رفتن دنبال لباس عروس هم بسیار لذت بخشه و خوش میگذره *__*
کتاب منصور ضابطیان اینطوریه آدم توشون زندگی میکنه. با این توصیفاش انگار واقعا تو اون لحظه حضور داشته. انگار خودش همه ی این چیزا رو تجربه کرده. هرگز از خوندن کتاباش سیر نمیشم و هیچ وقت دوست ندارم به پایان کتاب برسم. دوست دارم هی لفتش بدم. هی بیشتر خوندنم طول بکشه هی لذت ببرم.
استامبولی. سفر به ترکیه و استامبول در پاییز ۱۴۰۰
رفتم سرم زدم. یه ساعت طول کشید.
نمیدونم چرا همش میخوام گریه کنم. تمایل دارم گریه کنم تا اشکام تموم شه..
بعدازظهر از خواب بیدار شدیم گفتم از استرس عروسی بگم. بعد همینجور اشک بود که از چشام میومد. احسانم میگف نزدیک خونه مامان باباییم. اصن خونه سر راه سرکار تا خونه خودمونه. تو ظهر خونه مامان بابا باش بعد من میام اونجا، شام میخوریم میریم خونه خودمون. اصن ۲ روز خونه خودمون باشیم. دیگه بنده خدا کلی راهکار داد که من از تغییرات کمتر بترسم و راغب بشم بریم خونه خودمون🙈
کاش فردا بتونم برم پیش احسان![]()
مامانو احسان تلفنی دارن حرف میزنن گردنم درد گرفت اینقد سرمو چسبوندم به در بشنوم چی میگن!
دیروز استخاره گرفتم خوب اومد. آمپول بتامتازون زدم. امروز نب نکردم. حموم رفتم و تا الان حدود ۴ ساعت با لپتاپ کار کردم.
خدایا ازت ممنونم و کلی شکرت
اتاق گرمه و من شرشر عرق میریزم توش. میرم دسشویی برمیگردم تو اتاق، بوی مطبوع عرق کل محیط رو گرفته :))
زمان انتظار ویزیت دکتر از یه جایی به بعد تصاعدی میشه. ینی هر یه دیقه دو دیقه زمان میبره تا بگذره. بعد یه دیقه میشه ۴ دیقه و همینطور به بالا. بعد دو ساعت ۲.۳۰ که نوبتت شد میبینی ظهر تا شب تو صف بودی!
گلوم اینقدر درد میکنه که مسلمان نشنود دشمن نبیند!
بعد از اینهمه داروی خوابآور از گلودرد نمیتونم بخوایم
ویدیوکال کردیم، گفتم که لباسمو عوض کردم، موهامو بافتم.
صبونه خوردم گلوم بهتر شده. مسواک زدم و صورتمو شستم.
میگه ولی چشات خوابالوعه، الان بریم دکتر یا یه ساعت دیگه؟
چرا خوب؟ :)))
شیعتی مَهْما شَرِبْتُم ماءِ عَذْبٍ فاذکرونی
(شیعیان من! هنگامی که آب گوارا نوشیدید، مرا یاد کنید)
اَوْ سَمِعْتُم بِغَـــــریبٍ اَوْ شَهیدٍ فَانْدُبُونی
(ویاهنگامی که ازغریبی یا شهیدی خبری شنیدید، برمن ندبه کنید)
فـَاَنا السِّبْطُ الَّذی مِنْ غَیْرِ جُــرْمٍ قَتِلُونی
(من، نواده [پیامبر] هستم که مرا بی گناه کشتند)
وَ بِجَرد الخَیْـلِ بَعْد القَتْلِ عَمْداً سَحِقُونی
(و پس از آن از روی عمد، مرا پایمال سم اسبان کردند)
لَیْتَکُم فی یَوْمِ عاشــورا جمیـعاَ تَنْظُرونی
(ای کاش، همگی در روز عاشورا بودید و میدیدید)
کَیْفَ اِسْتَسْقی لِطِفْـلی فَاَبوا اَن یّرْحَمُونی
(که چگونه برای کودک خردسالم،آب خواستم و آنان رحم نکردند)
وسقوه سهم بغــــی عوض الماء المعین
(و به جای آب، با تیر جفا او را سیراب کردند)
یا لرزئ مصاب هدّ ارکان الحجون
(وه! چه فاجعه غم انگیز و دردناک که براثر آن کوههای بلند مکه به لرزه درآمد.)
ویلهم قد جرحوا قلب، لرسول الثقلین
(وای بر آنها که با این کار خود، قلب مبارک رسول را جریحه دار کردند)
فالعنواهم ماستطعتم شیعتی فیکل حین
(ای شیعیان من هرچه توان دارید درهر زمان آنها را لعنت کنید)
تب کردم🙋
باید امروز پریود شم، و به طور خوبی سرحال و پرانرژیم و خبری نیست!
صبح برا نماز بیدارش کردم، گف برو اونور. بعدشم از اتاق خودم بیرونم کرد.
- رفتیم دکتر؛ کرونا گرفته. با تب ۴۰ درجه :(
خووب، چطور بود؟
رفتیم بازی کردیم، وسطش منو رو اووردن انتخاب کردیم. موقع شام داشتیم بازی میکردیم، بعد از شام بازی کردیم. دیگه ساعت 11 شد گفتیم بریم خونه. همشم یه بازی :)))
هیییچ حرف دیگهای نزدیم. تنها حرف غیر از بازیی که شد موقع سلام خدافظی ما بود که بهمون تبریک گفتن و آرزوی خوشبختی کردن :))
دیشب ما که کلی حال کردیم. قبل خواب احسان یهو بم گف دوستت دارم. و کادوی دوماهگی بهم داد :))) امروز صبحم وسط صبونه گف دیشب خوش گذشت! :)
قراره با همکارای احسان بریم شام و همراهش بردگیم بزنیم.
واضحه دیگه، شیفته ی این برنامه هام و خوب خدایااا لطفا همه چی دلپذیر پیش بره. واسه معمولی پیش رفتنش که خیلی دلیل وجود داره، ولی فقط کافیه تو اراده کنی که واسه چند ساعت به همه کلی خوش بگذره. بوس به شما پروردگارم. :**
میخوام بنویسم چون به حافظم اعتماد ندارم!
اولین سفر دو نفریمون رو، البته بازم دقیقا این کلیدواژه رو دارماا، چون تو مقصد دیگه دو نفری نبودیم. صرفا مسیر بود.
احسان میگه نصف مسیر رو تو رانندگی کردی، ولی فکر میکنم اغراق میکنه. خودش بیشتر رانندگی کرد! اولاش درحد نفس نکشیدن حواسم پرت جاده و ماشینا و سرعت بود. با اینکه خیلی شلوغ نبود ولی من اولین بار بود تهران قم رو میرفتم. خیلی کم ۱۲۰ رفته بودم و برای سبقت و اینا خیلی شیش دونگ بودم. یکم بعدش ترسم کمتر شد و لذتم بیشتر. کلاا هم خیلیییی تجربه خوبی بود. من عمیقااا عاشق رانندگیم. خداوکیلی دم احسانم گرم اینقد مانور میده به علاقه من. شبش گفتم ممنون اجازه دادی تو جاده بشینم، گف اجازه دادی چیه؛ نصف مسیر رو کمک من رانندگی کردی حجم کار من کمتر شد! :)) یه چیز خوب دیگه هم داشت. عجله نداره کلا. تا الان اینجوری من سفر رفتم که بدوو بدوو دیر شد راه بیوفتیم(درحالیکه شاید واقعا هم دیر نشده باشه) تو مسیرم کم توقف میکردیم. الان با خیال راحت هرتعداد که میخواستیم وایمیستادیم برا ناهارم دل سیر استراحت کردیم! :)
اهواز که رسیدیم من کاملا کپ کردم. از تغییرات. از خیابونا. از خونه های نما آجری. از پلهای جدید. از هوا. از کندن آسفالت خیابونا، از کثیفی و کلی چیز دیگه. کلاا خیلی هیجانزده شدم.
موقع ورود به خونشون هم با اینکه گرم بود و خسته راه بودیم ولی گذاشتم فرش قرمزو پهن کنن بعد وارد شم :) محیط جدید خونه جدید شهر جدید. یکم ترسیده بودما، ولی لذت بردن از تجربه جدید و محیط جدید و آدمای جدید غالب بود.
موقع معرفی خونشون هم دوست داشتم :) همه جا نشونم داد. اینکه بیشترشم میتونستیم باهم حموم بریم خیلی خوب بود. دیگه خونههای جدید بقیه آدما، چیدمان و لوازم منزل و مدل و رفتار و حرف زدن و فکر کردن و اینا هم بود. اهوازگردیامون. تو خیابونو چرخیدن و خونهها و محله قدیمیهامون رو بهم نشون دادن.
به طور کلی، کلی خداروشکر. به من خیلی خوش گذشت.