استرس دارم
بیست و سه سالگی با شوک شروع شد، شوک بزرگ شدن و به جایی نرسیدن، شوک به دردنخور بودن و شوک بیعرضه بودن. جشن تولدی که خونه سعیده اینا برام گرفتن واقعا خوش گذشت، نه اینکه بخاطر تولدم، نه اون مهمونی خوش گذشت. اینکه هممون حس لوزر بودن داشتیم، اینکه خود خودم بودم اون چند ساعت، اینکه از دغدغه های مشترکمون گفتیم و کنار هم بودیم. فهمیدیم جدی بزرگ شدیم و بااینکه از همیشه کمتر مسخره بازی درووردیم ولی لحظه لحظش تو ذهنم موندو از بیستو سه سالگیم بخاطر شروع به این خوبیش تشکر کردم.
بعدش گرونی بنزین شدو قطعی اینترنت و مردن هزارها آدم، آبان ۹۸ رو شکل داد. روزای آخر آبان تو سیاهی دست و پا میزدم و فقط به مرگ فکر میکردم، به زندگی بهدردنخورم. از همه آدما فراری بودم. تا اونروز که تلفنم زنگ خورد و قرار شد برم سرکار برا سایت یه موسسه فرهنگی آموزشی. بعد از یک سال و دوماه که همه مصاحبههام بد بود و جز تحقیر حاصلی نداشت. بعد از کلی ناامیدی، بعداز کلی شنیدن تو بهدرد کار ما نمیخوری. بهترین خبر ممکن بود. کل آذر و دی رو تا سرکار پرواز میکردم. کل این دوماه مستقل از خوبی و بدی محل کار من تو آسمونا بودم از خوشحالی شاغل بودن. حقوقم کم بود، بیمه نبودم، سعی میکردم خیلی درباره جزئیات کارم با کسی حرف نزنم که به مزاق یکی خوش بیاد، یکی خوش نیاد هی بیارزش بودن شغل رو بهم یادآوری کنه. من خودم خوشحال بودم مهم این بود. سردار سلیمانی فرمانده سپاه رو کشتن، هواپیمای اوکرانی رو زدن و اصلا اوضاع مملکت خوب نبود.
بهمنماه هنوز