غرر میزنم بعدش دوباره خوب میشم.

1-اینقد همیشه مشغول و درگیر کارهای خودشه که کار سرکار داری نمیتونی گیرش بیاری، چون درگیر کارهای خودشه. طبیعتا به من ربط نداره و صرفا روی اعصابم رفته! :) همششش ریزریز داره تلفن حرف میزنه، دعوا میکنه، تلفنش هی زنگ میخوره. واقعا به من ربط ندارن اینا ولی حساس شدم. راهکار چیه؟

2- از این آدم بدم میاد، دلیلش؟ 1-حجم زیادی حرف بقیه. که چی کار کرده 2-همیشه درحال التماس کردن به توعه که کاری که وظیفه خودشه رو تو انجام بدی. چون بیشتر از اون میفهمی. 3-زیاااد حرف میزنه، هی چاپلوسی میکنه، هی میخواد خرت کنه که کار خودش رو انجام بدی. باهاش تسک مشترک دارم و باید تعامل کنم باهاش. ولی چون بدم میاد ازش هردفه اعصابم خورد میشه! :)) راه حل بدین چی کار کنم؟

الان خوب شدم دیگه. خداروشکر

هوا برفی طوره و باحاله مدلش

کاری که انجام میدم رو دوست دارم.

جلسه دارم با ادمای مختلف و من گرداننده جلسم

از آدما مطالبه میکنم بابت کارها

خدایا ممنونم

خوشحالم. کارم یکم بیشتر شده

درواقع نمیدونم چرا استرس دارم. گفتم شاید نوشتن کمک کنه

بابت کمرم تاحد خوبی نگرانیم برطرف شده. مدیرمون به قول خودش توبیخ کرد ۳تامون رو. از کارانه کم میکنه. یه سری کار عقب افتاده دارم شرکت. این اقاهه هم زنگ زد گف بیا پولتو بگیر دیگه

تو هال دارن نماز جماعت میخونن.

من خوابیدم رو تخت. تقریبا حس رضایت از زندگیم بالاعه. از ترافیک بدم میاد.

احسان ۱.۳۰ ساعت دیگه به بعد میرسه. دارن قنوت میخونن. تعدادشون به نظر حدود ۱۰ نفر میاد. مامان هم تو اتاق داره نماز میخونه.

ازینکه سه شنبه تعطیله خیلی خوشحالم. دوس دارم این هفته برم کارای بانک‌هام رو انجام بدم. مثلا ۴شنبه صبح خیلی زود.

خدایا شکرت و ممنونم ازت

امروز ۵۰درصد نیرو کار بودیم و من نرفتم.

جلسه با مدیرعامل دارن موضوعش به یکی از تسکتی من مربوط میشه و تماس میگیرن سوال میپرسن.

این شرایط برای من استرس‌زاعه. چون درباره موضوعی که به من مربوطه جلسه هست و من نیستم تا توضیح کامل و .. رو بدم.

میخوام دربارش حرف بزنم تا استرسم کم بشه. نگرانم مدیرعامل بگه این به درد نخوره و من چی کار میکنم.

این استرس بی‌جاعه چون اول اینکه من با ۳ ۴ تا مدیر و تایید اونا پیش رفتم. نکته اینجاس اونا هم خوب نبودن.

من چی کار میکنم هم زیادی اغراق داره. چون یکی از تسک‌هام اینه.

برا جمع‌بندی، نیلوجون اعتماد به نفس داشته باش. تو کارت رو انجام دادی چیزی باشه هم فقط به تو برنمی‌کرده، به همه برمی‌گرده

تو جلسه بانک‌ها نماینده یه بانک ریییییییدددد به مدل

با همین غلظت

برای خالی شدن ذهن و شاید اگه بتونم آروم‌ شدن خودم.

پی‌ام‌اس هستم. فشار روانی بهم میاد. دنبال دکتر زنان خوب گشتم. یکی رو معرفی کردن میخوام برم. تو چکاپ شرکت هم فهمیدم کیست دارم. منتظرم جواب ازمایشمون رو بدن که ببرم دکتر.

ازینکه سرکار میرم و خونه نیستم و درامد دارم بسیار خوشحالم. با یه عالمه ادم اشنا میشم و کار میکنم بسیار هیجان انگیزه. همکاران و مدیرمم دوست دارم. حرف که میزنن از خبرهای داغ روز مطلع میشم، بدون اینکه خودم خبرها رو بخونم. ناهار معمولا تنها نمیخورم که واقعا حال میده. با حمل و نقل عمومی جابجا میشم که هم دمای هرروز هوا رو میفهمم و هم ادمای جامعه رو میبنم. این کارو دوس دارم. با درامدم میتونم ولخرجی کنم و نگران نباشم که خیلی هیجان انگیزه این(با اینکه ادم ولخرجی نیستم!)

یه بدی هایی هم داره اینکه کارم کمه و این موضوع اذیتم میکنه. یکم روابط و راه و چاه مدل حرف زدن و قبول کردن/نکردن تسک ها رو بلد نیستم. ساعت کاریمم زیاده. روزی ۱۲ ساعت بیرونم. بعدشم خیلی خستم.

جیش دارم و منتظرم اذان رو بگن

من شیفته از بالا نگاه کردن هستم. اینجوری لااقل طیب خاطر بیشتری داری، دیدت گسترده‌تره، دیگه امکان نداره تو یه مشکل‌ خودت غرق بشی. دقیقا متوجه تلاش بیهوده کردنت میشی.

از پایین که تو موضوع باشی، میتونی از یه مورچه مشکلت اقیانوس بسازی، گم شی توش. باعث خودخواهی میشه. فک میکنی من یه اقیانوس مشکل دارم بقیه به من چه. درک و لذت از اطراف هم کمتر میشه.

تو روزمره خیلی تلاش می‌کنم وسط تلاش بیهوده و بدو بدوهام، چند لحظه‌ای رو پیدا کنم برا تماشا کردن، برا مکث کردن، برا غرق نشدن. دوست دارم اینقدد دریادل بودن دید گسترده پیدا کنم که اتفاقات جزئی روزمره که حتی فرداش هم یادم نمیمونه روی اعصاب و آرامشم تاثیر نذاره.

اون روز که دکتر رفتم و پنجره اتاق باز بود، داشتم به کوچه آروم مرکز شهر نگاه می‌کردم، به توپ پلاستیکی رو نرده‌های خونه قدیمی روبرو و از بادی که صورتمو نوازش میداد و نور کمی که کوچه رو روشن کرده بود لذت‌ بردم. بعد که دکتر گف خوبی و همه چی اوکیه. موقع برگشتن واقعا حال خوبی داشتم. یکی از لذت‌بخش ترین پیاده‌رویام رو تجربه کردم. رفتم و با سفره یلدا پاساژ طلا جواهر و ساعت کریمخان عکس انداختم و فال حافظ گرفتم و از زندگی لذت بردم.

زنگ زد گف طرح فیگما تو. ما دیگه طراحی نمیکنیم، فقط پیاده سازی میکنیم.

چه شود! :)) میدونی اگر بشود بسیار ارزشمند خواهد بود

دیروز دکتر‌ بودم، دکتر‌ رفته بود اونور برا کلونوسکوپی، من داخل اتاقش منتظر بودم. فنکوئل‌ روشن بود پنجره باز

سرمو بردم بیرون یه سکوتی بود... گرما از داخل باد از بیرون. خونه قدیمی، بسیااار چسبیید :)

کیشش رفتیممم شب یلدا و تولد احسان اهواز بودیم. بسی خوش گذشت :))