صبح رفته بودم ایسگاه نواوری ازادی

محوطش یه جاده طولی بود که سمت راستت دیوار و سمت چپت ورودی هر شرکت بود. شرکت‌ها هم بزرگ بودن. از محیطش خوشم اومد. البته که ایسگا نواوری خودمون خیلیی بهتر بود! :)

،تو محوطه تا به مقصدم برسم یه تیکه مخالف ادمایی که داشتن وارد میشدن تا به شرکت‌هاشون برسم بودم. اول اینکه ۲تا جمع‌ ۲نفره دیدم که داشتن سیگار میکشن اول صبحی. یه دختره هم تو مسیر تا شرکت که داشت میرف سیگارش رو روشن کرد. بقیه هم معمولی با کوله بودن. داشتم به خودم میکنم اصلاا دوست ندارم جای اینا باشم. عاقبتتون رو میدونم میشه بیماری روده!!! و به همه‌ی عناوین و القابی که خفنه فکر کردم و اینکه از دور قشنگ بود و لی از نزدیک نه...

همونطور که انتظار میرفت سوپرایز کردن ایده خوبی نبود و استقبال نشد ازش. شبم خبری نبود!! احسان اومد خونه فوتبال دیدیم تا تموم شد. به‌زور از میز و تزئینات و خودمون عکس انداخت کیک خوردیم. غذا سفارش دادیم. فیلم دیدیم!! (پسر درحالت عادی این اپشنا خیلی خفنن و باعث میشه شب خوبی بشه هاا) ولی چون احسان اومد خونه همش دمغ بود منم زدم به برق. ینی کل خستگی کارا موند تو تنم. دیگه منم پکر شد.

بدین صورت که با اینکه کارای حال‌خوب‌کن کردیم ولی پایان خوشی نداشت..

خدایا شکرت ممنون خیلی زیاد شکرت بابت همه چی و بابت احسان

دوستت دارم

امشب میخوام برا احسان تولد بگیرم. کیک درست کنم و سوپرایزش کنم. ببینیم چه عکس العملی نشون میده!!

دیشب قورمه سبزی درست کردم، خونه خودمون اولین بار بود. با استقبال شدید احسان مواجه شد.(البته خودش گفته بود قورمه سبزی چرا نمیخوریم درست کن) صبح داشت ناهار برمیداشت به به چه چهی راه انداخته بود که دیدنی بود!

خلاصه که فهمیدیم قورمه سبزی خیلی دوست داره و کلی خوشحال شد!!

رویای زیبامو بنویسم :)

در راستای ارزوی کارافرین شدن، فعلا به اینجا رسیدم که تو سامانه جامع من دسته گل های عروس رو از تولیدکننده به مصرف کننده برسونم. یا نه! کارگاه خودم رو گسترش میدم و ادم استخدام میکنم، دسته گل میزنن. با سبک من. بازاریابیش هم به قول احسان که اسونترین مرحلشه! :)

برند میشم تو دسته گل عروس

اول مصنوعی، بعد طبیعی، بعد بقیه اکسسوری عروس

اومدیم مشهد، همسفرتابهشت.

پسر چه هتلی! تمیییززز محوطه بزرگگ سبزز مجتمعه درواقع.

شب اول امشب کلاس رازهای اتاق خواب گذاشتن. خانم‌ها آقایون جدا. کل هدف جفت کلاسا این بود که بکنید. امشب بکنید.

احسان شبا من رو میخوابونه بعد به کاراش میرسه! چون من زود میخوابم و یه ساعتی به بعد منگ خوابم و نمیخوابم تا احسان بیاد بخوابه، احسانم مثلا نیم ساعت دیگه کار داره و همون موقع نمیخواد بخوابه. درنتیجه من رو میخوابونه تا خیالش راحت شه برا انجام کاراش!

صبحا هم اینطوریه که من بیدار میشم، به کارام میرسم. یکی دو ساعت بعد میرم تو رختخواب که دوباره با احسان باهم بیدار شیم.

بدین روش با اینکه ساعت خواب و بیداریمون متفاوته ولی باهم میخوابیم و باهم بیدار میشیم! :) خیلییی حس خوبیه که شب قبل خواب تو بغل هم میخوابیم و صبح هم تو بغل هم بیدار میشیم. من واقعا لذت میبرم

1- قبل از عید 402 دفاع کنم :)

۲- با زهرا حرف بزنم درباره اموزشگاه زبان و برم ثبت نام کنم

۳- با احسان مثلا کلاس نگارش بریم.

۴- به پوست صورتمم برسم. پاکسازی و اینا

احسان سرماخورده، دیشب خونه مامانینا بودیم، امروز عصر برگشتیم خونه، فیلم ببینیم و اینا.

بنجامین باتن دیدیم. جفتمون قبلا دیده بودیمش. پسر آخرای فیلم اشک من اومد حالا گریه نکن کی گریه کن! تقریبا برا فیلما گریه نمیکردم من، نهایتا بغض! برا این فیلمه که تکراری هم بود نصف اب بدنم رفت. درین حد تغییر.

از دید احسان خودمو پوشونده بودم گفتم شاید گریم تموم شه خیلی متوجه نشه. اخر فیلم که تموم شد قیافم رو دید، دماغ اویزون، چشما قرمز گف چی شده گفتم هیچی، دیگه شرو شد گف من مطمئنممم سرماخوردی، دیگه منم سریعع گفتم نه گریه کردم. حالا دلیل و برهان بیار. من اینقدد گریه کرده بودم که نمیتونستم حرف بزنم حتی!

برگای خودمم ازین تغییر ریخته