دیشب شام خونه نسیماینا دعوت بودیم. ما جوانها
خودشون از اول گرم و صمیمی بودن. البته ندا و نسیم و بچههاشون هم ارتباط باهم دارن. من ادای آدمای گرم رو درمیوردم. احسان هم معمولی بود. سکوت مطلق نبود. آخرش ولی خیلی همه باهم حرف میزدیم. منو احسان کلی با خانوم و آقای صابخونه مشغول صحبت بودیم. خیلی خوش گذشت و واقعا برای من باحال بود با نسیم و ندا حرف مشترک پیدا کردم و گفتوگو شکل گرفت. احسان خیلی خوب با آقایون حرف میزد. درسته که احسان اینقد حرف نمیزنه که سرحرف زدناش ذوق میکنم. ولی منم همچین آدمی نیستم که با فامیلاشون گرم صحبت بشم. الان برا خودمم ذوق کردم ارتباط گرفتم با جمع.
بهنظرم این سبک دعوت جوانها هم موثر بود که یخ مادرتان باز شد.
حاااجی بزااا یکم از مهمونی بگم! خونشون ۱۵۰متر بود. آخرین مدل اسباببازیای کشور رو بچشون داشت. دودست مبل. آخ جاروبرقیشون
ربات بود :)) خودش جارو میکرد. پشماااای من ریخته بود. بعد ندا و مصطفی و احسان میگفتن اهاا ازیناس :)))))) بعد سر شام یکی از صحبتا سفر خارج دوتا خانوادهی دیگه بود! من تو درودیوار بودم ینی! لامصب نمیدونم آدما پولاشونو از کجا میارن. البته میفهمم که اینجا وضع مالی خیلی خیلی بهتره. ولی بااازم بهنظرم خیلییی پولدارن فامیلای احسانینا
دیگه از مهمونی بگم شامشون فوقالعاده خوشمزه بود. پیتزا و سالادسزار.
کلا حال داد به من تا بیش از ساعت ۱۲ خ
هم اونجا بودیم
خدایا خیلی خیلییی شکرت. ممنونت ازت. خدایا منو به راه درست هدایت کن