ببین بحث نوشتن نیست
من اینجا مینویسم، ۱۰ ساله!
چقدم برام خوب بوده، هم اعتمادبهنفس حرف زدن بهم داده، هم ذهنمو خالی میکنه. ینی دغدغمو که مینویسم یه جورایی سبک میشم باعث میشه باتمرکز بالاتری رو کارم وقت بذارم، هم ازینکه تغییرات فکری رو میبینم کلی خوشحال میشم که تغییر کردم و بزرگ شدم و اینا.
بحث ارتباط برقرار کردن تو شرایط خاص هست
درحالت عادی هم خوبماا، ولی شرایط ناراحتی، خیلی خوشحالی، بهطورکلی غیر روزمره زبونم بسته میشه. نمیتونم ذهنمو توی حرف زدن بیارم. خیلی لطف کنم بتونم بنویسمش. بعد بطور بدی خودخوری میکنم تو این شرایط. خیلی دوست دارم بتونم بیشتر هیجاناتمو ابراز کنم ولی هرچی بیشتر تلاش کنم کمتر موفق میشم.
بحث قضاوت شدن نیست، با این اصلا مشکل ندارم، یه مرز باریکی هست خودمم خیلی نمیتونم بیانش کنم ولی میدونم فرق داره با قضاوت شدن.
اینکه آدما توی ناخودآگاهشون بگن این بهدرد نمیخوره. خیلی پیش پا و احمقانه فکر میکنه، میدونی یهجورایی ترس از چشم بقیه افتادنه. (ریشه اینم خودش داستان داره، درطول زندگیم ایجاد شده و بهمرور با اتفاقای مختلف تقویت شده)
و اینکه ممکنه وقتی من تو اوج خوشحالیم و موضوع رو بیان کنم ، فرد مقابل به اندازه من براش موضوع جالب نباشه و بزنه تو ذوقم به اصطلاح.
یا میترسم فکر کنن سطح دغدغت اینقد پایینه، اینقد ضعیفی، که با چنین موضوعی بالفرض ناراحت میشی.
همه اینا باعث میشه یکم هیجاناتمو کمتر بروز بدم.
یه چیز دیگه هم هست، «دیده شدن»!
من کلا رفتارو شخصیتم اینطوریه که پشت پردم، ینی خیلی موضوعای زندگی رو میچینم، پشت پرده تک به تک آدمارو قانع میکنم و باشون حرف میزنم، تهش نتیجه چیزی میشه که من فکر میکنم درست بوده. درحالیکه بعضا حتی آدما متوجه نقش من نمیشن. پای فرد دیگه و .. تموم میشه. خوب تا اینجاش من راضیمو مشکلی ندارم.
ولی موضوعی که هست تظاهر آدماس. که مثلا ۲۰درصد منم تو ماجرا نقش ندارن. حالا ماجرا هرچی میتونه باشههااا مثلا از کار خونه بگیر تا هرتصمیمگیری ریز و درشتی. ولی ظاهر کارو یکی دیگه انجام میده. بوق و کرنا که منم. بقیه پشت بندش بهبه و چهچه. بوق و کرنای بقیه، که فلانی فلان کارو کرد
(فکر کنم از نوشتنمم حرصم معلومه:)))
یا خیلی موضوعای دیگه مثلا با بابا فلان کارو میکنم یا فلان جا میرم ولی بعضا پسری باشه اسمش ۱۰۰بار و ۱۰۰جا گفته میشه ولی نمیدونم چون من دخترم یا هرچیزی اسمم یکدهم اون پسر گفته نمیشه
که حالا همه اینا ترس از کمتر شدن جایگاه اجتماعی فعلیم رو تقویت میکنه. و باعث همه مواردی که گفتم میشه. ترس از بروز واقعی احساسات، ترس از زیرپای بقیه له شدن، و کلا حرف نزدن، ارتباط برقرار نکردن با آدما و ...
خوب تا اینجاش طرح مساله بود:)))) یکم به الان نزدیک بشیم
این حرف نزدنای من جمع میشدن جمع شدن جمع خواهند شد... یه چیز معمولیای که پیش میاد من اولین عکسالعملم سکوته. مثلا دیروز که این بنده خدا فوت کرد من شاید بهتر میتونستم خودمو کنترل کنم، (هرچند ظاهرم کاملا معمولی و عادی بود) ولی از داخل داشتم میچوشیدم قل میزدم دستامو بدنم یه تیکه خیلی میلرزید ولی کلاا به روی خودم نیووردم. فک میکنم حق بقیه بود بیشتر عزاداری کنن من باید آرومتر میبودم که بقیه راحتتر عزاداری کنن و ناراحت باشن