این حالتی که یه دختر دیگه هست و باهم از حیوونا میترسیدیم و جیغ میزنیم هم کانسپت جالبیه :) یه جا صدای یورتمه اسب از پشت سر اومد و معصومه جیغ زد دویید، منم دوییدم اومدم دست احسانو بگیرم که در صدم ثانیه اخر متوجه شدم نزدیکترین ادم احسان نیست و همکارمه و وااقعا خدارحم کرد دستشو نگرفتم😂🙈
یه تیکه دیگه هم خره چموش شده بود، هی دور خودش میچرخید، ۴تامون چسبیدیم بههم. بغل دره (عمقش زیاد نبود) خره میچرخید. یکیمون افتاد، دُمِش هم کامل به من و معصومه خورد. وایی اینجا که دیگه خندمون بند نمیومد😂😂
ضربالمثل تو ماشین هم خوش گذشت. بار دیگر بیسوادیم برمن عیان شد
خدایا خیلی شکرت❤️
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 7:21 PM توسط star
|