با اینکه کلی کار دارم ولی خوابیدم و پانمیشم.
نمیدونم چرا یکم عصبیم، بخاطر اهواز رفتن نیست. ازینکه با احسان داریم میریم خیلی هم خوشحالم. کلی هم سرخودمو با پروپوزال مشق دانشگا و کارای متفرقه شلوغ کردم، ولی فایده نداره. باید منظم سرکار برم. انتظار دیدن احسان تو بقیه کارام پررنگتره، نمیخوام اینطوری باشم ولی هستم! حس میکنم کارم اشتباهه، هی تلاش میکنم مستقل باشم بدون احسان هم حس خوب داشته باشم ولی سخته. میخوام سرکار برم که کمتر وقت کنم به احسان فکر کنم! نمیتونم با حرفاش مخالفت کنم. نمیتونم اخم و تخم کنم باهاش. ولی اون خیلی راحتتر میتونه باهام مخالفت کنه. بدم میاد منفعل باشم درنتیجه عصبی میشم حرف اون به کرسی بشینه. بهونه الکی میگیرم خودی نشون بدم.
فکر کنم این اطاعت من یه طرحوارهای چیزی هست. از بچگی توم مونده اینقد گفتن باید بگی چشم؛ دختر بیتربیت چرا جواب میدی. نمیدونم خانوم باش فلان نکن. فلان بکن. الان تو رابطم با احسان قشنگ مشهوده.
یا مثلا تو خونه مرتب بهم میگن چته، حال نداری، داغونی، زندهای؟ لباست ال و بله، مرتب باش، لپات آب شدن و هزاار تا چیز دیگه. نتیجش این شده من ذرهای جلو احسان اعتماد به نفس ندارم. ۱۰۰ بار باید بهم بگه نیلوفر خوبی که بخندم. مثلا احسان شیفتهی اینه منو خودم ببینه. تو لباس راحتی خونه بدون هیچی. وااقعاا تو این حالتم ازم تعریف میکنه ولی من همیشه یه لایه پوشش روم هست. چون این نباشه خانوادم مخالفت شدید میکنن. وقتی شدیدتره که خانواده احسانم وارد کار میشن و مرتب بهم میگن راحت باش. سخت نگیر. قشنگگگ نقطه مقابل همن و من ترک برمیدارم!
یکم عصبی بودنم بخاطر این چیزاس احتمالا.
احسان دوستم داره و این منم که بقیه رو لایق دوست داشتن خودم میکنم باید حال روحیم رو خوب نگه دارم که محکم باشم مقابل بالاپایینها.
خدایا به امید تو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۱ ساعت
5:14 PM توسط star
|