دیروز بعد از کار، رفتم لباس‌های چیتان پیتانم رو از تو ماشین درووردم، تو نمازخونه عوض کردم، رژ زدم، سوار ماشین شدم عینک آفتابی زدم، 5دیقه‌ای داشتم به این و اون پیام میدادم و مپ چک میکردم و راه افتادم به سمت مراسم بابای الهه تو طرشت. یک ساعتی تو ترافیک رانندگی کردم. و اگه میخواستم حسم رو توصیف کنم، دقیقا بکی از وضعیت‌هایی بود که تو ذهنم ۳۰ سالگی این شکلی بود.

شاید اغلب تصورات من از دهه چهارم زندگیم، دختر عمه‌هام باشن. شاغل، خوشتیپ، مادر، بادغدغه، رفاهیات متوسط روبه بالا.

خدایا شکرت