زنگ زدم

میگه سوپرایز

میگم عه احسان زنگ زد؟

میگه نه احسان زنگ میزنه آخه! خودم زنگ زدم بهش. گفته نیلوفر زنگ زده بهت؟

من:

اینجا اره تو دست یکی رفته و بند انگشتش رو برده.

الان بردنش بیمارستان. خدا به خیر بگذرونه

طرف دختر زیر 25 ساله

دختره سکینه امتحان APداره. گفتم بیا سوالاتو بپرس

دیگه نشستیم به پایتون کد زدن :))))))

خیلی باحال بود. یکی دو سالی بود کد نزده بودم

دختره از روبرو رد شد، از پشت پنکه و کیس و موانع دیگه. چشاش شبیه چشای سعیده بود.....

دوستی اینجوری شرو میشه

با چشم تو چشم شدن و به هم لبخند زدن

دیروز بارون اومد. یه هفتس بارون میاد مرتب.

رفتیم با بچه فب چیپس و پفک زدیم. حال داد باحال بود :)

یک ساله شدیم 🥳🥳

به همین منظور گرونترین جای ممکن رفتیم کباب برگ زدیم! :) ایده‌ی کباب برگ ازونجا اومده بود که گفته بودم نخوردم. احسانم گف یه جای خوب میزیم که باکیفیت بخوری. وقتی منو رو گذاشته بود جلوم، هر آیتم رو میدیدم قاه‌قاه میخندیدم به قیمتش، مثلا شیشلیک ۸۶۰ ! :) برگی که ما خوردیم ۶۴۰!!! سالاد اسپشیالش ۳۲۰. از قبل احسان نذاشته بود منو چک کنم، منم شل کردم. میدونست قیمتا رو ببینم اونجا نمیرفتیم. یه فضای بزرگ با ظرفیت بالای ۲۰۰ نفر طبقه پایین. یه عالمه گارسون برای خوشامدگویی. روف گاردن هم داشت که فک کنم ظرفیتش ۷۰ ۸۰ نفر بود. موسیقی زنده، میزهای بافاصله متعادل و فضاسازی زیبا. ما روف‌گاردن رفتیم. زیرپامون چمن مصنوعی بود و دیوارهای کوتاه چمن مصنوعی دیزاین کرده بودن. برای سقف هم یه تعدادی چتر بازشونده وجود داشت و یه قسمت‌هاییش سقف نداشت. اهنگ پخش میشد ولی زنده نبود و ۶نفری هم بالا پرسنل داشت.

بعد که می‌خواستیم برگردیم اومدیم پایین دیدیم اوه،اوه چه حموم زنونه‌ای شده! :) سروصدا! صدای پیانو تو زمینه پخش میشد و یه مقداری هم دم کرده بود. طبیعیه البته این موضوع، سالن بزرگ بود و جمعیت زیادی گنجایش داشت و چون محیط بسته بود این اتفاق میوفته. یه طرف سالن همه مشکی پوشیده بودن و مراسم عزا بود. میز اونور بود ۳۰ نفری نشسته بود دورهمی‌طور و ازون ته‌های سالن هم بادکنک هلیومی دیدم که چسبیده به سقف. و میزهای ۲ تا ۱۰ نفره که ادما نشسته بودن.

۲تا منو به ما داد یکی غذاهای ایرانی، اینیکی کافه و فست‌فودی. یه ماشعیر و یا ترشی یا هر پیش‌غذای دیگه از ۱۰۰ ۱۲۰ شروع میشد. حسی که با دیدن منو و فضا و غذاها داشتم این بود که یسس! یه کار دیگه‌ که قبل از مرگم می‌خواستمانجام بدم تیک خورد. رفتن به رستوران خیلی گرون😂😂 احسانم کم نذاشت، میگه این رستوران گرونته؟! 😐 خوشحالم که نهایت لذت رو از جایی که بودم بردم، بهم خوش گذشت. با احسان خیلی حال داد و تا ترکیدن غذا خوردیم.

صبونه ی کاری زدیم و بینهایت من ذوق داشتم از قبل و یه عااالمه خوش گذشت بهم.

یه هفته قبل قرارو ست کرده بودیم و این هفته هروز یادآوری میشد :) دیروز اوج هیجانم بود، دهن احسانو صاف کردم اینقد تو خونه حرف زدم دربارش!

دیروز با کافه هماهنگ کردیم، گفتیم 8.30 میایم. گف کسی قراره بیاد؟ گفتیم نه خودمونیم. این فاز بود که چی شده حالا اینقد جدی گرفتین:)) 8.30 خودش میرسید. 9 شروع به کار میکنه و 9.30 گف اماده میشه.

دیگه امروز با ذووق اومدم. 6تا صبونه گرفتیم. 6 نفر بودیم. تست نوتلا، 2تا سوسیس تخم مرغ، املت، وانیل، صبونه ایرانی. تاحد ترکیدن من و خانم ح خوردیم :)))) بقیه خیلی شیک و مجلسی و رسمی معمولی خوردن. حاجی خیلییی حال داد. این همه خوردم 60 تومن شد!

تارا و الهه(که زود رفت) خانم م و مارال و الهام. جمعمون اینا بود.

اینکه میتونی تو خونه بشینی داستان زندگی و فراز و فرود شغلی آدما رو گوش بدی جزو بخش‌های هیجان‌انگیز تکنولوژیه. تو مسیر کار، موقع کارای خونه، درست وقتای مرده‌ای که وقت و امکان مطالعه و کار با سیستم نداری، میتونی با گوش دادن یاد بگیری و توی دنیاهای دیگه سفر کنی، این دلیلیه که منو شیفته‌ی پادکست‌ کرده، بدون حس بینایی و محدود شدن در مکان خاص، فقط با حس شنوایی به موضوعایی که دوست داری می‌پردازی. من تو چند سال اخیر تبدیل به یه معتاد پادکست شدم که به وسیله‌ی کست‌باکس علاقم به این تکنولوژی بیشتر شده. به دلیل مشغله‌ها فرصت کتاب خوندنم، بخاطر فیلتر بودن هم برخلاف میلم یوتیوب‌خوار نشدم. ولی با پادکست و رشد روزبه‌روز و گستردگی موضوعیش، عذاب وجدانم برای انجام ندادنم کارایی که گفتم کمتر شده.

یه پادکستی که اخیر خیلی علاقه‌مند شدم بهش و دلیل اصلی این نوشته هم هست، رادیو کارنکن‌ه. زندگی‌نامه‌ها و شنیدن داستان و تجربه‌ی آدما منو به وجد میاره. رادیوکارنکن جذابه چون به موضوع جالبی پرداخته، اینکه با کارت زندگی کنی، من توش یاد گرفتم که از روز اول آدما دو دسته ی موفق و همیشه بازنده به دنیا نمیان. اینکه نیما قاضی میگفت چه روزایی تو زندگی مشترک سرکار نبوده، حقوق نداشته و کارهای قبلیش چجوری شکست میخورده و تهش اینقد زمین خورده تا یه جایی بالاخره گرفته. این موضوع که همیشه ما موفقیت بقیه رو نشون میدن و هیچوقت 49باری که زمین خوردن و موفق نشدن رو هیچکی نمیگه. یا اونایی که بعد رشته مهندسی رفتن و استنداپ کمدی شدن، و خوب دونستن اینکه بقیه آدماهم به صفر و زیرصفر رسیدن و دوباره بلند شدن و این دوباره بلند شدن باعث شده الان حرفی برای گفتن داشته باشن. به نظرم عبرت آمیزه. من خیلی جذب این موضوعش شدم که افراد دنبال رشته ی دانشگاهیشون لزوما نرفتن و علاقشون رو دنبال کردن و هرچقدر هم سخت ولی پای علاقه شون موندن.

یکم اینکه باطن زندگی آدمایی که ظاهر گیرایی دارن رو میگه که چه زمین خوردنایی باعث این ظاهر جذاب فعلی میکنه آموختنیه.

طبقه 16 هم به همین منوال

یا پادکست شعاع

بهم حس اعتماد به نفس میده. اینکه تنها نیستم اینکه ته راهی که انتخاب کردم به جای خوب میرسه.

صبح باشگاه 50 نفر بودیم.

چشام داره سنگین میشه،

دارم روی پایان نامم کار میکنم و لذت میبرم