طبیعتا از ذوق و هیجان فراوانم باید مینوشتم ولی از گندکاریم میخوام بنویسم!

با ماشین بابا احسان زدم به در پارکینگ خونه بابا احسان اینا. با کی تو ماشین بودم؟؟! با مامان احسان :))))))))

پکیجم کامله کامله! حالا اینا یه طرف. سنسور در هم خراب شد.

شت کاااامل. اومدم احسانم حموم بود. منو مامان و بابای احسان

فردا میخواد شیرینی بده و کلی با هیجان برام تعریف کرد، از عکس‌العمل آدما برا عکس پروفایلش، از خریدن بهترین شیرینی که دوست داره (رولت ناپلئونی) از اینکه بره کادو عروسیش رو از شرکت بگیره و منم بیمه کنه، و صد البته از حلقه‌ای که سرکار نمیندازه!!!

نیم ساعتم باهم حرف نزدیم ولی اندازه یه روووز هیجان و ذوق تو صداش بود. خوب بود ولی خیلیی کم بود! :)

با اینکه کلی کار دارم ولی خوابیدم و پانمی‌شم.

نمیدونم چرا یکم عصبیم، بخاطر اهواز رفتن نیست. ازینکه با احسان داریم میریم خیلی هم خوشحالم. کلی هم سرخودمو با پروپوزال مشق دانشگا و کارای متفرقه شلوغ کردم، ولی فایده نداره. باید منظم سرکار برم. انتظار دیدن احسان تو بقیه کارام پررنگتره، نمیخوام اینطوری باشم ولی هستم! حس میکنم کارم اشتباهه، هی تلاش می‌کنم مستقل باشم بدون احسان هم حس خوب داشته باشم ولی سخته. میخوام سرکار برم که کمتر وقت کنم به احسان فکر کنم! نمیتونم با حرفاش مخالفت کنم. نمیتونم اخم و تخم کنم باهاش. ولی اون خیلی راحتتر میتونه باهام مخالفت کنه. بدم میاد منفعل باشم درنتیجه عصبی میشم حرف اون به کرسی بشینه. بهونه الکی میگیرم خودی نشون بدم.

فکر کنم این اطاعت من یه طرحواره‌ای چیزی هست. از بچگی توم مونده اینقد گفتن باید بگی چشم؛ دختر بی‌تربیت چرا جواب میدی. نمیدونم خانوم باش فلان نکن. فلان بکن. الان تو رابطم با احسان قشنگ مشهوده.

یا مثلا تو خونه مرتب بهم میگن چته، حال نداری، داغونی، زنده‌ای؟ لباست ال و بل‌ه، مرتب باش، لپات آب شدن و هزاار تا چیز دیگه. نتیجش این شده من ذره‌ای جلو احسان اعتماد به نفس ندارم. ۱۰۰ بار باید بهم بگه نیلوفر خوبی که بخندم. مثلا احسان شیفته‌ی اینه منو خودم ببینه. تو لباس راحتی خونه بدون هیچی. وااقعاا تو این حالتم ازم تعریف می‌کنه ولی من همیشه یه لایه پوشش روم هست. چون این نباشه خانوادم مخالفت شدید میکنن. وقتی شدیدتره که خانواده احسانم وارد کار میشن و مرتب بهم میگن راحت باش. سخت نگیر. قشنگگگ نقطه مقابل همن و من ترک برمی‌دارم!

یکم عصبی بودنم بخاطر این چیزاس احتمالا.

احسان دوستم داره و این منم که بقیه رو لایق دوست داشتن خودم می‌کنم باید حال روحیم رو خوب نگه دارم که محکم باشم مقابل بالاپایین‌ها.

خدایا به امید تو

از ماشین که خواستم پیاده شم؛ گف دوستت دارم.خیلی چسبید 😍

دقیقش نقطه مقابلش، موهات زشته، سلیقت بده، روحیت افتضاحه.

بهم اینقد عذاب وجدان میده تا گریم میگیره. فقط بخاطر وسواس‌های خودش منو اییین همه تحت فشار میذاره.

باباااااا من اینقد خفنم. دانشجو نمونم. تو ورزش خوبم. با انرژیم. چرا بخاطر اینکه تو چارچوب شما موفق به‌نظر بیام زندگیمو باید به گه بکشم؟؟؟

نسخه نهایی پروپوزال رو برا مائده فرستادم. باشد که تا تصویب گروه دیگه اصلاحات نخوره! 

احسان فوق‌العادست ینی!

در ۸۰ درصد موارد من حموم رفته، با لباس آراسته و آرایش ملیح و موهای مرتب پیشش هستم، امروز اومده بود من از صبح درگیر پروپوزال بودم. وقت نکردم حموم برم حتی. موهای شونه نکرده، لباس نامرتب، ذهن درگیر، صورت بدون هیچی. از همون اول که دیدم میگه چه خوشگلی شما، تا دم رفتنش چندین بار دیگه هم گفت. بعد میگه لباس راحتی تنته چه خوبه. موهات حالتشون چه خوبه😐

فکر کنم شلخته دوست داره اینقد با تیپم امروز حال کرد!

اینجوری که مغزم، روده بزرگم رو به عنوان مهاجم و عضو خارجی شناسایی می‌کنه و جای دفاع ازش بهش حمله می‌کنه! روده هم زخم میشه و دچار خونریزی میشه. مواد غذایی رو درست نمی‌تونه هضم کنه و سریع دفع می‌کنه. بعد که مواد مغزی جذب بدن نمیشن. من زودتر انرژیم تموم میشه و گرسنه میشم. درنتیجه بیشتر دچار ضعف میشم. باید همیشه خوراکی همراه و نزدیکم باشم.

امروز بالاخره بعد از کلی دوندگی، وام ازدواج درخواست دادیم و تشکیل پرونده دادیم و خوب خدایاااا خیلیی شکرت :)))

اینقد از مائده‌جون میگم، احسان میگه رقیبمه؟!😂

درحالیکه آفتاب هنوز وسط اسمون نرسیده بود، و هوا هنوز یکم خنکی شب رو داشت به گرمی ظهر نشده بود، داشتم ستاری رو میومدم پایین و به جمعی که چند دیقه پیش کنارشون بودم فکر میکردم. با هم ورزش میکردیم و می‌رقصیدیم و می‌خندیدیم. داشتم از لحظه لذت می‌بردم. تو جایگاهی بودم که قبلا آرزو داشتم داشته باشم. دیروز عصر با احسان بیرون بودم. دیشب تو ماشین موندیم و کلی خوب بود. قبل از خوابم کلللی خوش گذروندیم. اینقد که من همونجور که خوابیده بودم صبح با صدای الارم بیدار شدم! :) صبح که لباس باشگاه پوشیدم احسان یه عالمه ذوق کرد میگف سکسی تر از تو هم تو باشگاه پیدا میشه؟!! :))) آخرشم گف خدافظ ورزشکار من 
زندگی قشنگتر از اینم میشه مگه؟! داریم مگه؟ :))

قرار بود یه دوره‌ای برم که گفته بود برات میخرم، سایت دوره رو گرون کرده، منم گفتم الکی گرونه، بیخیال شیم. با استقبالش مواجه شدم! :)))

دیروز دعوا دعواااا که لاغر شدی چرا فلان نمیخوری، بعد کلی فلان خوردم بم نساخت حالم بد شد. حالا کی؟؟ دقیقا 1 تیری که اییین همههه ذوق مهمونیش رو داشتم. هیچی حالم بد شد دیگه. بعد بااز از دیشب شرو شده، حالت بد میشه جلو احسان به روت نیار، خیلی میترسه :// بعد حالا من حالم بده، دلمم درد میکنه باید جلو احسانم درست برخورد کنم.

همین، دیشب قبل خواب گریم گرفته بود حالم بد شده تقصیر من نبود، نمیخواستم اینطوری بشه خیلی بد شد که. حالا ناهار احسان میخواد بیاد پیشم تنها نباشم من هنوز درگیر عذاب وجدان دیشبم که حالم بد شده. الان باید تا ظهر حال روحیمو خوب کنم احسان اومد سرحال باشم

چراغو خاموش کنم؟

آره

خاموش کردن چراغ همانا و ترکیدن من از گریه همانا!! اینقد گریه کردم که تا ساعت ۲ حرف زدیم و بیدار بودیم. صبم زودتر بیدار شد رفت نون خرید. بعدشم رفت سرکار.

حقوق بازنشستگیش اینقد زیاده که مجموع حقوق بازنشستگی جفتشون و کار فعلی جفتشون باز ازش کمتر میشه!!!