امروز خیلی روز شلوغی بود و ازون شبهاس که دلم نمیاد بخوابم که تموم بشه!
صبح خیار و پیاز و گردو بردم برا پلن آبدوغخیار امروز. ۷.۳۵ اینا که رسیدم بهاره بودش، و یه عالمه از ماجراهای جداییش گفت. ۶روزی مرخصی بود و نبودش. بعد بچهها که میومدن هرمی برای آبدوغخیار وسیله اوورده بود میومد به من میگف! :)) بعد حانیه اومد صحبت کردیم درباره سرفههاش و اینکه ۲روز مرخصی بود. کادو خونه هم حانیه برام اوورده بود، قوری و فنجون خیلی خوشگلی هستش.
بالاخره امروز برا تقویم اعتباری به یه فلویی رسیدیم که حد زیادی باب میل ما محصولیا باشه، تا فردا ببینیم نرمافزاریا چی میگن ولی نهایی شدن همین بین تیم خودمون هم خیلی پیشرفت بزرگیه از لحاظ مشغولیتی که تو ذهنم ایجاد کرده بود.
آبدوغخیار با بچهها درست کردیم و خوردیم و باحال بود و خوش گذشت.
بعد فاطمه اومد، کمیل اومد.. با کمیل درباره جای جدیدش صحبت کردم و جالب بود. خوشم اومد! خوشحالم براش. امیدوارم اینقد که توصیف کرد واقعا از اینجا جذابتر باشه.
با فاطمه باهم برگشتیم. کلی تو راه حرف زدیم. بعد که رسوندمش و اومدم خونه، خانم همسایه رو تو پارکینگ دیدم و کلللی هم با اون حرف زدیم.
زهرا پیام داد که بابای الهه امروز فوت شده و خیلی غمانگیز بود. احسان هم گفت اکبر عبدی فوت شده
کلا از لحاظ رویداد روز خیلی پری بود
خدایا بینهایت باار شکرت. ممنونم ازت
امروز روز چهلم زیارتعاشورام بود ممنون خدا که اجازه دادی ۴۰ روز متوالی از این طریق باهات صحبت کنم. ممنون امام زمانم
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ ساعت
10:19 PM توسط star
|