یه نفر از استانبول تلگرام پیام داده، کجایی هستی، گفتم. گفته نمیدونستم دخترای ایرانی اینقد خوشگلن. در ادامه فرمود تمایل به دیدنت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:)))
یه نفر از استانبول تلگرام پیام داده، کجایی هستی، گفتم. گفته نمیدونستم دخترای ایرانی اینقد خوشگلن. در ادامه فرمود تمایل به دیدنت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
:)))
دیشب من پشت فرمون ماشین بابای احسان بودم، تو میدون تو ترافیک یکی پیچید رو دستم، زدم رو ترمز یکی از پشت زد بمون! (فاک ینی، من همزمان 3تا ماشین میشینم، پدال هاشون متفاوته طبیعتا، پدال ماشین اینا حساسه من یکم فشار دادم ترمز بد گرفت.) هیچی دیگه داستان داشتیم، از هیچی نشدن که هیچی نشد ولی قضیه یه طور پیش رفت که خلاصه نتیجش همون دیشب احسان از من عذرخواهی کرد!!!
(حالا باتوجه به نتیجه ینی قطعا من راهو درست رفتم!:) ولی شتتت احسان زیادی رو وسایل حساسه. من اینطوری بزرگ نشدم، کلا سیستممون فدای سرت و قضابلا بوده و اینا بوده.)
5شنبه نماز ظهر و عصر و مغرب عشا نخوندم
حرفم چندتا شده بود، ساعت قرار رو چندبار جابجا کردم، آخرش گفتم دارم تندتند آماده میشم تندتند غذا میخورم بعدش میام. گف تندتند غذا نخور. دیگه دیدم با منطق جلو رفتن نمیشه. گفتم دلم برات تنگ شده میخوام تندتند غذا بخورم زودتر بیام ببینمت. سکوت سنگینی حاکم شد! :)
با مامان بابای احسان که صحبت میکنم بالا تا پایین خیسس چکهزن میشم. تو چقد؟ مثلا ۱۰دیقه!
خوب اینکه خیلی طبیعیه آدم یه چیزایی ببینه و دلش بخواد و از نداشتنشون ناراحت بشه.
دیروز تولد مهسا بوده عکساش رو گذاشتن تو گروه و مهسا ابراز خوشحالی کرده.
دیروز احسان تو مراسم ترحیم بچه ی یکی از مدیراشون شرکت کرده که به گفته خودش بچه های شرکت همه رفتن
کل مساله هدف مشترک با یه گروه ادم دیگه داشتنه. حالا احتمالا بقیه ادما شرکت کننده تو این مراسما حس خاصی نداشتن. ولی من کلا یه آدم گروهی و تیمی هستم و ازینکه احساساتم با یه گروه ادم سر مثلا یه پروژه مشترک دچار تغییر بشه لذت میبرم. از دور حس حسادت میکنم که درحال حاضر جمعی که به جنین هدفی باهاش برسم وجود نداره.
دیشب با احسان درباره مراسم ترحیم حرف زدم. گف نیم ساعت نشستم بعدش اومدم و هیچ حس خوب یا بدی نداشت. خیلی عادی درحد 30ثانیه این موضوعو گف و عبور کرد. دیگه منم نگفتم چقدد من ناراحت بودم ازینکه در جمعای مشابه نیستم و چقد بهش حسودی کردم که فرصت رفتن به چنین جایی رو داشته!
مساله فراتر از این حرفاست. مساله عدم حضور تو تولد که تو عکس یه برف شادیی زدن و ادما دستاشون بازه و چشمشون بستست و دارن میخندن نیست، مساله ظاهر و باطنه..
باید به زودی بیام هدفامو بنویسم و بهشون به شدت پایبند بشم. هدفم تا 35 40 سالگی. زندگیم بعد از عقد و عروسی رو. روابطم و خیلی چیزای دیگه. باید بنویسم. باید برگردم به نوشتن..
الان یادم اومد خواب دیدم متدیتا مدیر فنی زنگ زده کارمون لنگه برگرد به شرکت![]()
بش گفتم دیواره رحمم فرو ریخت! در پاسخ میگه خلاقیتت برای اعلام پریود ستودنیه.
تو کلاس مشاوره پیش از ازدواج آزمایشگاه، گف آقایون حرف محبتآمیزی که به عروسها میگین رو بلند بگین. اولش که طفره میرفتن بعد دیگه عزیزم و عشقم و اینا یه سری گفتن، یه منگل من هم مطرح شد. نوبت به احسانم که رسید، گف «شاخهنبات» :)) یه صداهای اووویی هم شنیدم از بقیه
نیشم بسته نمیشه از یادآوری این موضوع :))))))))
کلاس مشاوره ازدواج رفتیم
اومدم خونه احسان، الان دقیقا دو ساعته خوابه و حوصله من از بس به درودیوار نگا کردم سر رف!!
نماز امام زمان خوندم
۳میش بود
الان دیدم نذرم روز جمعه بود!😏 گلم نذر میکنی اوکی ولی روز تعیین نکن حالا!!!
دیروز دسته گل سفارش دادم
امروز رفتیم آزمایش ازدواج دادیم :)))
سوار دنا شدم و ریههام پر شد از بوی نویی
دانشجو نمونه دانشگا شدم😶😂
دیشب نماز مغرب و عشا نخوندم
ویرگول «پسرک» خوندم ودلم خواست بنویسم
یهطور خوبی جواب نمیده. بره تو غارش پیدا کردنش باخداعه!
صداشون میکنه مامان، بابا :))
اینکه این ساعت روز من زیر پتو دارم با گوشیم ور میرم اصلاا عادی نیست!
دیروز ازینکه اینقد زود خسته میشم و انرژیم تموم میشه ناراحت بودم، شب احسان گفت تو خیلی پرانرژی هستی و برگام ریخت ازین تفاوت دیدگاه!
دیشب دوباره باهم رفتیم حموم، اینبار خیلی واردتر و حرفهایتر. باهم شام خوردیم بغل کردیم همو تا من خوابم بگیره، بعدش احسان رفت خونشون..
باهم جوجه زدیم، رفتیم دریاچه، بپربپر کردیم و کلی حرف زدیم. بعدشم نشستیم لبه آبو چایی زدیم :)
آیه خانم و علی آقا :)
یه عالمه روغن و ژل سفارش داده، یه لباسم برا من خریده. و کلی مقدمات. داره ثانیه شماری میکنه واسش. یه لحظه عمیقا ترسیدم. امروزم زنگ زده میگه امشب برو حموم!! فکر کنم درست حسابی میخواد سرویس کنه! طبیعتا متقابلا میخواد منم سرویس کنمش
ماشالله هزااار ماشالله قند و عسلن بچههامون😍😍😍😍
هروقت با احسان بیرونیم و برمیگردیم خونه گوشی من تو کیف میمونهههه تا احسان بره! عجیب یادم میرههااا
خدایا شکرت
میگه لباسی که گذاشتی خونمون رو بو میکنم، بوی تو رو میده
احسان خیلی بهم اعتمادبهنفس میده. وقتایی که خستم همیشه بهم میگه خیلی خوشگلی. من خودم متوجه میشم بعضی وقتا بداخلاقم، ولی همیشه میگه مهربونی. کلا پذیرش یه سری رفتارام که ازنظر من نقطه ضعفن، و نگاه بهشون از زاویه دیگه باعث بیشتر دوست داشتن خودم و بیشتر دوست داشتن خودش میشه
از کامپیوتر دانشگاه تهران نمیتونن بگذرن،ض هرچند مسیر شغلیم چنگی به دل نمیزنه
حالا هی بگین دانشگا مهم نیس.... هرچقدممم روشنفکر باشه طرف، باز اسم دانشگا بایاس ایجاد میکنه
از وقتی که بچش شد تا بچههاش اومدن ۲ ۲.۳۰ ساعت شد😍😍😍
خدارو هزااار مرتبه شکر🤲🤲🤲🤲
۰۱/۰۲/۰۳ 😍😍😍😍😍
نفس منه آخه نرگس❤️❤️❤️❤️
یه نکته وجود داره که مثه چیی پولداره و اینقدر مریض هس که از ثروتش نمیتونه استفاده کنه... ینی ماشین فلان داره ولی نمیتونه سوار شه، خونش بهمانه ولی بدون کمک نمیتونه استفاده کنه ازش...نمیدونم قبلا زندگیش چجوری بوده، از پولش چجوری استفاده میکرده. دربارش بعدا میخوام فکر کنم و بنویسم
از رفاهی که پول براش ایجاد کرده راضیه ولی واقعا براش بی ارزشه. من از حجم ثروت و سبک زندگی تعجب میکنم یا مثه ندید بدیدا رفتار میکنم و سوال میپرسم، ولی چشش اینقدررر از پول سیره که اصلاا متوجه نیس. چیزایی که من تو خواب هم نمیبینم، به مخیلم هم نمیگنجه داشته، زندگی کرده، دیده و الان همشون بیارزشن براش..
دیروز خوش گذشت و خدایا شکرت
کاری که انجام دادیم این بود که در بغل هم بودیم، دقیقهها و ساعتهااا. مجبور شدیم پاشیم چون کار داشتیم نه اینکه خسته شده باشیم. مستمرش ۲ ۳ ساعتی شد فک کنم. دیروز ۱۳ ساعتی پیش هم بودیم که بیشترش دوتایی بودیم و خوب خیلی خوب بود :)