دیشب خوااب دیدم رفتیم برزخ، هممون.. تو راه عروسی بودیم. تو راه سالن. 5 نفری باهم تو یه ماشین بودیم، نمی دونم چی شد که چشمامو که باز کردم دیدم 5تامون الان تو برزخیم. گفتن که شما سالن نمی رین. وایساده بودیم تا فرشته ها بیان و تکلیفمون رو روشن کنن. دلهره خیلی شدید و استرس داشتم من، اولش اینکه تا فرشته ها بیان، تو دلم گفتم خدا کنه شبیه آدم باشن که من کمتر بترسم. بعد اومدن. به ظاهر انسان اومدن. (الانم که دارم می نویسم هنوز دلهره اون موقه میاد سراغم، چقد خواب ترسناکی بود) به مامان بابا گفتن شما برید (یادم نیس کجا فرستادنشون) من موندم و نرگس. در ادامه تر هم تنها مونده بودم. کاملاا حس برزخو داشتم تو خواب هم. انتظاار، انتظااار، عذااب، آشفتگی.. هی می خواستم یه کاری کنم.. داشتم تصمیم می گرفتم چی کار کنم انتظار یکم راحتتر بگذره. یهو یک نفر دیگه رو از اون دنیا اووردن تو برزخ. با برانکارد و آمبولانس آووردن :))) رفتم عکس العمل اون فرد رو در مواجهه با برزخ و فرشته هاا ببینم.....

چقد قیافه های فرشته هاا استرس آور بوودن...

باور می کنین جرئت نکردم این یکی خوابو برا مامان تعریف کنم دیگه؟؟!!

خسته شدم اینقد خواب مردن اطرافیانم روو دیدم. الان هم که عروسی آمار این خواب هاام بالا رفته. هر سری هم تو خوااب هم توو بیداری کللی اذیت میشم. کلی استرس، کلی نااله.. نمی دونم چراا اینظوریم من.