دیروز بم گفتن امروز بانک مرکزی جلسه داریم. شما هم باش. امروز به این مدل لباس پوشیدم و تو ذهنم بود، (البته که لباسم همون دیروزیهس) امروز اومدم دیدم رفتن بانک مرکزی و به من نگقتن بیا. چیزی نگفتم ولی ضدحال بود دیگه.
دیروز ساعت 4.45 مثه اینکه ارائه پاورپوینت گرفتن، درجریان جزئیاتش نیستم ولی مثلا از 5.30 اینا به منم گفتن تو هم بازی. من گفتن نه و اینا. این نه گفتن خیلی سخت بود برام. و توضیح دادم من ادم لحظه آخر نیستم و نمیتونم زیاد بمونم. جز این تحلیل این بود که تو طراح هستی و پاور به پوزیشن تو نزدیکه و اینا.
من نه رو گفتم ولی پدرم درومد. اینطوری که دیشب تو خودم بودم. دیشب هم خوب نخوابیدم. امروز از صبح که بچه ها مشغول اسلایدا بودن، من معذب بودم. ینی حرف میزدیم و اینا ولی حسم بد بود دیگه. طرفای 4 هم بام جلسه گذاش و گف میخوام اسلایدا وظیفه تو باشه. کار گل هم باید بکنیم. بلوغ سازمان به حدی نرسیده که نیرو برا این کار بگیریم. منم گفتم با تمپلیتو و رنگ و اینا موافقم. بعد کلا ولی حس خوب ندارم. یه جوریایی هم دوس ندارم بره تو پاچم. هم یه جوریا بیشتر پوزیشن به من میخواره این کار.
(بخاطر پیشینهام، از این مدل جلسه ها متنفرم. 2نفری با مدیر و در اتاق بسته. صحبت to the point درباره مثلا نقطه ضعف تو. یا اضافه کردن وظیفه ای به تو که جزو وظایفت نیس (البته که این حس منه و جلسه اینطوری پیش نرفت))
الان چمه؟ کلا نیستم دیگه، نمیخوام کارایی که وظیفم نیس رو به عنوان وظیفه انجام بدم. ینی چی میگن تو لینکدین؟! هون کار گل واینا. الان البته یه چیزی، شاید دچار توهم لینکدین شدم. 2هم اینکه تصورم غوله ولی احتمالا تو عمل اینقد که سخت فکر میکنم نیس. دیگه چمه؟ نیلوجون عزیزم بیا فکرای منفی رو بریز دور و بیخیال شو. تو خوبی بابااا. حرفتو که مخالف جمع بوده زدی. بکش بیرون دیگه. هیچی از توانایی های تو کم نمیکنه. حرفای منفی دورت رو وارد نکن و دور بریز. رها شو از شرایط.
حتی میتونی پیاده بری و رها بشی. هوای سرد میخوره به صورتت. و یادت میره.
اوکی؟ رها شوو.
خدایا شکرت. ممنون ازت و کمک میخوام کلی.
2تا چیز هست. یکی اینکه اصرار داره ادمای اینجا توانمندن. و تو هم توانمندی. درحالیکه من نسبت به خودم این حس رو ندارم. من حسم به خودم اینه nجا رزومه فرستادم و مصاحبه رفتم قبول نشدم. شما اشتباه منو انتخاب کردی. چون آگهی شغلی هم 3 تا 6 سال سابقه بود. اینجا با تسک آزمایشی من خیلی حال کردن و قبول شدم. منم چرت خودم رو قبول ندارم و مشکل دارم طبیعتا.
دومی هم اینکه نمیخوام درین مورد با احسان صحبت کنم. درنتیجه ینی درین مورد با هیشکی دارم صحبت نمیکنم و فشار رو الکی زیاد کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ ساعت
5:0 PM توسط star
|