بعدازظهر از خواب بیدار شدیم گفتم از استرس عروسی بگم. بعد همینجور اشک بود که از چشام میومد. احسانم میگف نزدیک خونه مامان باباییم. اصن خونه سر راه سرکار تا خونه خودمونه. تو ظهر خونه مامان بابا باش بعد من میام اونجا، شام میخوریم میریم خونه خودمون. اصن ۲ روز خونه خودمون باشیم. دیگه بنده خدا کلی راه‌کار داد که من از تغییرات کمتر بترسم و راغب بشم بریم خونه خودمون🙈