باید برم دستامو بشورم. غذا بخورم. وضو بگیرم. نماز بخونم. و بیام پای پایان نامه.

ولی بغضم جلوی همه ی این کارومو گرفته!

اهاااان

یه روشی که جوابه اینه که به عظمت دنیا فکر کنم تا تو دنیای کوچیک خودم گیر نیوفتم. مثلا با رنجر بودن باز و دختره.

خیلی موضوع انیمیشن جالب بود. چالش بین اینکه برگردن زمین و مهم باشن و ماموریتشون رو به اتمام برسونن. یا اینکه زندگی کاملی که ساختن رو تو یه سیاره دیگه ادامه بدن و نوه اش هنوز باشه...

چون از بلاتکلیفی بدم میاد. چون از دروغگوییشون متنفرم، چون هرچقدر هم fair باشن بازم fairness میشن. چون بدم میاد امیدوار شم و با سیلیی که تو دهنم میخوره از امیدواری خارج شم. چون بدم میاد هی نشه. هی نشه. هی تلاش کنم هی امیدوار شم هی باز نشه. همیشه لوزر من باشم. همیشه من نه بشنوم. همیشه من بغض کنم. هرچند قبلش خودم رو اماده کرده بودم نه بشنوم ولی نه نشنیدم تو اب نمک موندم. خیلی طبیعی هست البته. من به گمان خودم خوب بودم حداقل تو این مرحله حذف نمیشدم. ولی کلا منتظر بازخورد بودم. چون گفته بودن بازخورد میدیم. الکی دلمو خوش کرده بودم و منتظر بودم. هیچ خوش قولی هیچوقت وجود نداره.

تو ولی خوب بمون نیلوفر. خودتو تو این دنیا قوی کن. نه بشنو و جا نزن. تو اب نمک بمون و جا نزن. هنوووز تحقیرایی که 3 سال پیش تو مصاحبه ها میشدم زخمشون تازست. ولی دنیا همینه و یاد بگیر تو این کثافت باشی و خودت اینجوری نشی. یاد بگیر درحد خودت دست بقیه رو بگیری و چیزایی که سرت اومده رو با بقیه تکرار نکنی

به فاصله‌ی چندساعت بعد از برف شدید و یخ‌بندون، هوا الوده شد!

درنتیجه زوج و فرد از در منزل شد. درنتیجه با مترو اومدم.

هوا خوبه. دانشگا شلوغه همه یه عالمه انرژی دارن. تبلیغای انجمن اسلامی‌ها و بسیج خیلی خلاقانس. حیف این همه انرژی و فکر و خلاقیت که صرف هیچی میشه.

هنوز وقتش نشده... هنوز منتظرم..... هیچ کی رو نمیشناسم. پروداکت پلن خبری نشده. احسان معتقده اگه میخواستی دعوت به مصاحبه بشی تا الان میگفتن. مپل مفهومی فصل ۲ رو بکشم تموم میشه تا حدودی

یه حسی دارم که هرکی از راه میرسه که نه، ولی کلا زیاد حقم رو میگیرن.

I dont know

ینی کلی بازی ندارم.

اومدم مائده، از ۱۱ که قرار بود بببنیم همو. هنو تو نرفتم.

امروز زودتر اومدم خونه و گرفتم خوااابیدم

آی حال داد که حااال ندارم پاشم دیگه! :)

برففففف😍😍😍😍

بنویسم یادم نره به احسان بگم

پیراهن سفید ساده

پیراهن کبریتی رنگ سنگین

نمیدونم چرا ترس از صفحه سفید پیدا کردم، قبلا اینطوری نبودم!

جمعه کلاس باقری خوش گذشت، کلی گفتیم و خندیدیم. الکی سرخوش طور!

شنبه هم باشگاه با ادما گرم گرفتم خوب بود. بعدش مامان اومد خونمون و اینا خوش گذشت. یکم تزیینات زدیم.

یکشنبه وقت برا بوت کمپ گذاشتم. چیه و کین و چگونه هستن و اینا. در ابهام و پیام دادن به اینو اون گذشت.

دوشنبه باشگاه درباره موهام کلی انرژی گرفتم. یکم معلق طور و فکروخیال بودم. و احسان شب تلافیش رو دروورد :)))

امروزم تقریبا نشستم برای خوندن کتاب منابع بوت کمپ.

از بوت کمپ بخوام بگم از چالشی که داره خوشم اومده اینکه خودمو محک بزنم. دارم براش تلاش میکنم اگه بشه احتمالا فکر میکنم اتفاق خوبیه. اگه نشه دارم یه دانش و علمی بدست میارم که تو مسیرم به کار میاد. براش استرس ندارم. ولی یکم برام مهم شده فقط. دربارش با چندتا ادم حرف زدم. تا ببینیم خدا چی میخواد.

امروز با پرستو حرف زدم، مسیر زندگیش.. اینجا فب با یاسمن اشنا شدم، مسیر کاریش.. رویا و خیلی ادمای دیگه. میدونی با این ادما که حرف میزنم حسم خیلی بهتر میشه، مثلا پرستو و یاسمن وردپرس کار میکنن و خوب میفهمم اونجوری که به من گفتن با وردپرس هیچی نمیشی، واقعا نیست. واقعا میبینم ادما به جز کار با پایتون هم زنده میمونن! یه عالمه راه مختلف میبینم و میفهمم مجبور نیستم تو 2تا پوزیشن محدود کار کنم.

خدایا شکرت. ممنون

و تو چه میدانی که فکروخیال چیست و با ادمی چه می‌کند و آدمی رو چگونه از عرش بودن به قعر دریا فرو می‌برد. چگونه ذره‌ذره آدمی را کوچک و کوچک‌تر می‌کند و هیچ ازو باقی نمی‌گذارد مگر کالبدی پوسیده. چگونه می‌کند که آدمی در نهایت خوشبختی می‌پندارد هیچ ندارد و هیچ نیست و ناتوان و نیازمند است و درنهایت هیچ از او باقی نمی‌گذارد و تمام می‌شود. چگونه از درون آدمی رخنه می‌کند بزرگ می‌شود و می‌ماند و او را فرا می‌گیرد

پس ای عزیز تا می‌توانی از فکروخیال بپرهیز و ازو دوری کن و اگر او هم خواست نزدیک شود با جیغ ازو فاصله بگیر که همانا بهترین راهکار همین است.

مامان به فب میگه کتابخونه :))))

چندوقت یه بار من بغ میکنم، که هیچی نیستم و اینا. بعد سر یه چیز بیخود با احسان، اشکم میریزه. درنتیجه جلسات توجیهی شرو میشه! :)

احسان دقیقااا لمم دستش اومده، 15 20 دیقه حرف میزنیم، بعد خوب میشم! تقریبا هم حرفای من ثابتن، حرفای احسانم همین. بدین صورتکه مسیر فکریم رو از انحرافی که پیدا کرده برمیگردونه جای درست و کمکم میکنه تو مسیر بمونم!

صبح احسانو بیدار کردم، میگه تو کیی دیگه؟ :))

موهامو کوتاه کردم!

حسم اینه الکی هی دارم بهش فک میکنم. راه حلم اینه گریه کنم که تموم شه. منتظرم کارم تموم شه تا بشینم بنویسم. نمیخوام احسان خیلی درگیر بشه و سخته تو خودم و با خودم ازش بگذرم. فکر کنم منطقی بشینم دربارش بنویسم حجم غمم کم بشه. زندگیه دیگه نیلو.. کوتا بیا.. 4نفر میرن یه نفر میمونه. کلا زندگی همش رفتنه....

دلم درد میکنه. هی میخواد کار کنه، دسشویی نمیرم درد میگیره!

دیشب با سعیده زهرا حدیث سارا سعید امیرمهدی شام بیرون بودیم و از وقتی رسیدیم خونه تااا صبح که اومدیم بیرون محل کار، تمااام مدت به درجه شدید در بغل هم بودیم. به ثانیه نکشید که رسیدیم خونه شرو شد! واقعااا لازم داشتم من. خیلی حس نمیدونم بد خوب هیجان غم شادی غم عمیق زیاد بود. عمیقا از عکس العمل احسان برای ریکاوری من برای برگشتن به زندگی عادی راضیم. صبح داشتم میگفتم احسان با خارج از کشور کار میکنم درامد دلاری میگیرم سفر خارجه بربیم!! به سعیده میگم هیچی نداره اینجا با خیال راحت بمونین. میگه تو رو که داره زهرا هم کلیی خودداری کرد که اشکش جاری نشد. من عمیقا دوست دارم هیچکدومشون برنگردن و اینقد زندگیشون خوب باشه که تا همیشه بمونن

خدایا شکرت. ممنون. دعا میکنم امام زمان ظهور کنه و ما رو نجات بده. و ما عاقبت بخیر بشیم و بتونیم به دینمون و راهی که خدا دوست داره بمونیم

بنویسم استرسم کم شه!

زمان میزنم، که چقد کار مفید کردم. شاید این بهم استرس میده، نمیدونم

به بچه های اینجا vpn ویندوز معرفی کردم، بعد وصل شد. ذوق کردن کلی، هی به هم گفتن. کلی از من تشکر کردن. رویا گف مرسی که هستی و کلی حس خوب

پایان نامه دارم مینویسم. فصل دومم. قسمت جمع بندی و ترتمیز کردن و منابع و اینا. این کار همییشه برام استرس زا بوده! و فک میکنی چرا و از کی؟ از زمان تنظیم یار و شبای دیروقت و گریه های وقت و بی وقتم...

اومدم فب، دارم کار میکنم وسط کار یهو استرس شدید گرفتم! چرا؟؟؟ اصلاااا نمیدونم!

من کهیر زدم دیشب رفتیم دکتر، امپول نوشت. یه امپول رو به دستم زد، همون موقع که میخواست بزنه، احسان گف میخوای اونیکی دستتو بگیرم؟ من باتعجب پرسیدم «اونیکی دستمو بگیری؟»😄 بلافاصله طرف سوزنو کرد تو. بعد تازه متوجه حرف احسان شدم کلی به عکس‌العمل خودم خندم گرف! :))))

جنوب سانفرانسیسکو رو نوشتم شمال کالیفرنیا!

بسم الله الرحمن الرحیم

"سلام عشقم 🌺 نیلوفر بسیط‌گونهٔ من!" :))

اومدم fabfactory

یکی از مهمترین نکته هاش اینه ادم هس اینجا! کار میکنن. گروهن. حرف و تعامل و اینا! :)

بعدش که برام جالبه مذهبی و چادری و حجاب کامل دختراس! :) همشون نه ها. ولی خوب درصدشون نسبت به در جاهای دیگه بیشتره.

دیگه بگم تا حالا یه کلمه هم با کسی حرف نزدم! همینا فعلاا

دیشب خواب بودیم یهو دیدم چراغای سالن روشن شد، نورش اومد تو اتاق! احسانو بیدار کردم و گفتم نمیدونم چرا اینجوری شد. پاشد از اتاق رفتیم بیرون. لوستر اشپزخونه و سالن روشن بود!! رفتم تا یخچال، درش رو باز کردم. فهمیدیم برق رفته بوده، بعد اومده بود لوسترا روشن شدن!! قشنگ ژانر وحشت بود:)) ساعت 5.15 صبح بود.