من قشنگ در برابر صمیمی شدن با آدما گارد دارم امروز ناهار حرف میزدیم. درباره شهری که متولد شدی حالا نمیدونم کجایی هستی، متولد چندی. اینجا چی کار میکنی چطور با اینجا آشنا شدی و این صحبتها
واقعا بدم میآمد در این باره صحبت کنم اصلا بدم میاد درباره مسائل خصوصی خودت حرف بزنی چونکه بدم میاد با همه آدما صمیمی بشم دوس دارم یه بحث وسط باشه هرکی خواس دربارش حرف بزنه و نظر بده نه اینکه درباره خودمون حرف بزنیم ویژگی یا هرچیز دیگه
بعد بحث بعدی سر ناهار. عماد بود🤦
اینکه سنش چقد، بش نمیاد اینقدی باشه زنش چیه کیه چقد موفقه و چیزهای دیگه. ببین بحث آدم بود، بحث موضوع نبود. بدم میاد درباره آدما حرف بزنم
موقع برگشتن همه صبر کردن باهم بریم و بدم میاد یکی لنگ من یا یکی دیگه باشه. به شدت دوس دارم مستقل عمل کنم.
(من که باز دنده چپ و منفیم که🤦🤦)
تو جلسه من حرف نزدم حتی یه کلمه. و واقعا حرف نزدنم خیلی خوب نیس. به مهسا که خرف میزد حسودیم نشد. چون حوصله حرف زدن نداشتم چون دوس ندارم دیده بشم چون دوس دارم پشت پرده باشم.
ولی این خوب نیس، باید تو جمع هم ارتباط برقرار کنم نباید همه به هیچجام باشن باید ارزش قائل بشم برا آدما. حرف نزدنم تعبیر خوب نداره. میشه اینکه همه کارمو زیر سوال میبرنن و با اشاره و مستقیم و غیرمستقیم میزنن تو سرمو و من سکوت میکنم