کاش چایی خودش عقلش می‌رسید میومد تو اتاق پیشم

عمیقا حال معاشرت با آدمای بیرونو ندارم

وقتی که دلتنگ میشم و
همراه تنهایی می رم
داغ دلم تازه میشه
زمزه های خوندنم
دغدغه های موندنم
با تو هم اندازه میشه

قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم…… نمی دونم…. نمی دونم

این روزا دنیا واسه من ازخونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره

طلوع من طلوع من…..
وقتی غروب پر بزنه موقعِ رفتن منه

حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه
کوچه ها نارفیق شدن
حالا که هی میخوان شب و روز
به هم دیگه دروغ بگن…
ساعت ها هم دقیق شدن

طلوع من طلوع من…..
وقتی غروب پر بزنه موقعِ رفتن منه

چنانت دوست می دارم

که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

همسایمون داشت از کیف‌پولش کارت درمیوورد عکس پسرشو که اونجا بود نشون داد گف ۲ساله رفته هلند. بهم میگن بیا خودم دوست ندارم برم ولی جور بشه میرم. دلم براش خیلی تنگ شده.

شرایط وام هم پیش بیاد میگیره، گفت بیا پول داشته باشم. وگرنه وام میخوام چی کار...

بیا برنامه بیرون بچینیم، دیگه نمیتونم ادامه بدم 

ببین چیتگر که باز شده، توچالم میشه، جنگلی چیزی هم میشه.

باکی برم حالا؟ اگه بچه‌های دبیرستان بیان چیتگر خوبه، یا حتی توچال. روزشو ببینم چه‌جوری میشه.. احتمالا زودتر جمعه دیگه نشه اون. 

جمعه این هفته هم فکر کنم هیچی.

اون جنگلو نمیدونم باکی برم... 

 

یه برنامه دوچرخه درست حسابیم کاش میشد چید

اوه، کی بود؟ مشهد بود یا کربلا یا نمیدونم یادم نیست

عصبی شده بودم تحمل نداشتم دیگه، هنذفری گذاشتم صداشو بلند کردم صدای اطراف نیاد، تندتند شرو کردم نوشتن آهنگا، که مغزم فرصت هیچ کار دیگه‌ای نداشته باشه. ۵ ۶ تا آهنگ نوشتم!! یکم از تشنج محیط دور شدم، بازیابی کردم خودمو. جوابم بود روش👌

چه حرکتی زدم خدایی‌ها

🚶🚶🚶🚶🚶🚶🚶🚶🚶🚶🚶

🕺🕺🕺🕺🕺🕺🕺🕺🕺🕺🕺

بعدنی درکار نیست

هرکاری می‌خوای انجام بدی الان وقتشه

موهامو کوتا کردم خودمو نمیشناسم😄😄😄😄😄😄😄😄😄

خدایا مرسی که دوسمون داری، خدایا شکرت 😘

خووووب گاایزز

چه خبراا

وااااااااای چقد مستم من

saf  صَف رو نوشته صاف :))

بگو چی شد :))))))))))

من حساسم، ولی اونم خیلیییییی دیگه

مغزم اینجوری شده، کوچکترین حرفو رفتار و رخداد و رویداد رو تحلیل های چند صفحه ای میکنه.

داره خلم میکنه رسما. الان بالقوه میتونم صفحه ها تحلیل درباره تربیت و شخصیتم بنویسم که چون وقت کافی برا ندارم به فعلیت نمیرسه ولی تمرکزمم کم میکنه. هی میگه بیا تحلیلامو بنویس

از دوتا تسک دریافتی 1/2 یکیشو انجام دادم فرستادم

باشد که بقیشونم با همین سرعت پیش برن

چه جالب! زنگ میزنن نشر افق میگن کتاب چی داری بگیریم، بعد میگن فلان، بعد میگه عالی همینو بپیچ میبریم

من هیچ‌وقت چنین روشی برا کتاب خریدن به ذهنم نمیرسید نمیگفت

خوووووب یکم عقب برگردیم الحمدلله بار اول نیست کتاب تکراری هدیه میگیرم😂😂

سابقه‌داره موضوع

زنگ زدم بهش و مثه چی   تو خودم نمیدونستم چی بگم

دیگه اینقد موضوع کم بود بش گفتم شماره خودتو دادی چرا

بعدم دری‌وری، بعدم مردم تا مکالمه تموم شد

داشت از زبونم درمیرف خلاصه و جزئیات کتابو تعریف کنم براش

بار هزارم من   بخورم، قبلا سوار ماشین شدن بود، الان زنگ زدنم اضافه شد. نمیدونم واقعا اینقد کار سختیه یا اینقد سخته واقعااااا

 

خدارووشکر نپرسید خوندیش یا نه

هزاااربار خداروشکرتر اینجا رو نمیخونه

 

ولی ناموسا کم اوسکول نیستااا من هم یه قسمت کتابو توییت کرده بودم هم دربارش تو تایملاین حرف زده بودما🤦 یکم دقت میکرد،....البته نمیدونم شایدم نمیفهمید

کتاب ارسال شد و حدس بزنین چی بود؟؟؟؟

بلههه نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ🤦

 

حس می‌کنم قیافم شبیه کره شمالیه امسال دوبار این کتابو هدیه گرفتم، با خودشون میگن چی به نیلوفر بدیم؟ بلههه کتاب کره شمالی رو

منتظرم ۵شنبه بشه خرید تپل از دیجیکالا کنم

ایشالله تخفیفاشم باشن تا اون موقع،اگه نباشن نمیخرم

 

کتاب

رژ

Otg تایپ سی

احیانا لباس

«میرن کافه چی کار می‌کنن؟»

:)))))

دایانا هم تموم شد بالاخره

موضوعش بد نبود ولی نثر نویسندش واقعا خسته کننده بود، شبیه داستانای خاله زنکی درش اوورده، بعد دایانا چی کار کرد، عکس العمل چارلز چی بود. 

خب من اعتراف میکنم عین خررررررررررررررر برا کتابی که قراره برام ارسال بشه هیجاان دارم

او و دوستانش

بانو درسینا 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

اصلا مهم نیست چن سالمه، مهم اینه تو این 3دیقه‌ای که این آهنگ پخش میشه، من 20ساله میشم و میرم دانشکده و با کوثر داریم به این آهنگ میخندیم و کلی خاطره منشا تولید این آهنگه زنده میشه.

 

از سری مزایای کار با لپتاپ و مراجعه به فولدر موزیک برای تمرکز بیشتر

تسک جدید داااده 💃💃💃💃💃💃💃💃

ویدیو و مقاله رو پیاده سازی و اجرا کن

پیش به سوی بینهایت و فراتر از آاااااااااااااااااااااااانن🚀🚀🚀🚀🚀🚀🚀🚀

متنوع‌ترین شب قدر عمرم رو تجربه کردم

تقریبا اشتراک دعاهایی که تو سه شب خوندم زیر ۱۰درصد میشه

پسر چند درصد احتمال داره من ۱.۴۵ شب با شلوارک برم پارکینگ و همون موقع همسایه بغلیمونم بیاد بیرون بره زیر آسمون یه هوایی تازه کنه؟؟؟!

از صب یه دست مامان تلفنه، یه چشمش اشک و گریه .....

 

ببین بحث نوشتن نیست

من اینجا می‌نویسم، ۱۰ ساله!

چقدم برام خوب بوده، هم اعتمادبه‌نفس حرف زدن بهم داده، هم ذهنمو خالی میکنه. ینی دغدغمو که مینویسم یه جورایی سبک میشم باعث میشه باتمرکز بالاتری رو کارم وقت بذارم، هم ازینکه تغییرات فکری رو میبینم کلی خوشحال میشم که تغییر کردم و بزرگ شدم و اینا.

بحث ارتباط برقرار کردن تو شرایط خاص هست

درحالت عادی هم خوبماا، ولی شرایط ناراحتی، خیلی خوشحالی، به‌طورکلی غیر روزمره زبونم بسته میشه. نمیتونم ذهنمو توی حرف زدن بیارم. خیلی لطف کنم بتونم بنویسمش. بعد بطور بدی خودخوری میکنم تو این شرایط. خیلی دوست دارم بتونم بیشتر هیجاناتمو ابراز کنم ولی هرچی بیشتر تلاش کنم کمتر موفق میشم.

 

بحث قضاوت شدن نیست، با این اصلا مشکل ندارم، یه مرز باریکی هست خودمم خیلی نمیتونم بیانش کنم ولی میدونم فرق داره با قضاوت شدن.

اینکه آدما توی ناخودآگاهشون بگن این به‌درد نمیخوره. خیلی پیش پا و احمقانه فکر میکنه، میدونی یه‌جورایی ترس از چشم بقیه افتادنه. (ریشه اینم خودش داستان داره، درطول زندگیم ایجاد شده و به‌مرور با اتفاقای مختلف تقویت شده)

و اینکه ممکنه وقتی من تو اوج خوشحالیم و موضوع رو بیان کنم ، فرد مقابل به اندازه من براش موضوع جالب نباشه و بزنه تو ذوقم به اصطلاح.

یا میترسم فکر کنن سطح دغدغت اینقد پایینه، اینقد ضعیفی، که با چنین موضوعی بالفرض ناراحت میشی.

 

همه اینا باعث میشه یکم هیجاناتمو کمتر بروز بدم.

 

یه چیز دیگه هم هست، «دیده شدن»!

من کلا رفتارو شخصیتم اینطوریه که پشت پردم، ینی خیلی موضوعای زندگی رو میچینم، پشت پرده تک به تک آدمارو قانع میکنم و باشون حرف میزنم، تهش نتیجه چیزی میشه که من فکر میکنم درست بوده. درحالیکه بعضا حتی آدما متوجه نقش من نمیشن. پای فرد دیگه و .. تموم میشه. خوب تا اینجاش من راضیمو مشکلی ندارم.

ولی موضوعی که هست تظاهر آدماس. که مثلا ۲۰درصد منم تو ماجرا نقش ندارن. حالا ماجرا هرچی میتونه باشه‌هااا مثلا از کار خونه بگیر تا هرتصمیم‌گیری‌ ریز و درشتی. ولی ظاهر کارو یکی دیگه انجام میده. بوق و کرنا که منم. بقیه پشت بندش به‌به و چه‌چه. بوق و کرنای بقیه، که فلانی فلان کارو کرد

(فکر کنم از نوشتنمم حرصم معلومه:)))

یا خیلی موضوعای دیگه مثلا با بابا فلان کارو میکنم یا فلان جا میرم ولی بعضا پسری باشه اسمش ۱۰۰بار و ۱۰۰جا گفته میشه ولی نمیدونم چون من دخترم یا هرچیزی اسمم یک‌دهم اون پسر گفته نمیشه

 

که حالا همه اینا ترس از کمتر شدن جایگاه اجتماعی فعلیم رو تقویت میکنه. و باعث همه مواردی که گفتم میشه. ترس از بروز واقعی احساسات، ترس از زیرپای بقیه له شدن، و کلا حرف نزدن، ارتباط برقرار نکردن با آدما و ...

 

خوب تا اینجاش طرح مساله بود:)))) یکم به الان نزدیک بشیم

این حرف نزدنای من جمع میشدن جمع شدن جمع خواهند شد... یه چیز معمولی‌ای که پیش میاد من اولین عکس‌العملم سکوته. مثلا دیروز که این بنده خدا فوت کرد من شاید بهتر میتونستم خودمو کنترل کنم، (هرچند ظاهرم کاملا معمولی و عادی بود) ولی از داخل داشتم میچوشیدم قل میزدم دستامو بدنم یه تیکه خیلی میلرزید ولی کلاا به روی خودم نیووردم. فک میکنم حق بقیه بود بیشتر عزاداری کنن من باید آرومتر میبودم که بقیه راحتتر عزاداری کنن و ناراحت باشن

واهااااااییییی😅😅😅😂😂

نمادای خفن پرسود بورسمو فروختم که دارن میان پایین، در زیانشون سهیم نباشم. بعد که به مینیمم خودشون رسیدن بخرم باز.

یه ساعته دارم خودمو دلداری میدم کار درستی کردی، نمودارشون نزولیه. صعودی نمیشه فعلا 😂😂😂😂😂

باشد که کم ضرر کنیم حالا😅

 

جناب مانی خیلی مرسی از مهربونیت😘😘

 

بعدنوشت: بزا من بعدا (شب) یه منبر می‌رم، طوریکه پشیمون بشی :))))

دیشب/صبح همش خواب خونه مامانبزرگ اینارو دیدم

خدارحمت کنه مامانبزرگ و مریم خانم رو

من چقد ضعف روحی دارم..

ینی امروز همش دوس داشتم با یکی حرف بزنم ناراحتیم کم بشه درحالیکه آدم خودش باید از پس خودش بربیاد و وابسته به کسی نباشه

بماند که صرفا دوست داشتم و اصلا توانایی حرف زدن نداشتم

و هی ریختم تو خودم تا حدی که عصبی شدم. درحالیکه .عصبی شدنم موضوعیت نداشت.

 

هعی

آه

اجازه بده اووووووققق بزنم

و بیارم بالا

از این حجم تظاهرر

😭😭😭😭😭😭😭😭😭

😬😬😬😬😬😬😬😬😬

🤫🤫🤫🤫🤫🤫🤫🤫🤫

🤐🤐🤐🤐🤐🤐🤐🤐🤐

🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺

دستام میلرزن

لرزششون واینمیسه ینی

سختترینشم ارتباط برقرار کردن با آدماس

چقد سخته

من دارم ازهم پاچیده میشم.....

زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست

 

 

آه.....

یا خدااااااااا

یا امام حسین!

زن بابابزرگم یهو بیهوش شده بهوش نیومده هنو

آخ آخ این خدایاااا

الهی رضا برضاک

تصمیم گرفتم درین شب جو بگیرتم و از خدا بخوام کمکم کنه نهج‌البلاغه بخونم..

انشالله سال دیگر اگر زنده بودم خونده باشمش

خدایاا راضیم به رضای‍َت

باشد برای اصفهان:

یه کاسه حلیم

دوغ و گوش‌فیل

بریونی

آرزوهای در دست باد