دیروز برگشتن به خونه یکم اعصابم خورد بود. یکم فکر کردم که چی شده
شمال مکان رزرو کرده برای آذر که باهم بریم. گف شایدم باشن. برگشتن احسان گف که هستن. درنتیجه من خیلی استرس گرفتم که تا حالا با پدر و مادرش مسافرت نرفتیم 4تایی و نمیدونم چه قراره پیش بیاد. بعد که گف هستن دیگه نور علی نور. بنده خدا خیللییی دختر آروم و خوبیه. و اوکیه. و مساله ای که دارم از زیادی آروم بودنشه. کلا حرف مشترک نداریم ما!! بعد که حرف نمیزنه نمیدونم ناراحته. خوشحاله. ناراضیه. شرایط بروفق مرادشه... . کلا مامانش خیلی آدم کول و اوکیه. تا حالا ندیدم مقایسه کنه یا هرچیییز دیگه ای. بخاطر همین من خیلی خودمم. نمیدونم تو شرایط اونا چه جورین و این اکت من تو خانوادشون چه معنی میده. همسرمم که خداعه تو این موارد. هیچییی نمیگه. درنتیجه اگه یه اکتی انجام بدم که مطابق میل اونا نباشه. خودم باید پاسخگو باشم. کلا این چیزاش پیچیده میکنه. اینکه نمیدونم چی بگم. چه موقع بگم. چی کار رو بکنم، چی کار نکنم...
تایمش به عمل سرپایی من میخوره. میشه 3هفته بعد عمل. نمیدونم برم انجام بدم یا نرم....
یکم کارم با افت سرعت مواجه شده که برام تحملش سخته. نمیدونم چرا اینقد ذهنم شرطی شده. ولی اینجوریم. باید دربارش بیشتر بیام بنویسم