سعید تو آشپزخونه بود منم اونور بودم، ینی هیشکی تو سالن نبود، یاسین رفته بود به احمد گفته بود عکس پرتره میخوام. بیا ازم بگیر. تا جایی مناسب عکس پیدا کنن سعید رسیده بود میگف چی شده و اینا.بعد احمد بش گف عکس پرتره میخواد (اشاره به یاسین) سعید با لحن تعجب همیشگیش: از اینجا؟ قیافه پوکر فیس یاسین: از خودم :))) وسط این حین و غین منم رسیدم و درباره اینکه کجا عکس بندازه نظر دادم! :))))))) وای من اومده بودم گفتم چی شده اینا جمع شدن. تا یه مین پیش که هرکی سرش تو کار خودش بود. یاسینم تا کسی نبود و خالی بود میخواسته عکس بندازه که یهو همه رسیدن نظر هم دادن.

القصه احمد گوشی رو تا نزدیکی دماغ یاسین برد و عکس انداخت، و قیافه یاسین در کل فرآیند عااااالییی بود :)))))))) بعد که عکس رو دید گفتم راضی یی؟ گف با اون قیافه پوکرش گف نه و رف نشست سرکارش.

وایی خدایا جر خوردم از این فرآیند. واقعااا یاسین آدم بدشانسیه