نشسته بودیم رو نیمکت، روبرومون دریاچه بود. و ساحل مصنوعی که با سنگریزه ساخته بودن. اون جلو آدما به مرغابیا غذا میدادن، بچهها میدوییدن و گهگاه صدا خندشون میومد. جلومون مسیر پیادهرو بود آدما میومدن میرفتن. پسزمینه صدا هم رادیو روشن بود. آفتاب داشت غروب میکرد و باد ملایمی میوزید. پرندهها بالای دریاچه پرواز میکردن و ما نشسته بودیم به تماشای این همه زیبایی.
همه فیلم و عکس محل کارم رو نشونش دادم و باذوق کل لوکیشنهارو تعریف کردم، اونم خیلی خوب گوش داد. اونم از دغدغههاش گف، از مامانش، از خواستگاری رفتناش، از مخالفت مامانش که با یه دختر بره بیرون. میگفتیم و به دریاچه و غروب آفتاب نگاه میکردیم. هواپیما و رنگها رو نشونش میدادم و حرف میزدیم. بعدش خودشم راه افتاده بود. هواپیما رو رنگارو زودتر ازمن میگفت :)
میدونی اون یهجا نشستنه، اون آرامشه، اون سکوت بین حرفا چقد نیازم بود، چقد خوب بودن، چقد چسبید، چقد لحظههای خوبی ساختن. دو سه ساعتی راه رفتیم، آبمیوه و بستنی خوردیم، زاویه تابش آفتاب روی اجسام و سنگهارو حساب کردیم و درباره شیب و هیجان کدوم سرسره بیشتره حرف زدیم.
آخرش فهمیدم ناهار نخورده، کلی ناراحت شدم چرا حواسم نبود زودتر بپرسم یه چیزه بهتر بخوره/بخوریم. و درنهایت استدلالهامون سر پیدا کردن ماشین! خیلی برام عجیب و جالب بود که درحالیکه خودش لوکیشن فرستاده بود همو کجا ببینیم، نقطه مقابل اونجا نسبت به دریاچه، ماشینش رو پارک کرده بود و تمام مسیر رو برای اومدن به نقطه لوکیشن پیاده اومده بود. که ناشی از کم اهمیت دادن به اطرافش میشد. حاجی ماشینشم خیلی خفن بود، دناپلاس مشکی :) بهروش نیووردم ولی خودم خیلی حال کردم تو اون ماشین نشستم! و عجیب اینکه اصلا معذب نبودم. سر شدم مثه اینکه
خدایا شکرت بابت امروز :*