چون انباشته شده و الان تبدیل به بغض شده.
من چرا مثه خرا هرچی میگن میگم باش؟ من چرا همششش باید مطابق نظر اونا باشم. چرا وقتی نظر دیگران برای اونا مهمه برای من مهم نیس من نمیتونم بگم دیگران به یه ور من و به یه ور شما. میخوام زندگی طبق میل خودم کنم نه طبق نظر فاک دیگران.
من چرا همش باید نگران باشم حالا با این کار من خانواده احسان فک میکنن من جری و جنده هستم. به درک اسفل السافلین که چی فک میکنن. من میخوام خودم باشم. با هر برچسب و لیبلی که دیگران میخوان بهم بزنن.
من چرا همییییشهههه باید دختر خوب و مودب و خانم باشم. چرا من نمیتونم طبق میل خودم لباسم رو انتخاب کنم و چون مامان میگه لباسه ال و بل هست من از لباسی که دوس دارم تو مراسم خودم بپوشم بگذرم؟؟؟
الان فهمیدم که این رفتار من که همش منتظر تایید مدیرم از کجا اومده. از اینکه کلا خانواده از اول منو اینطوری بزرگ کرده که فلان نکن بهمان نکن چون از نظر فااااک فلانی بده.
اعصابم سر این مساله به ظاهر