بگن طراحیش چه بده 😂😂

آدما هی الکی از عبارت «برای تجربه کاربری بهتر کاربر میگم» استفاده کنن😅😂

میخوام برم میگه ستون دیده میشه هنوز 😏

از شرق تا غرب تو جلسه صحبت بشه به جز موضوع جلسه 😀

کارش داری و نیستش و گیرش نمیاری!

وسط بحث جدی درباره یه پروژه تلفن جواب بدن یا تکست بدن یا اینکه یه ریییزززز صحبت غیرکاری باشه

جای اینکه وقتت برای کار بگذره و پیشرفت و یادگیری داشته باشی تو حاشیه‌اس وقتت

چونکه فیدبک‌ دادم و تاثیری ندیدم

چونکه ادم موثری که بهش فیدبک بدی وجود نداره

چونکه ارتباط بین ادم‌ها فاجعس

زندگی کردن

اگه فلسفه و دلیل به‌وجود اومدن آدما، عزاداری و خدمت به خاندان پیامبر باشه کفایت میکنه

اصن زندگی میکنم عمر میگذرونم پیر میشم فقط برای اینکه بتونم دهه محرم برم هیئت! امشب مسجد که رفتم، اتفاقی کنار دختر همسایمون بودم. بعدش مامانبزرگ و مامانشم دیدم. کلا خیلی حس سوشالایز کردن داشتم، حس عزاداری نداشتم. بعدش با خانم همسایمون وایسادیم به حرف زدن و وااااایییی نگم از لذت مسجد امشب.... بعدش برگشتیم خونه و خانم اونیکی همسایه رو دیدیم و اصن خداروشکرر.

دیروزم خیلیی رندوم و اتفاقی یه هیئت تو یه محله تهران رفتم که ازقضا مرضیه فب اونجا بود و گفت هیئت مادرشوهرشه و خدایااا شکرت. چه ه‍یئتی!! همونجا آرزو کردم یه روزی منم بتونم چنین مراسمی برای امام حسین بگیرم

به قول خانم همسایمون، از عمر آدم فقط این موارد خدمت به اهل بیت میمونه، بقیش هیچه! که الحق حرف درستیه

تجربه ارائه به بانکها

اینکه مراسم هماهنگ کنم و کارهاش رو انجام بدم چیکارا کنیم و چی روی میزا بزاریم و ... تو این اسکیل تقریبا جدید بود، ازین کارای این مدلی هم خوشم میاد. قبلش جلسه گذاشتیم چیکار کنیم و چه جوری پیش بره بقیش تقریبا آماده‌سازیش بامن بود.

تجربه ارائه‌ش هم فکر کنم نوشتم متفاوت و جالب بود. چهارشنبه ۴۰ نفر اومده بودن، دیروز ۲۵ نفر. امروز احتمالا اندازه دیروز باشه. چهارشنبه من ارائه دادم، دیروز و امروز بهاره

اینکه ۳روزه اذیت کننده بود واقعا. سرکارای هماهنگی که میزها بیشتر بشن و پذیرایی بهتر بشه و راه‌اندازی سیستم و .. زیادی حرص خوردم.

ولی الحمدلله رب‌العالمین بخاطر اینکه خدا این لطف رو بهم کرد که این کار بامن باشه. انشالله بتونم از تجربش برای امام زمان استفاده کنم. مراسم‌هاش. خودش

آموزش بانک‌ها

امروز یک روز از 3روز ارائه بانک‌ها بود و من ارائه دادم

اولین بار بود به جمع بانکی‌ها ارائه میدادم و جو و محیط و مخاطبا واقعا متفاوت از بقیه تجربه‌های قبلیم که به کسب‌وکارها بوده بود. چونکه تا حد زیادی سوادمون متفاوت بود من علم اقتصاد و بازل و احتمال نکول و ... ندارم و اینا افراد ستادهای بانکا بودن که تو بخش اعتبارات و سیاسگذاری و ریسک کار میکنن.

فیدبکایی که گرفتم بعد ارائه، پررنگ‌ترینش این بود که خیلی مسلط بودی.

برای آماده‌سازی برنامه هماهنگی‌هاش رو تاحدی خودم انجام دادم و کاتالوگ گزارش تهیه کردم و پرینت گرفتیم، تمپلیت نوشتن فیدبک و پیشنهاد راه انداخیتم و کلی موارد دیگه.

بیشتر از همه‌چی تجربش رو دوست داشتم. تجربه هماهنگی برگزاری مراسم، فضای آدمای جدید، اینکه فهمیدم چقدرررر هیچی بلد نیستم و جای یادگیری دارم.

خدارو شکر

زندگی

زندگی چیه واقعا؟!
میگی عمرا بتونم ماسک بزنم، مجبور میشی nسال ماسک بزنی و به روزمرگیت ادامه بدی
یه روز پامیشی با خبر ترور فلان شخصیت مهم کشورت مواجه میشی و در بهت فرو میری، چندسال بعد درحالیکه صدای جنگنده و موشک و انفجار میاد جوری از جات تکون نمیخوری و به کار و روزمرگیت ادامه میدی انگار آب از آب تکون نمیخوره.

جمله "ما را به سخت جانی خود این گمان نبود" تو جیب کوچیکمونم نیست.

بعد از همه چی، اینکه باز به فکر به این دنیا اووردن یه انسان دیگه هستم، اصلااا برام قابل درک نیست حقیقتا....

یه خرداد خوب رو دارم میگذرونم. دوست دارم ورزش کنم ولی برای باشگاه رفتن برنام جور نشده. میخوام حرکات اصلاحی رو تو خونه لااقل انجام بدم. دوست دارم تو خونم مهمونی بدم و خوش بگذره به من و مهمونها.

سرکار رو میگذرونم و خداروشکر

جلسه

یه مدته یه اتفاقی که افتاده تایم جلسه رو کمتر حس میکنم. ینی مثلا تو جلسه به ساعت نگا میکنم و میبنم ۱/۵ ساعت از زمان شروع گذشته و این مدت تماما مشغول جلسه بودم و نفهمیدم!

در راستای پیام قبل رویه رو تغییر میدیم

اول شکرگذاری میکنم بعد غر میزنم

غر

خدایا من خیلی غر میزنم، کمکم کن بتونم کاهشش بدم و رضایت از زندگیم رو افزایش بدم

روزمره

اول حرص بخوریم بعد ادامه بدیم.

این محدودیت های اینجا واقعا الکی و بی معنیه.

جالبه ولی تو محل کار باید با همه ی آدما سازگاری پیدا کنی و کار کنی

گرما و سروصدا رو تحمل کنی

خداروشکر که کار دارم. ممنونم که اجازه میدی باهات صحبت کنم. یا امام زمان توسل میکنم بهت. در راستای ظهور تو کارهام و لحظه هام رو بگذرونم.

تیپ

عزیزم شلوار کتان مشکی با پیراهن سورمه ای بپوش. خیلی خوشگل میشی :)

موهاتم مدل آلمانی بزن