خدایا شکرت و خیلی ممنووون

من حالم خوب بود تا وقتی که مامان گف کی میخوای سرکار بری، حتی تا اینجا هم حالم خوب بود، تا وقتی بهزاد گف حتما باید سرکار بری و رف بالا منبر. ازون به بعد کار پایان‌نامم خوب پیش نمیره. باز خوره‌ی سرکار باید برم افتاد به جونم + زمانی گف علائمت عصبین.

الان نه میتونم رو پایان‌نامم تمرکز کنم، نه سرکار میرم، نه دیگه حتی خوشحالم!

بیا بس کنیم نیلوفر. بیا ازین روضه‌ها بخونیم که هرکس یه شرایطی داره و همه نباید شبیه به هم باشن، و از زندگیت لذت ببر و از قضاوت و حرف بقیه بکش بیرون.

آخه من قربونت برم نیلوفر خوشگل و خوشحال. معلومه که به دفاع بهمن میرسی. معلومه که تو میتونی. تو ابرفضایی که نیستی! همیشه این قسمت کار واسه تو سخت بوده. حالا ممکنه یکی این قسمتش براش خیلییی ساده باشه. ادما باهم متفاوتن و تو فوی و باپشتکار هستی.

نیلوووفر! تو خوووبی بابااا. بیخیااال. Take it easy تو داری خونتو میچرخونی، کارت هم پیش میبری. فقطط لذت ببر از وضعیتت همین. هیبیچ کار دیگه‌ای نکن. فقط لذت ببر از هوا. از بارون. از پاییز قشنگ. از احسان. از تازه عروس بودن. این همههه اتفاق قشنگ هست. قوربون چشای قشنگ و بزرگ و خوش رنگت برم. چرااا یه کار نمیکنی از شادی برق بزنه. هااان؟؟ اوکیه دیگه. لذتتو ببر😍😍

آبریزش + کوفتگی پا + پریود

امروز با بدنی فوق‌العاده کوفته از خواب بیدار شدم.

خدا به خیر بگذرونه مریض نشده باشم

صب اومدم خونه آب گرم نمیشد. زنگ زدم به پکیجی مشکل رو گفتم و توضیح داد و درست شد!

خیلییی سخت بود! احسان گف زنگ بزن بش. گفتم باشه. ولی درواقع مطمئن بودم که زنگ نمیزنم. راه حل خودم این بود که پکیج رو خاموش میکنم تا احسان بیاد خودش زنگ بزنه!!

الان که زنگ زدم خیلی حس خوبی دارم. قبلش میترسیدم. یه چیزی بگه من نفهمم. درست انجام ندم. حس خنگ بودن انتقال داده بشه. ولی با انجام شدنش همه ی این حس ها تبدیل به مثبت شد. آره اولش شیری که میگفت رو پیدا نکردم ولی اینقدر توضیح داد تا متوجه شدم.

مدل خونواده ما اینجوریه که من در نقش دختر اصلا با هیچ مرد تعمیرکاری حرف نزدم. مامان هم فقط در موارد لازم. ولی احسان اصلا اینطوری نیست. به من گفت که خودت تعمیرکار کمد پیدا کن و صفر تا صدش رو محول کرد به من (هر چند من انجام ندادم تهش با خودش بود). نصاب تلویزیون هم که اومده بود من تو اتاق بودم و بم گفت رفتی قایم شدی!! ینی اینکه باید میومدی و حضور میداشتی.

از تغییر ایجاد شده بسیار راضیم! :)))

دیروز صبح با مامان رفتیم تره بار، یه عالمه خرید کردیم. بعد رفتیم صادقیه سکه خریدیم. بعد اومدیم خونه ساعت 12.30 بود من خیلی خوابم میومد رفتم خوابیدم. مامان خودش همه میوه هارو شست. ناهارم نخورده بود تا بیدار شم با هم بخوریم. بعد 3 اینا ناهار خوردیم . بعدشم سرپا بود. هویج پوست گرفت که من رفتم خونه اب بگیرم. شام درست کرد و کلا همش سرپا بود. بعد شب که داشتیم برمیگشتیم خونه گفتم دستت در نکنه اذیت شدی. گف خوش گذشت!! و من همونجا فرو ریختم.

نزدیکه پریودمه. خیلی حال ندارم. صبح گفتم خودت ساعت بزار من میخوام بخوابم. بعد که بیدار شدم میگه تخم مرغ میخوری درست کنم، گفتم نه گف چی میخوری برات درست کنم؟! :) گفتم همون تخم مرغ میخورم. معمولا یا من صبونه جفتمونو میزارم. یا فقط برا خودم رو. فک کنم اولین بار بود احسان صبونه منو آماده کرد

سینه هام درد میکنه. اونجام درد میکنه. کلا هرجایی که دست میزنه درد میکنه!!

آدما دوست دارن از شرایط جدیدم بدونن. منم کلا ادم حرف بزنی نیستم!! درنتیجه به همههه جوابایی که دوست دارن بشنون رو میدم! هیچ ابتکاری از اینکه سعی کنم جمله خودم رو براساس شرایط خودم بگم ندارم. اینجوری سخن کوتاه میشه و ایده ال من! :))

مثلا از قبل از عقد به ما میگفتن ایشالله بچه. منم میخندیدم یا میگفتم ایشالله. جای اینکه بگم اووووو زووده. چه خبره. بعد اونا بگن نههه زود نیس بچه بیار مشغول شین. بعد من ناراحت بشم. بعد همه ی جملات کلیشه ای بعدش

و الی ماشالله مثال های فراوون دیگه

دیشب کوتلت درست کردم، اصن یه طعمی شدا!! :))) احسان اسمش رو گذاشت "نه‌کتلت" :))

نشستم پشت میز، تو اتاق دارم با لپتاپ کار میکنم. پرده رو کشیدم کنار، افتاب روی بدنم اومده. خونه خودمم و دارم روی پایان نامم کار میکنم و چیز جدید یاد میگیرم :)))
پنجره هم باز بود. ولی یهو طوفان شد پاشدم بستمش!

۳۶ میلیون پول نقد بردم بانک، زدم به حساب!!

باشگاه از مرحله مبارکه عبور کرده و به مرحله «خوش می‌گذره؟» رسیده