مثل همیشه! از مهمونی اومدیم. من ته انرژی، بریم دور بزنیم تو خیابونو کلی با هیجان حرف بزنیم درباره مهمونی و تا پاسی از شب بیدار بمونیم.

احسان انتهای خالی بودن انرژی. فقط بریم تو رخت خواب بخوابیم. نه دور بزنیم. نه حتی حرف بزنیم. سوال ساده منو با ۲۰ ثانیه تاخیر با آره نه کوتاه و با صدای خیلی کم جواب میده.

بیمه تکمیلی اینجوریه که برای داشتنش کلی پول میدی، موقع استفاده هم کلی میگردی درمانگاه تحت پوشش پیدا کنی، بعد که میری سیستم قطعه و تعرفه آزاد حساب میشه. چندین بار تا حالا اینجوری شدم من.

هی سایت لبیک چک میکنم،‌به این امید که تا قبل فارغ التحصیلیم کربلا ببرن.

حس خوب دارم، خدایا شکرت

این هفته خیلی شارژ بودم و هستم

پسر برگااااممم

من امروز باشون بودم، و الااان کلی بغض دارم و تحت فشارم!!! پسررر واقعا طبیعی بوده از دوسال قبل این حجم از خوب نبودن حالم.

چقدر با احسان خودمم. چقدر آرامش بیشتر دارم. الان واقعا تغییر رو حس میکنم. یه مدت فاصله داشتم و الان بعد چند ساعت بودن باهاشون کلافه شدم.

تنش اینجا برای من خیلی زیاد زیاده. حس توجه نشدن به حرفام دارم. حس ضعیف بودن دارم. حس مریض بودن. به اندازه کافی خوب نبودن. همه اینا برام تداعی شد تو همین چند ساعت. اصن اینجا همش بدو بدوعه، ندوعی انگار یه چیزی کمه، خیلی جالبه برام.

یکم غر بزنیم

پریود شدم خونریزیم زیاده. حاااال ندارم! چسبیدن به مبل، هیجان زیادی داشتم گرسنه میشم ولی اشتها ندارم.

دفااااع کردم 💃💃💃💃💃

به مائده گف وارد سامانه گلستان شدم ولی گلش نبود! :)

یکم زرد بشم

خانومش خیلیییی دافه :)) کفش ورنی پاشنه‌دار سبز، روسری سبز روشن، چادر مروارید دوز، دو سه تا النگو طلا. احتمالا اختلاف سنی زیاد. نسبت به سن خودش جوون.

زیادی تو انتخاب همسر خوش سلیقه بوده. خودش اینقد جذاب نیس :))

یه جاشمعی اوورده، شبیه جامدادی رومیزی ارتفاعش بلنده، دو رنگ زرد مات(بالا) و طلایی براق (پایین) زده بهش. میگه کدوم بهتره، گفتم پایینی عام پسندتره. گف کدومو میخری، گفتم بالایی! گف از 10 نفر پرسیدم. همه میگن بالایی رو میخریم ولی پایینی عام پسندتره! :)

تازه ناهار خوردم یکم سنگینم

تو کفشم دوتا کفی گذاشتم تنگ شده برام. پامو میزنه

تقریبا 40 درصد سالن پره. ادما با تمرکز دارن کار میکنن

سه شنبه دفاعه. دارم هنوز روی پایان نامه کار میکنم. اسلاید رو میخوام امروز تموم کنم. اگه برسم

هوا خیلی خوب شده، دیشب دریاچه خلیج فارس بودیم. بیشتر حرف زدیم تا راه بریم. احسانم یخ کرد

رودم یکم بهم ریخته، زیاد شکمم کار میکنه و یهو باید برم دسشویی.

نماز نخوندم. باید کار کنم ولی یکم بیحالی بعد از ناهار رو دارم طی میکنم

فرایند دفاع از پایان نامه اینقد شت و پر از تحقیره. نمی‌فهمم چرا اینهمه آدم میرن تو این فرایند

واقعاا شته. دارن اذیت میکنن. سر اینکه صرفا زورشون میرسه. واقعا خاک تو سرشون. اون کرم می‌ریزه. اینا هم میگیرن. حالا من موندم وسط‌

واقعا دوست دارم تموم شده برن اینقد دارن طاقچه بالا میان

یه چیزیکه توی مصاحبه ها خیلی مشهوده، تفاوت نگاه آدما هست. آدمی که تو بدنه ی کاره. کار اجرایی میکنه. تو دل قضیس میگه بهبود وضعیت نداشتیم. خوب نیست هیچی. و ادمایی که ناظر هستن و کار مدیریتی میکنن و تو اجرا نیستن. میگه گل و بلبله! یه چیزایی میکه درباره نهاد اجرایی که خود مجری رو بیاری جلوش بشونی متوجه نمیشه درباره کار اون صحبت میکنه.

حالا نقش من جیه؟ اتصال این دوتا به هم! :)

دیشب داشتیم فیلم می‌دیدیم یهو وسطش بیدار شدم دیدم احسان خوابه! :)

صبح یک روز معمولی در تهران، عموماً در حالی شروع می‌شود که تلاش می‌کنیم خودمان را از بین جمعیت روی سکوهای مترو، وارد قطار کنیم یا در صف تاکسی‌ها به ساعت‌مان نگاه می‌کنیم و زمان باقی‌مانده را با جمعیت حاضر در صف روی یک نمودار ذهنی می‌بریم تا ببینیم چقدر زمان برای رسیدن به محل کار، دانشگاه یا قرارهایمان باقی مانده است.

در خوش‌بینانه‌ترین حالت، پشت فرمان اتومبیل شخصی‌ می‌نشینیم و در ترافیک‌های طولانی بزرگراه‌های چمران، همت یا صدر آن‌قدر به ماشین رو‌به‌رو خیره می‌شویم تا شاید بالاخره راهی باز شود و بعد از میان انبوه ماشین‌ها، خودمان را به مقصد می‌رسانیم. این تنها یک بخش کوچک از زندگی در تهران است که اگر بخواهیم وسیع‌تر نگاه کنیم، به ادارات پر از جمعیت و پیچیدگی‌ کارهای اداری،‌ نبود بستر مناسب برای حضور همشهریان توان‌یاب در سطح شهر، آلودگی هوا و غیره ختم می‌شود.

1- خرید المهدی

2- تسویه وام

دو تا استخاره گرفتم با این نیت ها :)

خانوادشون به شدتت لاکچریه از نظر من! من سعی میکنم کلا جلوی خودمو بگیرم و خیلی این حرفو به احسان نگم ولی سر هررر موضوعی این برخورد به شدت حس میشه. یه شمال رفته بودن که جدی، جدی، واقعااا من تو خوااب هم چنین سفری نمیتونستم ببینم! ببین به طور عادی 3 روز سفر ما انتهای ولخرجیمون رو کنیم خرجمون 4 5 تومن میشه. ینی نه اینکه نخوایم، اصن بیشتر نداریمم که خرج کنیم. جدی میگم اونا یه روز سفرشون 4 5 تومن شده. اقامتگاهی که بودن تعریف کردن کرک و پر ما ریخت. مثلا روزی 2 وعده غذا بیرون خوردن اونم چه بیرونی، بهترین رستورانای منطقه! :)) قایق سواری. و احتمالا بقیه تفریحات که حالا ما نپرسیدیم. احتمالا این سبک زندگی برا احسان عادیه، ولی واقعا من برگاام میریزه اینقد پول دارن اینجوری میتونن خرج کنن.

خلاصه که نگم برات خواهرر :)) اصلا هم حسودیم نشده :))))) خدایاا شکرت. انشالله به سلامتی باشه. انشالله به خوشی باشه. خدایا شکرت ممنونم بخاطر احسان و بخاطر همه چی. خیلی زیاد شکرت

من واقعا دوست ندارم باشون دست بدم و ازینکه دسشون رو جلو میارن معذب میشم!!

مهدی هم موقع سلام هم موقع خدافظی دست داد و من باش دست ندادم. اونم یه حالت مردد که دستشو جلو بیاره یا نه، یواشکی از پشتش میوورد ولی من واقعا نمیخواستم دست بدم.

امیرحسین هم همینطور. من اصلاا حواسم نبود که ممکنه با امیرحسین هم این اتفاق بیوفه، این که ابداااا نمیخواستم دست بدم، حالا بخاطر مامانش روسری نپوشیدم به خودم بود که سرم میکردم. ولی تو چندبار رفت و آمدی که داشتیم دسشو جلو میوورد و مجبور بودم دست بدم. اصن یه وضیاا :)))) من خیلی با تماس بدنی اوکی نیستم، ولی فک کنم هنوز ذهنش درگیر این موضوعا نشده و خودش اوکیه