تقریبا هر چیزی که احسان از خونه زندگیمون برا مامان باباش تعریف میکنه، از دیدگاه من بسیااااااااااارررررر بد میگه و هررسریی حرص میخورم از نوع روایت کردنش :))))

نمونه فعلی اینکه یه کلبه سقف شیشه‌ای تو جنگل گرفتیم، به مامانش میگه، یه شیشه تو جنگل ساختن داریم میریم اونجا. بدین صورت ۲بار تو یه روز زنگ زد سراغ گرفت چون فکر میکرد امنیت نداریم و نگران بود!

یا اینکه من کلااا قطار دوست دارم، همه هم میدونن ولی وقتی احسان میخواد توضیح بده میگه پول نداریم قطار میگیریم. درحالیکه به نظرم من خیلی پولداریم و وضعمون خوبه :))))) حالم بهم میخوره از توصیفی که احسان درباره زندگیمون به خانوادش میکنه و حقیقتا نمیفهمم تصورش از زندگیمون چرا اینقد شت و کلاا متفاوته نسبت به من.

دلم‌ برای نرگس و بچه‌ها خیلی تنگ شده و نمیدونم چجوری باید ابرازش کنم

بالاخره فرو ریخت!

وقتی pmsهای هیولایی داشته باشه، بهترین حس پریود شدنه!

سلام

امروز ساعت 9 اومدم، درنتیجه خیلی از بچه ها شرکت بودن، من معمولا دونه دونه سلام و خدافظی میکنم درنتیجه بچه ها هم دونه دونه سلام میکنن. بعد تا نیم ساعت بعد از اومدنم باز یکی پیدا میشد با گرمی سلام بده بهم. این عمق محبتی که بهم هست واقعا لطف خداعه. ینی واقعا با کوچیکترین ناخوشیم بیشترین محبت و احوال پرسی از اطرافیان میگیرم که واقعا دلم گرم میشه!

تغییر

جام عوض شده، یه گارد شدیدی نسبت به جابجایی داشتم، الان روبروم یه‌عالمه درخت سبز هست، کلا وایبش تو روز اول قوی ظاهر شده. سه شب کابوس این جابجایی رو میدم!

سیبان دره

دیروز یه‌جوری خوش گذشت که درکمال ناباوری بعدش خسته نبودم و فرداشم پادرد نداشتم

یه نقطه‌ای هست که باید بپری، ریسک کنی، بری تو دل ابهام. جدا بشی از نقطه امنت. وقتی این کارو کنی ممکنه اولش سقوط کنی، هوا نامساعد بشه، ارتفاعت با زمین کم بشه از ترس و ابهام سکته کنی ولی یهو باد موافق میشه هوا صاف میشه، تو چیزی برای از دست دادن نداری درنتیجه همه ی علم و تجربت و رو جمع میکنی برای بال زدن. یه لحظه به خودت میای میبینی داری پرواز میکنی بدون کمترین بال زدن. باد میخوره تو صورتت و لذت میبری.

مساله پیدا کردن اون نقطه پریدن هست، اینکه اینقد به خودت مطمئن باشی که درست بپری

میام بقیش رو مینویسم

Gathering

دیروز تو مراسم بابای الهه که خدا رحمتش کنه، چندتا از بچه‌ها بودن که اینقدررر دلم برا تک‌تکشون تنگ شده بود که قابل وصف نیست.

به‌نظرم فب نعمتی بود که خدا بهم داده بود بخاطر دعای خیر پدرمادر و اطرافیان.

همکار جدید

پسر جدیده که تازه جذب کردیم و مستقیم من باهاش کار میکنم، برام جالبه برای سرکار اومدن خیلی به خودش میرسه، ژل مو که همیشه داره، ریشاش و گردنش هرموقع دیدم مرتبن. با اینکه مرتب سیگار میکشه، بوی سیگارش خیلی زیاد نیست و من تو این مدت از بو خیلی اذیت نشدم.

مقنعه

مقنعم رو برعکس پوشیدم🥴

۳۰ سالگی

دیروز بعد از کار، رفتم لباس‌های چیتان پیتانم رو از تو ماشین درووردم، تو نمازخونه عوض کردم، رژ زدم، سوار ماشین شدم عینک آفتابی زدم، 5دیقه‌ای داشتم به این و اون پیام میدادم و مپ چک میکردم و راه افتادم به سمت مراسم بابای الهه تو طرشت. یک ساعتی تو ترافیک رانندگی کردم. و اگه میخواستم حسم رو توصیف کنم، دقیقا بکی از وضعیت‌هایی بود که تو ذهنم ۳۰ سالگی این شکلی بود.

شاید اغلب تصورات من از دهه چهارم زندگیم، دختر عمه‌هام باشن. شاغل، خوشتیپ، مادر، بادغدغه، رفاهیات متوسط روبه بالا.

خدایا شکرت

۳ مرداد ۱۴۰۵

امروز خیلی روز شلوغی بود و ازون شبهاس که دلم نمیاد بخوابم که تموم بشه!

صبح خیار و پیاز و گردو بردم برا پلن آب‌دوغ‌خیار امروز. ۷.۳۵ اینا که رسیدم بهاره بودش، و یه عالمه از ماجراهای جداییش گفت. ۶روزی مرخصی بود و نبودش. بعد بچه‌ها که میومدن هرمی برای آب‌دوغ‌خیار وسیله اوورده بود میومد به من میگف! :)) بعد حانیه اومد صحبت کردیم درباره سرفه‌هاش و اینکه ۲روز مرخصی بود. کادو خونه هم حانیه برام اوورده بود، قوری و فنجون خیلی خوشگلی هستش.

بالاخره امروز برا تقویم اعتباری به یه فلویی رسیدیم که حد زیادی باب میل ما محصولیا باشه، تا فردا ببینیم نرم‌افزاریا چی میگن ولی نهایی شدن همین بین تیم خودمون هم خیلی پیشرفت بزرگیه از لحاظ مشغولیتی که تو ذهنم ایجاد کرده بود.

آب‌دوغ‌خیار با بچه‌ها درست کردیم و خوردیم و باحال بود و خوش گذشت.

بعد فاطمه اومد، کمیل اومد.. با کمیل درباره جای جدیدش صحبت کردم و جالب بود. خوشم اومد! خوشحالم براش. امیدوارم اینقد که توصیف کرد واقعا از اینجا جذابتر باشه.

با فاطمه باهم برگشتیم. کلی تو راه حرف زدیم. بعد که رسوندمش و اومدم خونه، خانم همسایه رو تو پارکینگ دیدم و کلللی هم با اون حرف زدیم.

زهرا پیام داد که بابای الهه امروز فوت شده و خیلی غم‌انگیز بود. احسان هم گفت اکبر عبدی فوت شده

کلا از لحاظ رویداد روز خیلی پری بود

خدایا بینهایت باار شکرت. ممنونم ازت

امروز روز چهلم زیارت‌عاشورام بود ممنون خدا که اجازه دادی ۴۰ روز متوالی از این طریق باهات صحبت کنم. ممنون امام زمانم