یک آدمی که واقعا من رو خشمگین میکنه اینه. علائم عصبانیت رو وقتایی که تو جلسه این ادم منو خطاب قرار میده فقط تو خودم میبینم.

شرایط هم اینه که جلو بقیه ادما، بقیه واحدا، شروع به تخریب کار من میکنه، جوری برخورد میکنه که من هیچی حالیم نیست و بدیهیات رو هم پیاده نمیکنم. اخیرا هم متوجه شدم که مجزای از کیفیت کار، این برخورد رو میکنه. ینی ضعف در کار من نیست. مدل حرف زدن هم اینجوریه که با اعتماد به نفس و حق به جانب، چرت و پرت میگه. امروز یه ادم بقیه واحد گفت که من درست میگم و تو داری چرت میگی اونم باز به توجیهش ادامه داد. تقریبا بدیهی بود حرف اون اشتباهه. من اگه یا عصبانیت حرف میزدم درست بودن حرف خودمو زیرسوال میرفت سکوت هم نمیتونستم کنم. چون انگار حرف‌هاش رو پذیرفتم. نیاز هم دارم درباره این شرایط حرف بزنم. چون بار چندمه که داره تکرار میشه.

اوایل عصبانیتمتو کلامم میومد. الان سعی میکنم خونسردیم رو تو کلام حفظ کنم ولی هنوز از جوابی که بهش میدم راضی نیستم و هنوز این رفتارش باعث خشم و ناراحتیم میشه

بااینهمه ادم درارتباطم. فقط این اینجوریه که من رو اینجوری ناراحت میکنه ولی همین باعث رشد من و شناخت بیشتر خودم میشه. اگه تو خونه میموندم شیب رشدم ممکن بود کمتر باشه.

حلاصه که نیلوجوون میگذره، صد سال اولش سخته. رهاا کن..