تقریبا هر چیزی که احسان از خونه زندگیمون برا مامان باباش تعریف میکنه، از دیدگاه من بسیااااااااااارررررر بد میگه و هررسریی حرص میخورم از نوع روایت کردنش :))))
نمونه فعلی اینکه یه کلبه سقف شیشهای تو جنگل گرفتیم، به مامانش میگه، یه شیشه تو جنگل ساختن داریم میریم اونجا. بدین صورت ۲بار تو یه روز زنگ زد سراغ گرفت چون فکر میکرد امنیت نداریم و نگران بود!
یا اینکه من کلااا قطار دوست دارم، همه هم میدونن ولی وقتی احسان میخواد توضیح بده میگه پول نداریم قطار میگیریم. درحالیکه به نظرم من خیلی پولداریم و وضعمون خوبه :))))) حالم بهم میخوره از توصیفی که احسان درباره زندگیمون به خانوادش میکنه و حقیقتا نمیفهمم تصورش از زندگیمون چرا اینقد شت و کلاا متفاوته نسبت به من.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 10:45 PM توسط star
|