خدایاا بیا تو بغلت فشارم بده

خدایا حال همه رو خوب کن، خدایاا به همه صبر بده، خدایااا کمک کن بتونیم از وقتمون درست ک مفید استفاده کنیم. خدایااا چراا اینقد دورم من از تو اخه، من طاقتشو ندارم واقعا، خدایاا برم گردون پیش خودت؛ خدایاا من هی یه چیزی میگم بعدش ۱۰۰تا کار در خلاف جهت رسیدن بهت انجام میدم. خدایاا من نفهمم تو دستمو محکم بگیر بکش بالا، نجاتم بده از منجلابی که توشم، کمکم کن

خدایاا خیلی ممنونم ممنونم شکرت خدایاا، مارو ببخش، ببخش که به جز تو دست کمک روی بندت دراز می‌کنیم ببخش بد نماز می‌خونم، گناه می‌کنم، گناه می‌کنم گناه می‌کنم بعداز گناهمم می خندم... ببخشید خدایاا

خدایاا بیا تو بغلت فشارم بده

خدایا حال همه رو خوب کن، خدایاا به همه صبر بده، خدایااا کمک کن بتونیم از وقتمون درست و مفید استفاده کنیم. خدایااا چراا اینقد دورم من از تو اخه، من طاقتشو ندارم واقعا، خدایاا برم گردون پیش خودت؛ خدایاا من هی یه چیزی میگم بعدش ۱۰۰تا کار در خلاف جهت رسیدن بهت انجام میدم. خدایاا من نفهمم تو دستمو محکم بگیر بکش بالا، نجاتم بده از منجلابی که توشم، کمکم کن

خدایاا خیلی ممنونم ممنونم شکرت خدایاا، مارو ببخش، ببخش که به جز تو دست کمک روی بندت دراز می‌کنیم ببخش بد نماز می‌خونم، گناه می‌کنم، گناه می‌کنم گناه می‌کنم بعداز گناهمم می خندم... ببخشید خدایاا

جمعه بعد از آزمون یه مغازه نزدیک حرم پیدا کرده بودی که روسری حریر و آستین ستش رو با هم ۲۷ می‌داد، که دیده بودی تا ۲۵ هم میده، اون موقع طرحیش رو انتخاب نکردی، ولی قرار بود طرح جدید بیاره، نرگس هم از سیرنگ فقط روسریشو قیمت مناسب گیر اوورده بود، قرار شد بریم سیرنگ برا روسری، برا مانتو سبزت، که با زهرا تو ملایر کلی گشته بودین ولی روسری باب میلت رو ندیده بودی.

شیرین هم می‌خواس به بچه‌های کلاستون ملحق بشه که برای زهرا رفته بودن کادو بگیرن. این شد که ۳نفری بعد از کلاس سوار اتوبوس شدیم، ته اتوبوس نشستیم. یکم که حرف زدیم، هممون احساس گرسنگی داشتیم. ظهر تو سلف با غذا سیب داده بودن، تو و شیرین سیب‌هاتون همراهتون بود. این شد که ۳نفری شروع کردیم به سیب خوردن و عکس گرفتن و خندیدن :)) تاا رسیدیم میدون سعیدی و ما پیاده شدیم.

جلوی سیرنگ آش فروشیه بود که قبلا با خدیجه رفته بودین و کلی راضی بودین، قرار شد موقع برگشتن یه سر هم بریم اونجا یه چیزی بخوریم.

وارد پاساژ شدیم، مثل همیشه پاساژ خلوت و مغازه ها نیمه باز نیمه تعطیل بودن. همینجوری می‌چرخیدیم و با پله برقی بالا می‌رفتیم و دنبال مغازه روسری فروشی می‌گشتیم. تو با تامل میومدی رو پله برقی. اول منو می‌فرستادی جلو، بعد با یکم مکث با کفشای چرم پاشنه‌دار مشکی میومدی رو پله برقی. وقتی تعجب من رو دیدی گفتی ما مثه شما تهران نیستیم که به این چیزا عادت داشته باشیم :)

اینقد بالا رفتیم تا رسیدیم طبقه آخر، نمی‌دونم ۴ یا ۵. اون غرفه‌ای که سمت راست پله برقی بود، با ۲تا خانم فروشندش، یه روسری انتخاب کردی ولی قیمت رو بالا می‌گف، آشنایی دادی، خانومه نرگس رو یادش اومد، گف همون خانوم لاغر سبزه‌هه رو میگین؟ ایشون دوست شماست؟! این خانوم روسریشونو تو حراج خریده بودن، الان گرون تره. یادم نیست درنهایت خریدی یا نه. (فک کنم نخریدی) بعدش رفتیم مغازه کتاب فروشی طبقه پایین که موقع اومدن تعطیل بود، با پیرمرد فروشنده‌ش. که مغازه رو تازه باز کرده بود. چندتا از کتاب ها رو دیدیم و از مغازه اومدیم بیرون. پاساژ رو یه دور دیگه زدیم و اومدیم تو خیابون، که چشم من به مغازه کیف فروشی افتاد. رفتیم داخل و بحث همیشگی که من تا حالا کیف ننداختمو الان باید دیگه بخرم استفاده کنم و این صوبتاا. وارد مغازه که می‌شدی سمت راست ست اون کیف قرمز و کرم ها بودن که اندازه‌های مختلف شو داشت. روبرو کیف بزرگ‌هاای دسته کوتاه. وسط مغازه هم خالی بود و کف‌پوش سرامیکی تمیزی داشت. با فروشنده ۳۰وخورده‌ای ساله و خوش صحبت :) چیزی انتخاب نکردیم و اومدیم بیرون. دیگه کم کم هوا رو به تاریکی می‌رفت و وقت خوراکی خوردن بود، رفتیم اون‌ور خیابون تا طبق حرف قبلیمون بریم مغازه آشی‌ه. رفتیم تو و یه نگا به چیزهایی که داره و قیمت ها انداختیم، تصمیم گرفتیم آب هویج (بستنی) و ذرت مکزیکی بگیریم. اول آب هویج آماده شد نشستیم به خوردن، و بعدش ذرت آماده شد، ذرتی که توش برخلاف گفته ما آویشن ریخته بود! ولی ما خوردیمش :) از مغازه اومدیم بیرون، الان دیگه هوا کامل تاریک شده بود یکم خیابونو اومدیم پایین تا رسیدیم به جگرکی! طی تصمیم کاملا یهویی، قرار شد بریم جگرکی و چند سیخ جگر بخوریم :)) رفتیم تو سفارش دادیم تا وقتی منتظر بودیم آماده بشه آقاهه فروشندش آواز می‌خوند. واای چقدررر به صدااش خندییدیم :))))) قیافه هامون و نگاه‌های پراز اضطراب و شجاعت اینکه تنها پاشیدیم رفتیم اونجا. تو مغازه‌ای که تنها مشتریشم ما بودیم. تا جگرها آماده شد و اووردشون. چه حالی می‌کردیم و مستقل از کل برنامه چقد این جیگراا چسبیدن واقعاا :) چقدم زود تموم شدن :) وسط خوردنمونم آقا فروشندش باز داشت می‌خوند و ما باز به صداش خندیدیم :)) تا تموم شد و اومدیم بیرون. شاید مجموع یه ربع بیست دیقه داخل مغازه بودیماا، ولی خاطره‌ای که از اون مغازه و اون لحظه ساختیم شد همیشگی. می‌دونی زهراا شاید لحظه ای که باهم می‌گذرونیم همون موقع فقط یه لحظه باشه، ولی بعدش اون باهم بودنه اون لحظه رو خاص و متمایز از بقیه روزها و ساعت‌هاا می‌کنه. مثلاا تو تاریخ ثبت می‌کنه تو سن  ۲۰  ۲1 سالگی یه سری بعدازظهرها و شب‌ها تو یه نقطه از جاده تهران-قم تو دانشگااه تو خوابگااه با هم حرف می‌زدیم که من واقعاا عاشق اون لحظه‌هاا بودم، از همه چی می‌گفتیم، از دغدغه‌های یه دختر جوون دانشجو خوابگاهی تا زندگیامون، هدفامون. تو سرما زمستون کویری اونجا راه می‌رفتیم و یخ می‌زدیم و رویا می‌بافتیم، اینکه یادمون باشه چه حرفایی به هم زدیم شاید تو وهله اول مهم نباشه، ولی اینکه جفتمون وقتی به اون موقه‌ها فک می‌کنیم یاد یه چیز مشترک میوفتیم، یاد هم میوفتیم خیلی مهمه.

 ...

ادامه نوشته

کاش یه آمپول شل کننده بود می‌رفتم می‌زدم تا ۵شنبه شل می‌کردم، ۵شنبه هم شل بودم، مراسم هم شل بودم.

تازه الان می‌فهمم چرا مست می‌کنن، بیشتر بشون خوش می‌گذره، ینی راحتتر خوش می‌گذره.

به من چه چی دوس دارن چی دوس ندارن، به من چه می‌خوان چی کار کنن، من تمام تلاشم اینه من شل باشم فقط.

قطعااا هم ۱۰۰درصد خودم نمی‌تونم باشم، باید کارا و چیزایی که باعث میشه به اونا خوش بگذره انجام بدم، مستقل از علاقه خودم.

.

.

کااش دل‌مشغولی‌هام بیشتر بوود.

خدایااا کلی کلی کلی زیااد شکرت 

اون خوابه که دیده بودم رفتم تو ذخیره پذیرفتگان مصاحبه، (یادم نیس اینجا هم نوشته بودم یا فقط توییت کردم) تعبیر شد.

منتهی تو ذخیره هم نبودم، کلاا قبول نشدم

خدایاااا

من نمی‌دونم ارشد ثبت‌نام کنم یا نهه

من نمی‌دونم برم پی کار یا چیی

من رو غم زیااد گرفتهه، تا جنون راهی نمونده.

این همه مدت نه بغضم میره، نه گریم می‌گیره

دیشب خوااب دیدم رفتیم برزخ، هممون.. تو راه عروسی بودیم. تو راه سالن. 5 نفری باهم تو یه ماشین بودیم، نمی دونم چی شد که چشمامو که باز کردم دیدم 5تامون الان تو برزخیم. گفتن که شما سالن نمی رین. وایساده بودیم تا فرشته ها بیان و تکلیفمون رو روشن کنن. دلهره خیلی شدید و استرس داشتم من، اولش اینکه تا فرشته ها بیان، تو دلم گفتم خدا کنه شبیه آدم باشن که من کمتر بترسم. بعد اومدن. به ظاهر انسان اومدن. (الانم که دارم می نویسم هنوز دلهره اون موقه میاد سراغم، چقد خواب ترسناکی بود) به مامان بابا گفتن شما برید (یادم نیس کجا فرستادنشون) من موندم و نرگس. در ادامه تر هم تنها مونده بودم. کاملاا حس برزخو داشتم تو خواب هم. انتظاار، انتظااار، عذااب، آشفتگی.. هی می خواستم یه کاری کنم.. داشتم تصمیم می گرفتم چی کار کنم انتظار یکم راحتتر بگذره. یهو یک نفر دیگه رو از اون دنیا اووردن تو برزخ. با برانکارد و آمبولانس آووردن :))) رفتم عکس العمل اون فرد رو در مواجهه با برزخ و فرشته هاا ببینم.....

چقد قیافه های فرشته هاا استرس آور بوودن...

باور می کنین جرئت نکردم این یکی خوابو برا مامان تعریف کنم دیگه؟؟!!

خسته شدم اینقد خواب مردن اطرافیانم روو دیدم. الان هم که عروسی آمار این خواب هاام بالا رفته. هر سری هم تو خوااب هم توو بیداری کللی اذیت میشم. کلی استرس، کلی نااله.. نمی دونم چراا اینظوریم من.

کارام زیادن بهشون نمی‌رسم عصبی می‌شم

کارایی که انجام می‌دم در راستای کم شدن کارای خودم نیستن و عصبی می‌شم

دارم دقیقاا هیچ گهی نمی‌خورم و اعصابم خورده، کی وقتش می‌رسه واااقعااا نمییییدوونمممم

اینقد رفتم پایین که فرضیه‌م به نظریه تبدیل شد.

خواهرش بود

کاارم افتخاار نیستاا، ولی خوب عادت کنم خودم باشم، از اینکه خودمم ناراحت و غمگین نشم، خودخوری هم نکنم

خاک تو سرم درنهایت

واقعااا چراا مریم اینو واسم فرستااد؟! :))))

 از متن‌هایی که وقتی داری می‌خونیشون اینقد ذهن و فکرتو درگیر می‌کنن که فقط به کلمه کلمه متن فک می‌کنی و می‌خوای ادامه بدی و هی وسطش میگی خوب؟! خیلی لذت می‌برم :))

آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه ی آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبی ها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه ی یک مجلس ختم،
دوستانی دارم
همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود
یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته ی قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...
یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد
آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت
چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیآمد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند
آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد
روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم
من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"
عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است
نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله ی مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید
ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟
چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
!زنده باشم تنها،
!مرده در جمع رفیقان عزیز...

من حاالم بده‌هاا، بد ................................

نوشتن اسم آدم‌هاا هم تجربه جدیدیه..
هرکس رو که می‌نوشتم، حس متفاوت بهم دست می‌دااد، لحظه‌ای که اسمش رو روی کارت می‌بینه تصور می‌کردم و یه چندتاییشون رو الان می‌نویسم. یه سری اسماا می‌گفتم می‌بینن توجه خاصی نمی‌کنن، گذر می‌کنن، شاید هم تو دلشون بگن چه جدید و فورا یادشون بره.
یه سری مطمئن بودم ایراد می‌گیرن، مثلا می‌گن "ی" خوب نیس، شاید با خودکار هم می‌نوشتن بهتر می‌شد.
یه سری می‌فهمیدن من نوشتم خطم از چششون میوفتاد، تا قبلش شاید فک می‌کردن خوب بوده، ولی بعدش ایرادهاش به چشمشون میاد.
یه سری وقتی می‌فهمن یه نگا می‌ندازن یه پوف تو دلشون می‌گن، بعدش می‌گن هیچ پخی نشده...
یه سریا هم بهشون احسااس نداشتم...‌
نمی‌دونم چراا ولی بیشتر نظرم به اینه آدما از روی ترحم می‌گن چه قشنگه صرفا، تو دلشون ایراد می‌گیرن..
اینو نمی‌فهمم واقعا متوجه ایرادهااش نمیشن و میگن خوبه یا صرفا برا تشویق من..
اینم نمی‌دونم چرا اینقد به ایرادهاا دارم می‌پردازم، چراا اینکه فوق‌العاده خوشگل شدن رو نمی‌گمم؟؟!!!
ولی خییلیی حس خوبیه، نوشتن اسم آدم‌هاا و حس گرفتن از اسمشوون... :)))))

صبح بخیر 🙋‍♀️

۱۶ آذر مباارک

اینم از علامت‌گذاری "یک روز خاص" تو تقویم‌هاامون :)))))))))

یادم نره درباره استاد امیرخانی و استاد اخوین بخونم

یادم بمونه درباره مریم و حرفاش بنویسم

بریم رباعیات خیام استاد اخوین بخریم بذاریم تو کتابخونمون فردا استاد شدیم اومدن خونمون بامون مصاحبه کنن تو زاویه دوربین کتابمون باشه :))))))))))))

بیاااو از خر شیطون بیاا پایین نیلوفر

می‌خواستن زنگ بزنن تا حالاا زده بودن، آدم شوو و دیگه منتظر نبااش. خیلیی ساادس قبول نشدی همین.

بپذیر دیگه لعنتی، بپذیرر........

چه سرنوشت غم‌انگیزی كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

پرستو صداای منو داری، چراا وبلاگت این شکلی میشه ؟؟ :((

پرستو نروو، دلم برات تنگ میشه کلی [قلب شکسته]

...

ولی یه چیزی این وسطاا خالیه، یه کاری و بااید از ۱ ۲ سال پیش شرو می‌کردم و الاان درحال انجام دادنش می‌بودم که تا حالاا شرووش نکردم، یه کمبودی که تا انجامش ندم همیشهه باهاامه، اردو جهاادی و کمک به نیازمنداا...

اگه ترس مسخره گرایش سیاسی و جو بیخودشون رهاام کنه، اگهه یکم جربزه دااشتم، اگه یکی بوودد... ، بااید برم ولی، بااید شروعش کنم، نباید باز به تاخیر بندازمش.

از کجاا آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟ چه جوری ؟؟؟

شت بابااا، نمی‌تونم برم نوشته های قبلیمو بخونم که می‌خواستم چی بشم...

اولش خووب بوداا، ولی اینقد حس دومش بد بود؛ حالم بد شد.

دوس نداارم خودم نبااشم، دوس ندارم بخاطرشون یه آدم دیگه شم. اگه خودم بمونم احتمالااا تو ذهن همه می مونم که آدم انعطاف پذیری نیستم و غیرقابل اعتمادم و همیشه شااید به روم بیااره. یا تو دلش همیشه دلخور بمونه ازم. ولی اگه چیزی که باب میل اونااس بشم، حاالم بد میشه، از خودم بدم میااد، شااید مجموع چن سااعت باشه هااا، ولی خوودم که می دونم و می فهمم چه گهی خوردم و چی بودم و چی می خواستم بشم و چی شدم....

شاایدم من دارم زیاادی سخ می گیرم، اینقد که تو ذهن من بده، وااقعا بد نبااشه. ولی اصن بهترین کاار دنیاا بااشه، چون من نمی خواام انجام بدم و مجبورم که انجاام بدم، دووسش نداارمم..

خدایااا من واااقعااا نمی دونم چی کار کنم، نمی دونم کدوم درسته، خودت اون رااهی که منو به تو می رسونه و تو رو خوشحاال می کنه نشونم بده.. نشونم نده، ببرم. من که رو پاهای خودم نیستم، تو بغل توام.

خدایاا کمکمم کن، یک عااالمهه شکرت، بابت همهه چی، همه چی، همه چی......

واااای!

من تو خواب رفتم کانالشو دیدم یا بیداار بودم؟!🤔🤦‍♀️

چراا دیشب خواابشو دیدم آخهه!

چقدررر عجیییب..

خوااب دیدم مهسا شه.. با یکی از دوستای ارشد نرگسه، اتفاقی همو دیده بودن، ما هم بودییم، (سفر قشم) من و مریم و پروین بودیم. یکی دیگه هم بود یادم نییس کی بود، من اول که دیدمش فک کردم خودشه، بعد اومد خودشه معرفی کرد که فلانیم، فهمیدم دوست ارشد نرگس بوده. و خیلی عجیب و اینااا

صب پاشدم دیدم نرگس از کانالش پیام فوروارد کرده، رفتم تو کانالش، بعد یادم اومد فاطمه گفته هرکی پیام‌های کانالو ببینه، ادمین می‌فهمه از کانالش اومدم بیرون، البته نمی‌دوونم اینم خواب بودم یا تو بیداری این کارو کردم...

درهرصورت عجییب بود

شت

صب آزموون داشتم، یادم رف شرکت کنم

کااش تمدیدش کنن

اه، چه اعصااب خوردیه ...

خیلی فک کردم از کدوم قسمت سفر بدم میاام، خیلییا، تقریبا داره ۱ هفته میشه و هنووز به نتیجه نرسیدم...

هرچی بیشتر می‌گذره می‌بینم من عااشق سفر تکی‌ام و کمپ و تور و ایناا. می‌بینم از پسش می‌تونم بربیاام..

چی کاار کنم ینی؟؟!! مسیرمو عوض کنم؟؟! از هنرهاام پول دربیارم و کلا بیخیال درس و رشته و مهندسیم شم؟! ینی امکان موففیتم تو این راه‌هاا بیشتره تا برنامه‌نویسی؟؟! این وسط شماا جامعه‌شنااسی‌و بگوو... دیتا آنالیسز رو بگوو!! صد رحمت به میمون بااز! به نظرم اون کمتر از من شاخه به شاخه می‌پرهه

ولی یک چیزی که هس من دنباال علاقه‌مندیاام رفتم.. تو هر زمینه‌ای، حسرت اینو ندارم کااش اینو یاد نمی‌گرفتم این یکیو یاد می‌گرفتم. الاان فقط نمی‌دونم کدوم رو بیشتر دوس دارم و بیشتر از بقیه براش وقت بذارمم..

خدایاا خیلللییی کمکم کن

احسااس مرگ بعد از سفر😞

متاسفانه متاسفانه و خیلیی متاسفانه واااقعاااااا تجربه بی چادری خووب بود! من به جز خیلی چیزها که لذت می بردم از چادر نداشتن هم لذت می بردم..

من چادر رو دوس دارم ولی ......

پ ن: خودم که خیلی دوس دارم ببینم ته این کشمکشی که دارم چی میشه :))

ینی کی برنده میشه؟! چادر یا مانتو؟؟؟؟

اینکه فک کنی هیچ چیزی غیرممکن نیس و هرکاری بخوای انجام بدی، می تونی. هم هیجان انگیزه هم ترسناک! اینکه رویای زیبا بسازی و با تخیلش از زندگی لذت ببری هم دلچسبه هم فوق العاده وحشتناک!

نمی دونمم زندگی چیه.. رویااشه، حقیقتشه، محیطه، احساس درونیه .. و من چقدرر می ترسم رو ریلی که بااید باشم نبااشم و تهش به مقصد اشتباا برسم..

من چقدرر پر از نمی دونمم، پر از ابهاام، من همیشه تو دوراهی الی بیش از دوراهی بودیم و همیشه انتخاب مسیر برام سخت بوده، همیشه برای این انتخاب هام تاوان دادم، چیزهای زیادی از دست دادم، و هیچ وق نفهمیدم چیزهایی که به دست اووردم ارزش از دست دادن بقیه چیزها رو دااش یا نهه ...

یه چیز رو خوب می دونم ولی! من دارم از بزرگ شدن لذت می برم، من ذوق می کنم وقتی تجربه جدید می کنم، من واقعاا خوش حال می شم وقتی دوست جدید پیدا می کنم، من یااد گرفتم تلخی هاشم دوس داشته باشم، من با غم ها و گریه ها و زشتی هااش دوست شدم.

یه ذره یا شاید بیشتر وحشتناکه، اینکه خوشحالی و ناراحتی مطلق وجود ندااره.. تو فقط می تونی انتخاب کنی تو این لحظه ای که هستی کدومش بهت غالب بشه. اینکه تو قبول کنی این لحظه زندگیت با عصبانیتو ناراحتی بگذره، یاا بیخیاال باشی یاا با وجود اینکه 10 مورد برای ناراحتیت وجود داره، تو بگردی یا حتی از زاویه دید متفاوت بهشون نگااه کنی و ناراحت نباشی ...

 یک چیز دیگه ای هم که هس، شک نکن! به عقب برنگرد! تو انتخابت رو کردی دیگه، سر حرفت بمون، جا نزن! از انتخابت و زیبایی هاش لذت ببر. همیشه ماشین بغل چون بیشتر جیغ می زنن بیشتر خوشحاال نیستن.. شااید از درد زیااد دارن جیغ می زنن.

من پیش از اینم رهااا بودم ولی تو یه مسائلی محدوود بودم، اینجاا یااد گرفتم بیشتر رهاا شم :)) چیزهاای کمتری بذارن محدوودم کنن ...