اولش من ناز کردم تا خودش روسریمو دروورد:) بعدش فک کنم ۱.۳۰ ساعت فقط همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم. هیچ کاره دیگه‌ای نکردیم! حرفی هم نزدیم. جز قوربون صدقه

خیلییی بانمک و عجیب بود سکانس.

 

 

خرحمالیشون با ما بود.خرحمالی ماهم با خودمونه

دیشب با احسان درباره چندتا موضوع درست حسابی حرفمون شد. ینی اختلاف نظر داشتیم و حرف زدیم دربارشون. با لحن خیلی جدی. منم باید پریود شم، نمیشم قشنگ اعصاب نداشتم. احسانم اینو درک نمیکرد بخاطر همین خیلی ادامه‌دار شد اختلاف نظرامون. نمیدونم چرا هی هم موضوع اختلاف دار مطرح میکرد تو اون گیرو ویری:)))) 

نتیجه اینکه دیشب نه بوسیدم نه بم گف دوستت دارم نه بغلم کرد. صبم من بش پیام خیلی پراز محبت دادم که امروز آقای داماد میشی و اینا خیلیی سرد جواب داد، خلاصه اینکه دارم خل میشم که اینجوری برخورد کنه!

به ازای هر یه دونه مهمانی که میگه نمیاد من خوشحال میشم😬

باید پریود شم و نمیشم، این ینی بهم ریختن همه‌ی افکارم. باید برم سرکار و نمیرم. از داشتن جاری میترسم و موقع ظرف شدن با فامیلای همسر اگه درباره کار و محیط کارم حرف نزنم پس چی بگم؟! 

کم مونده گریم بگیره با این حرفام. برم مسکن بخورم.......

رودم درحد افتضاح بهم ریخته بود. براش روزی ۸تا قرص حداقل و حدود ۶تا ۷تا داروی گیاهی میخورم. و اصلااا حالیش نیس باز شب منو از خواب بیدار میکنه یهو وسط خیابون نیاز به دسشویی پیدا میکنم و اسهالیه به شدت. مامان میگه خوب شو وگرنه باز جذب غذات به مشکل بخوره داستان داریم.

میخوام فیلد کاریم رو تغییر بدم و برای من همین کار به تنهایی پراز استرس و چالشه.

فکر اینکه جمعه جلوی ۱۰۰تا مهمون بشینم و مرکز توجه باشم فاجعس.

خدایا شکرت 😘😘

دیشب (همون دوشنبه، نمیدونم چرا پست منتشر نشده) موقع برگشت به خونه سر راه فلافل مامان‌جون زدیم. بندری زدیم البته. وایسادیم کنار ماشین تو خیابون خوردیم

امروز آخرین باریه که احسانو می‌بینم و نمی‌تونم بغلش کنم😄

نه صیغه موقت. من ذوق من غشِ تبریک تو. عقد درخدمت باشیم😇

دناپلاس مشکی متالیک✌️😎🤓

یه روز تو رجب روزه بودم

یه نماز امام زمان هم خوندم

مامان حس شدید از دست دادن منو داره..

داشت مراحل نزدیک شدن، که خونده بود رو میگف. اولش چشم تو چشم، بعد مثلا دستشو میگیری و اینا.. بعد گفتیم یه تیکش رو بریم. اول خودش شرو کرد گف تو چشات نگا میکنم اسمتو میپرسم. توهم میگی نیلوجان. اینجا مخالفت کردم که من خودم دیالوگ خودم رو میگم. گفتم واسه چی میخوای اسممو بدونی؟ احسانم گف یاخداا ولش کن الان سناریو رو بریم ۲ساعت طول میکشه. :)) 

دیگه امتحانیش رو نرفتیم. گذاشتیم واقعیش رو بریم

پرسیدم آهنگ بذارم، اوکی داد. با آهنگ که بلند میخوندم برمیگشت با تعجب نگام میکرد.

یه بار دیگه هم ساعتم دستش بود تو پلی لیستم رژه میرفت. ولی اون آهنگ کامل خیلی پخش نمیشد که با آهنگ خوندنم رو ببینه

فک کنم کلا حوصله این آدما رو ندارم.

فک کنم کلا حوصله حرف زدن ندارم. مستقل از ادمش.

خوب اتفاق خوب احسان اینه کمتر از بقیه شامل این بی‌حوصلگیم میشه

 

دیروز رفتیم خرید، ۴تایی. ملکه‌ترین لباس رو خریدم برای عقد. نشستیم برای سنجاق سینه و کلاه و صندل‌شو اینا هم برنامه ریختیم. ترکیب خیلی خوب شد و من از الان نشستم به انتظار روز عقد😅😂

انگشتر خیلی قشنگی هم خریدیم برا نشون :)

چون انباشته شده و الان تبدیل به بغض شده.

من چرا مثه خرا هرچی میگن میگم باش؟ من چرا همششش باید مطابق نظر اونا باشم. چرا وقتی نظر دیگران برای اونا مهمه برای من مهم نیس من نمیتونم بگم دیگران به یه ور من و به یه ور شما. میخوام زندگی طبق میل خودم کنم نه طبق نظر فاک دیگران.

من چرا همش باید نگران باشم حالا با این کار من خانواده احسان فک میکنن من جری و جنده هستم. به درک اسفل السافلین که چی فک میکنن. من میخوام خودم باشم. با هر برچسب و لیبلی که دیگران میخوان بهم بزنن.

من چرا همییییشهههه باید دختر خوب و مودب و خانم باشم. چرا من نمیتونم طبق میل خودم لباسم رو انتخاب کنم و چون مامان میگه لباسه ال و بل هست من از لباسی که دوس دارم تو مراسم خودم بپوشم بگذرم؟؟؟ 

الان فهمیدم که این رفتار من که همش منتظر تایید مدیرم از کجا اومده. از اینکه کلا خانواده از اول منو اینطوری بزرگ کرده که فلان نکن بهمان نکن چون از نظر فااااک فلانی بده.

اعصابم سر این مساله به ظاهر 

زنگ زدم ایرانخودرو گف تا اخر امسال دنامو نمیدن :(

وسط صحبت درباره مصاحبه کاری میگه من یه سوال دارم. تو رژ داشته باشی من ببوسمت منم از اون رژه میخورم؟ رژی میشم، چه اتفاقی میوفته؟ چون قبلا هم بهش فکر کرده بودم به نتیجه نرسیدم الان پرسیدم!

خواب دیدم تو بغل همیم‌. تو هتل‌طور. با یه پتو. زمان خیلی محدود