خوب اینکه خیلی طبیعیه آدم یه چیزایی ببینه و دلش بخواد و از نداشتنشون ناراحت بشه.
دیروز تولد مهسا بوده عکساش رو گذاشتن تو گروه و مهسا ابراز خوشحالی کرده.
دیروز احسان تو مراسم ترحیم بچه ی یکی از مدیراشون شرکت کرده که به گفته خودش بچه های شرکت همه رفتن
کل مساله هدف مشترک با یه گروه ادم دیگه داشتنه. حالا احتمالا بقیه ادما شرکت کننده تو این مراسما حس خاصی نداشتن. ولی من کلا یه آدم گروهی و تیمی هستم و ازینکه احساساتم با یه گروه ادم سر مثلا یه پروژه مشترک دچار تغییر بشه لذت میبرم. از دور حس حسادت میکنم که درحال حاضر جمعی که به جنین هدفی باهاش برسم وجود نداره.
دیشب با احسان درباره مراسم ترحیم حرف زدم. گف نیم ساعت نشستم بعدش اومدم و هیچ حس خوب یا بدی نداشت. خیلی عادی درحد 30ثانیه این موضوعو گف و عبور کرد. دیگه منم نگفتم چقدد من ناراحت بودم ازینکه در جمعای مشابه نیستم و چقد بهش حسودی کردم که فرصت رفتن به چنین جایی رو داشته!
مساله فراتر از این حرفاست. مساله عدم حضور تو تولد که تو عکس یه برف شادیی زدن و ادما دستاشون بازه و چشمشون بستست و دارن میخندن نیست، مساله ظاهر و باطنه..
باید به زودی بیام هدفامو بنویسم و بهشون به شدت پایبند بشم. هدفم تا 35 40 سالگی. زندگیم بعد از عقد و عروسی رو. روابطم و خیلی چیزای دیگه. باید بنویسم. باید برگردم به نوشتن..