صبح پیام مامان رو خوندیم. من مردم از استرس. به بابا زنگ زد و دیدم از شدت استرس نمیتونه حرف بزنه دیگه! فایده نداشت. یکم بغلش کردم و گلاب دادم بهش و یه کوچولو حرف زدم که نگران نباش عزیزم. همونجا بود که فهمیدم ما جفتمون اصلاااااا به درد شرایط حساس کنونی نمیخوریم. ما کلا باید در روزمرگی خودمون باشیم.

طرفمون هزاران بار خداروشکر هیولا نبود. دید مادوتا که هیییچ!! خودشم باشخصیت بازی درمیورد. واقعا ازون لحاظ اوکی شد. ولی اتفاق وحشتناکی بود خلاصه

خدا به خیر بگذرونه فقط.