اوه! من یادم اومد نذر کرده بودم روضه حضرت فاطمه زهرا گوش بدم!
من سر مریضیم چقدررر نذر کردم تا خوب شم! باید انجامشون بدم..
اوه! من یادم اومد نذر کرده بودم روضه حضرت فاطمه زهرا گوش بدم!
من سر مریضیم چقدررر نذر کردم تا خوب شم! باید انجامشون بدم..
سر پروپوزالم. یهو گفتم با این استاده مقاله بدم برا اپلای خیلی خوب میشه!
بعد یادم اومد میلیارد میلیارد داریم خرج ساختن زندگی تو ایران میکنیم، خندم گرف از حرص آدمی که تمومی نداره!!
-چرا با امین همگروه نشدی؟
+زودتر گروه تشکیل داده بود، تو چرا با من نیومدی؟!!
-زودتر بم پیام داده بودن!
چقد جای احسان خالیه، وسط روز. وسط کارام
داش زبون میریخت، منم گفتم اوکی. گف همین؟ نمیخوای حرف بزنیم برم بخوابم. گفتم تازه پریود شدم حوصله ندارم. گف اووو... بعد پرسید رو اسپیکر نیستم، حالا چی میخواس بگه! میگه ینی الان من نوک سینت رو ببوسم و بمکم شیر میاد ازش؟! 🥴😂😂
اخرشم سفت بغلم نکرد چون گف میدونم حساسی.
وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ
شنبه 20م خوندم. یکشنبه نخوندم. از دوشنبه 22م دارم میخونم. که 40 روزش میشه تا جمعه 30 اردیبهشت
رد بوسههات همهجا مونده!
دکتر گف الان من ازمایش بدم از منم سالمتری! و مثه چی از روند درمان راضی بود
خدارو شکر
دیشب برا شام منو احسان بودیم، من خیلیی سر شام ادا و مسخرهبازی درووردم درین حد که شام احسان داش تموم میشد تازه لقمه اولو من زدم. قاشقم هواپیما بود، هربار تیکآف میکرد تو راه میپرسیدم مقصدش کجاس، به احسان میگفتم تو میخوری؟ میگف نه. میگفتم این نمیتونه رو هوا بمونه که بنزینش تموم میشه کجا بره، احسانم میگف دهن تو اینجوری تنها راهش دهن من میشد 😂 هرررلقمه این مکالمه تکرار میشد. اولش پوکرفیس بود بعدش خندش گرفته بود آخراش قشنگ به سلامت عقلم شک کرده بود :)))
تهش با چه ناازو ادایی ۴لقمه غذا خوردم!
تو ترافیک زدم به سمند سفید جلوییم. {طبیعتا سرعتم کم بود}
دوتا خانم چادری پیاده شدن. گفتم ببخشید. گف ببخشد چیه😂 نگا کردیم چیزی نشده بود. گفتم چیزی نشده. دختر گف باهمین چیزی نشدههاا ... بقیه جملش موند. بعد گفبرو عقب ببینم مطمئن شم. گفتم من عقب نمیرم خودت برو جلو. رف جلو باز دید چیزی نشده هی دسشو میمالید به سپر عقب ماشین چرت محض میگف. منم دیدم طرف اوسکوله ماشینم چیزی نشده دس به سینه زل زدم بش! تهش رف سوار ماشین شد رف. احمق!
- میگه مبارکه
+ ممنون
خوش میگذره؟
صدای بلند خندهی من :)
خدایا شکرت
مشکلت چیه؟
کرونا گرفتم بعد از اون همه سیستم بدنم بهم ریخت!🤦
ورم سرتاسر بدنم رو فرا گرفته😬
اینجوریم که چقددد بده اوضام. بد جوابش میشه که اگه اینقد بد نبود که روزه میتونستم بگیرم!
سینههام سفت و دردآور شدن. نوکشونم خون مرده شده!
من چند شب از زندگیمو بخاطر دختر بودنم و نادیده گرفته شدن بخاطر جنسیتم و رفتار بی توجه و تحقیرامیز و تهدیدامیز بقیه با گریه خوابیدم؟؟؟ من وقد شخصیت و اعتماد به نفسمو رو بخاطر این چیزا ازدست دادم؟؟
زیاااد، خیلییی زیااد. از بچگی تا نوجوانی تا بلوغ تا جوونی تا بزرگیی زیااد کلاا خیلیییی
فقط احسانو بغل کرده بودم بغض کرده بودم نه حرف میزدم نه میخندیدم. احسان فهمیده بود یه چیزیمه ولی نفهمید چمه.
خداروشکر اینتراپتها زیاد بودن خیلی وقت نکرد گیر بده چته. ولی خیلی بد بود. تهش فقط گفتم how much am l ugly؟ که باز احسان شاکی شد چرا اینجوری درباره خودت فکر میکنی. که بازم خداروشکر اینتراپت بعدی و خدافظی....
وقتایی که پسرای دانشگا پیام میدن و چتمون یکم طولانی میشه حتما وسطش چندبار باید چت احسان رو باز کنم ریکاوری کنم خودم رو!
باز من درباره پایاننامه با یه استاد حرف زدم، وضعیتم بهم ریخت!
روزه امسالم که پرید :( سرپا شم لااقل دوباره کار به جاهای باریک نکشه....
دومین نفریه که در غیاب احسان منو میبینه و میگه کم انرژی به نظر میای. چی شده؟
و هیچ جوابی ندارم بدم چون واقعا نمیدونم چرا اینجوری به نظر میام. و هیچ ایده ای هم ندارم که چه کاری باید انجام بدم وقتایی که احسان نیس کم انرژی به نظر نیام.
دیشب من خیلی خسته بودم، خواب خواب بودم ینی. شام کم خوردم که بلافاصله بعد بخوابم. تو یه بشقاب غذا خوردیم. از جوجههایی هم که به اسم احسان بودن خوردیم. ظرفا هم احسان شست. بعد دستمو گرف بردم تو رختخواب. اینقد تو بغلم موند تا خوابم برد. کلی هم حرف زدیماا، من ولی تقریبا هیچی یادم نیس چی میگفتیم. ازم پرسید برم؟ منم گفتم باشه. دیگه چراغ خاموش کردنشم یادم نیس!! درجا بیهوش شدم. صب مامان گف مونده بود تا ما بیایم بعد رفت. ۱۲ و ربع مامان اینا رسیدن. به منم نگفته بود نمیرم چون میدونست بفهمم نمیخوابم. اصن توقع نداشتم و جدید و عجیب بود. ولی اینکه قبل خواب پیشم بود خیلی خوب بود :)
رفت و برگشت رو من رانندگی کردم، و اینقدد ذوق کرده و خوشحال بودم، که احسان ازینکه من راننده بودم خوشحال بود، نه اینکه خودش رانندگی نمیکرد!
با هم رفتیم حموم 😄✌️
خیابون کناری باغ رو تا ته رفتیم و تو خیابون پشتی هم رفتیم و خیلی حال داد :)
بازی دست جمعی زدیم. با احسان اولین بار بود.
خدایا شکرت
ایرهاکی و کارتینگ هم خیلیی چسبیدن خدایی. آخ سوخاری عطاویچ رو بگوو😋
خدایا ممنون بابت دیروز
فروشندههه بمون گف تازه عروس دومادین. بعد گف تابلوعه میخواین عروسی کنین😂 بعد ما خیلی ذوق کردیم! کلا هم خوش گذشت. بعدش دوتایی اومدیم خونه. من کلی ذوق و هیجان داشتم. مانتو و شلوار خریدیم. ماکارونی شام خوردیم. احسان با مامان حرف زد. با باباجون حرف زد و یه تیکه جلو جمع با بابا حرف زد و همه ی اینا اتفاقای مثبت بودن. اولین بار بود دوتایی نماز خوندیم و باحال بود خوب!
خدایا شکرت
بسماللهالرحمنالرحیم
خدایا به امید خودت
یا امام زمان پایاننامم رو با اجازه تو میخوام شرو کنم.🤲
خدایا شکرت
مینویسم که بمونه
موقع جدا شدن حضوری خیلی سخت جدا میشیم. کلا تبدیل به فرآیند شده این موضوع.
امروز احسانو ندیدم و ذرهای از این موضوع حس بد نداشتم. امروز خودم بودم. همون آدمی که انتخاب میکنه چی براش مهمه. اینکع باوجود احسان بتونم خود واقعیم باشم هم خوبه هم ترسناک. یه سری وقتا شک میکنم دوست داشتنم کامل نشده یا واقعا آدم اینقد زود عادت میکنه {همین الان نوتیف پیام احسان اومد که «امشب بغلم کن لطفا»} و الان اصلااا حس بغل کردنش رو ندارم. امروز حرف زدیم و موقع خدافظی گف نمیخوای حرف عاشقانه بزنی؟، منم گفتم الان رو مودش نیستم و خدافظی کردیم و قطع کردیم.
مامان بابا دعواشون شد و من تمایل شدیید به خودکشی دارم
من چقدددرر به احسان وابسته شدم!🤔😳
اونبار جواب پیام قربون صدقم رو سرد داد داشتم خل میشدم. ایضا امروز برنامه دیدن همو نداریم دارم بدنمو به درودیوار میزنم درد ترکشون کم شه😬
من همونی هستم که کلا رابطه عاطفی با هیشکی برقرار نمیکردم بخاطر ترس از این موقعیت. الان کار و درس و زندگیم ول شده و همش شده احسان. دقیقااااا همون کاری که نمیخواستم انجام بدم.
احسان نخنده من بهم میریزم چه برسه به اینکه اخم و تخم کنه.
برا من این مدل رفتاار خیلیییییی عجیبه. تو چند ماه حرف زدن و کمتر از یه هفته محرمیت کل زندگیم شده اون....
اتفاق بد، بازگشت به زندگی هست.
من تموم شدم!
ینی همینجور که رو تخت خوابیده بودم، پاهام از طول تخت بیرون زده بود. دستم احتمالا کنار بدنم بود. دامنم اومده بود بالا و هیچ حرکتی نمیتونستم کنم. تو این حالت من، احسان پاشد. آب خورد. گوشیشو چک کرد. یه نگا به اطراف کرد و میخواس بره!! یه کلام وضعیتش رو نگا کن! حالا که کاری نکردیمطور هم بم انداخت😏
من همینجور هاجوواج مونده بودم. قدرت نرسیدنم نداشتم. حس میکردم احسان الان هرکاری بخواد میتونه کنه و من فقط قرنیه چشمم تکون میخوره!!! همین.
دیشب احسان گف حالت تو این نبوده که انرژیت تموم شده باشه و من انرژی داشته باشم، گف تو وضعیتی بودی که کامل تحریک شده بودی آماده ارگاسم بودی!!! ولی من بیشتر حس میکنم کلا تموم شده بودم تا آماده ارگاسم بوده باشم!