اومدیم خونه خودمون! :))

حجم زیادی ترس، ناراحتی، ذوق، گریه، خوشحالی.

خیلی جلوی خودمو میگیرم جلو احسان خوب باشه ولی یهووو شرو میکنم به زااار زدن. بنده خدا دلم به حالش میسوزه ولی نمیتونم جلو گریمو بگیرم.

اون بار من میگفتم ممنون اجازه دادی منم رانندگی کنم، اونم میگف اجازه دادی چه ادبیاتیه آخه! ممنون کمکم کردی نصف راه رو تو رانندگی کردی

سلام :)

به خانم همسایه باید میگفتم تازه داریم عروسی میکنیم یا نه؟!

در جواب کارمندی یا نه چی باید میگفتم؟!

موهامو باید دکلره میکردم یا نه؟! احسان ازینکه تو موهام دست بکشه لذت میبره، من بعد از رنگ ازین کارش کلافه میشم!

نمیدونم رنگ کردم زشت شدم یا نه؟

الحمدلله رب العالمین

الحمدلله رب العالمین

الحمدلله رب العالمین

وسایل رو اووردیم خونه خودمون :)

احسان من رو خیلی دوست داره و تمام تلاشش رو میکنه من راحت باشم و اذیت نشم. خیلی حواسش هست من مرتب خوراکی برای خوردن داشته باشم. ضعف نکنم. تو جمع، تو شرایطای مختلف و کلا.

احسان از خونه ما بدش میاد و تمام تلاشش رو میکنه مینیمم زمان اینجا باشه. منم هرسری بهش میگم بیا پیشم بهونه میاره. باید بهش بگم که اصرار و درخواست من تا یه زمانیه و بعدش دیگه برام اهمیت نداره و رها میکنم به حال خودش.

از طرفی یاد گرفته خیلی راحت به درخواست های من نه میگه و این موضوع خیلی روی اعصاب منه.

امروز با بابا پرده ها رو اتو زدیم و الان میخوایم ببریمشون نصب کنیم.

احسان رفته گیفت‌ها رو بگیره. امروز فرش‌ها قراره برسن و خودشون هزینه حمل و کارگرا که بالا میارنشون رو میدن. بعدازظهر هم با احسان میخوایم بریم ستارخان. برا احسان خرید کنیم و شورت‌ها رو اگه قبول کرد تعویض کنیم.

یه موضوع جالبی که هست من رابطم با بهزادونسرین بهتره و دیدگاها مشترک بیشتر داریم و احسان با نرگس و احمد!

ما سنامون نزدیکه همه، اونا هم سن‌هاشون نزدیک همه. و عجیبیب همین موضوع رده سنی رو ادما و شباهت هاشون به هم تاثیرگذاره.