کله کیری شدم

وظایف سرکارم کمه، مغزم شرو کرده خودتخریبی، چون مودم بالا بود فعلا خوبم، ولی همین شیبو ادامه بدم با کله میرم زمین.

باید اقدام پیشگیری انجام بدم ولی سخته. باید کارای سخت کنم

اعتماد به نفس کاریم داره کم میشه، کار بد داشت پیش میرف تا پریود شدم و به احسان گفتم. الان با شیب بیشتری بد پیش میره. به این امید که باعث انجام دادن یه حرکتی بشه که شرایط رو تغییر بدم

چون پریودم و رفته رو مخم بنویسم خارجش کنم

دیروز گف کانسپت میدیم دوباره خودشون طراحی میکنن. منم اینجوریم که علافم من، هی کار کنم باز اونا طراحی کنن. کنار کارم پروژه بگیرم. یا پارت تایم بیام. یا ازین فکرا

چون نیاز دارم تو کارم رشد کنم و اینجا این دغدغه منو برطرف نمیکنه

تاثیرپذیرفتن از دیگران

راهکاری دارین اینو کم کنم؟ یا مدیریت کنم، یا آگاهانه برخورد کنم

مزایا و معایب شرکت

مزایا :))
حقوق بالا و جذاب

مدیر خوب و حامی

محیط خوب، رعایت مرزها و صداکردن فامیلی

قابلیت دیدن نتیجه کار با تحمل صبر

داشتن نمازخانه و نمازخوان بودن عده ای از افراد

تا الان فشار کم کاری

امکان رفتن جلسه با بانک مرکزی، بیمه مرکزی...

معایب :)

مسافت زیاد و ترافیک تا خونه

نداشتن دورکاری و تمام وقت بودن

برای هرکاری باید تماس تلفنی بگیری

در حال حاضر تایم خالیم زیاده، باعث میشه زیاد فکر کنم

وایب غیر مثبت

دیروز بم گفتن امروز بانک مرکزی جلسه داریم. شما هم باش. امروز به این مدل لباس پوشیدم و تو ذهنم بود، (البته که لباسم همون دیروزیه‌س) امروز اومدم دیدم رفتن بانک مرکزی و به من نگقتن بیا. چیزی نگفتم ولی ضدحال بود دیگه.

دیروز ساعت 4.45 مثه اینکه ارائه پاورپوینت گرفتن، درجریان جزئیاتش نیستم ولی مثلا از 5.30 اینا به منم گفتن تو هم بازی. من گفتن نه و اینا. این نه گفتن خیلی سخت بود برام. و توضیح دادم من ادم لحظه آخر نیستم و نمیتونم زیاد بمونم. جز این تحلیل این بود که تو طراح هستی و پاور به پوزیشن تو نزدیکه و اینا.

من نه رو گفتم ولی پدرم درومد. اینطوری که دیشب تو خودم بودم. دیشب هم خوب نخوابیدم. امروز از صبح که بچه ها مشغول اسلایدا بودن، من معذب بودم. ینی حرف میزدیم و اینا ولی حسم بد بود دیگه. طرفای 4 هم بام جلسه گذاش و گف میخوام اسلایدا وظیفه تو باشه. کار گل هم باید بکنیم. بلوغ سازمان به حدی نرسیده که نیرو برا این کار بگیریم. منم گفتم با تمپلیتو و رنگ و اینا موافقم. بعد کلا ولی حس خوب ندارم. یه جوریایی هم دوس ندارم بره تو پاچم. هم یه جوریا بیشتر پوزیشن به من میخواره این کار.

(بخاطر پیشینه‌ام، از این مدل جلسه ها متنفرم. 2نفری با مدیر و در اتاق بسته. صحبت to the point درباره مثلا نقطه ضعف تو. یا اضافه کردن وظیفه ای به تو که جزو وظایفت نیس (البته که این حس منه و جلسه اینطوری پیش نرفت))

الان چمه؟ کلا نیستم دیگه، نمیخوام کارایی که وظیفم نیس رو به عنوان وظیفه انجام بدم. ینی چی میگن تو لینکدین؟! هون کار گل واینا. الان البته یه چیزی، شاید دچار توهم لینکدین شدم. 2هم اینکه تصورم غوله ولی احتمالا تو عمل اینقد که سخت فکر میکنم نیس. دیگه چمه؟ نیلوجون عزیزم بیا فکرای منفی رو بریز دور و بیخیال شو. تو خوبی بابااا. حرفتو که مخالف جمع بوده زدی. بکش بیرون دیگه. هیچی از توانایی های تو کم نمیکنه. حرفای منفی دورت رو وارد نکن و دور بریز. رها شو از شرایط.

حتی میتونی پیاده بری و رها بشی. هوای سرد میخوره به صورتت. و یادت میره.

اوکی؟ رها شوو.

خدایا شکرت. ممنون ازت و کمک میخوام کلی.

2تا چیز هست. یکی اینکه اصرار داره ادمای اینجا توانمندن. و تو هم توانمندی. درحالیکه من نسبت به خودم این حس رو ندارم. من حسم به خودم اینه nجا رزومه فرستادم و مصاحبه رفتم قبول نشدم. شما اشتباه منو انتخاب کردی. چون آگهی شغلی هم 3 تا 6 سال سابقه بود. اینجا با تسک آزمایشی من خیلی حال کردن و قبول شدم. منم چرت خودم رو قبول ندارم و مشکل دارم طبیعتا.

دومی هم اینکه نمیخوام درین مورد با احسان صحبت کنم. درنتیجه ینی درین مورد با هیشکی دارم صحبت نمیکنم و فشار رو الکی زیاد کردم.

سه تا اتفاق خوب امروز:

برا تحویل مدارک یانک مرکزی رفتیم، سعدی رو اومد پایین، فردوسی رو اومدیم بالا، مدرس رو پایین اومدیم هفت تیر رد شدیم. خالد اسلامبولی و میرزای شیرازی رو رد شدیم. خیلی حس خوبی بود. هزااارااان خاطره مرور شد :))

نرگس و بچه‌ها رو می‌بینم

با اینکه ۸.۱۰ از خونه راه افتادیم، قبل از ۹ رسیدم شرکت! :) یادگاری و علی‌اکبری رو تو مسیر دیدم و همه باهم رفتیم یه مسیری رو

امروز جلسه بانک مرکزی رفتم. :)))

بعد نوشت: ۳تا اتفاق خوب امروز

رفتم جلسه، وارد شدم گزارشی که من تهیه کرده بودم رو پروژکتور بود، بم گفتن بشین پشت سیستم و توضیح بده! :) منم مردم از استرس

یه متن جذاب توییتر خوندم که تایم خوبی از ترافیک رو متوجه نشدم

ترسیم فلو برا سوپراپلیکیشن شدن اعتباریتو رو شرو کردم