خواب مدرسه دبیرستانو دیدم، بارون میومد، زنگ تفریح خیلی بچهها بیرون نیومدن. رفتم اونور دبیرستان پیش سعیده یکم رفتیم زیر بارون. حیاط مدرسه ابتدایی بود، یعنی اتاق دبیرهاش همونجا بود. بعد زنگ تفریح تموم شد معلما اومدن برن سرکلاس سعیده هم برگشت منم میخواستم برم سرکلاسا ولی اینور مدرسه بودم اومدم از طبقه بالا برم که دیدم متصل نیس یه سالن تو درتو و بزرگه آدما خوابیدن همینجور رو زمین هرچی گشتم در خروجی به اونور داشته باشه نداشت اومدم بیرون دور بزنم استرس اینکه دیر به کلاسم میرسم داشتم. معلممون اون بود. بعد درحین دور زدن یه دروازهطوری بود که ازونجا به بعد وارد بازار میشدی ولی عرب بودن، و دلیل ورودمو به عربی باید توضیح میدادم :) با بدبختی ازونجا رد شدم، به در ورودی اون سمت مدرسه رسیدم. که فارسی بودن ولی باید آدرس میگرفتم از کجا برم سمت مدنظر بنده خدا خانوم مسئول کارشو ول کرد بیاد به من آدرس بده تازه یه دختره اونجا بود گف ما با ماشین میریم اونور :) سرویسطور. بعد باز کلی طول کشید تا نزدیکای اونور رسیدم داشتم طبقه رو پیدا میکردم برم کلاس که زنگ خونه رو زدن :)
اون وسط طبقه ها فاطمه خواهر زهرا و دوستشو دیدم که میخواستن برن پارک نهجالبلاغه و ازم آدرس پرسیدن :) زهرا رو دیدم. تااااااا بالاخره رسیدم کلاس و دیدم یک سااعت تو راه بودم! :)
معلم رفته بود :) و یکی دوتا بچه درسخون مونده بودن رفع اشکال اینا. بارانم بود گف عشقت اومد و رفت نبودی🤦🤦🤦🤦 (الان نوشتمشم حالم بد شد از جمله :)) همین دیگه
خلاصه بیدار شدم دیدم ۷ و ۶ دیقس