میگه کی وقت داری زنگ بزنم، میگم الان 

۳ ۴ دیقه اولو درباره این صحبت کردیم که زنگ زد بعد از خوبی میگه تو مگه کار نداری که الان می‌تونی صحبت کنی😶

بعد میگم اخراج شدم بسکه نرفتم، و توضیح میدادم دو دیقش داش به حرفای من میخندید 😐 فک میکرد دارم چرت میگم، درحالیکه درجدی‌ترین حالت ممکنم بودم 

اینقد کسخلانه با لحن جدی حرفای خنده‌دار میزنم که وقتی حرف جدی هم میزنم میخندن 😑

با اینقد آدم حرف زدم که سه روز باید برم تو غار تا بشوره ببره 

دارم یه دوره میکنم، فقط با همکلاسی راهنماییم حرف نزدم دیگه، با همه ی آدمای کارو بار و درسی و استاد و متفرقه و اینا حرف زدم

24 ساعت شد که نان استاپ دارم آه و ناله بچه دانشگا گوش میدم روحیه میدم و شاد و خندان میفرستمشون و نفر بعد

ارائه دادم🖐️✌️

ارائه دادم 🙋

گوشش میدم قربون صدقه خودم می‌رم :)

نارسیس هم گذاشتم تو جیبم دیگه!

آپلود می‌کنم چون اینجا بیشتر میام تا قسمت ریکوردهای گوشی :))

اینکه خروجی‌هارو دقیقا نمیدونم کجان، مانع میشه درست‌حسابی از خجالت پدال گاز دربیام

و اینکه اول نقشه‌خوانی پشت فرمونو باید یاد بدن بعد رانندگیو

امروز رفتن یه سوتی دادم داشتم مپو میدیدم وسط پیچ، پیچیدم رو دست ماشین سمت راستی

برگشتنم تو ترافیک مپو چک می‌کردم، ولی از چپ و راست ماشین می‌پیچید جلوم :))))

برگشتنا باز بهترم، ولی رفتنا تا الان با آمار ۱۰۰درصد حداقل یه خروجی اشتبا رفتم!

 

باید ازین اپ صدادارها نصب کنم که آدرس میگن، من خبلی سنتی‌طور با گوگل مپ کار می کنم هنو

من و ماشین دوتایی باهم رفتیم دوردور :)))))

دوتایی :)))))))))))))

رفتم لیزر و پولشو از صدقه برداشتم!!!

اوووغغغ وقتی بم دست می‌زنه

خدایا شکرت 😭😘♥️

اندازه کل ساعت‌هایی که بیمارستان بوده، مجموع همه‌ی آدمای همراهش و خودش خستم.

دیشب بااینکه خونه بودم و خوابیدم، ولی صب که بیدار شدم اندازه همه‌ی شب بیداری اونا خسته بودم.

اینکه ۶ ۷ ساعت خوابیدنم دی‌شارژم میکنه و اینکه تلاش برا بیشتر خوابیدن نتیجه عکس میده مورچه‌ای در برابر نگرانی‌م نیست. 

 

خدایا من به تو ایمان دارم، خدایا من به تو امید دارم خدایا من به تو توکل دارم خدایا من مطمئنم تو جز خیر براش/برامون نمیخوای، خدایا من به حکمت تو ایمان دارم، خدایا من مطمئنم خیرمون توشه خدایا فکر کردن به تو منو این دو روز سرپا نگه داشته، خدایا به‌جز امید داشتن به تو منو ازکار مینداخت. خدایا من مطمئنم تو بغل توعه خدایا من مطمئنم محکم بغلش کردی. خدایا من دلم بهت قرصه خدایا من ذره‌ای تو حکمتت شک ندارم. خدایا به قلبش امید پمپاژ کن♥️

 

ببین چیز شده، عملش کامل انجام نشده، فقط شرایط {به‌ظاهر، ولی من مطمئنم خیره} بدتر از قبل شده. و شرایط اینه یهو یکی میزنه زیر گریه. بعد آرامشو اینا خیلی کم شده دیگه

بابا میگه عمرا بذارم دیگه اینجا عملش کنن، شده ماشینو می فروشم ولی ایران عمل نکنه، بره خارج.

 

ظهر مرخص شد و دور هم همگی ناهار خوردیم خیلی خوب بود

من ولی تهی شدم، هم روحم هم جسمم. اینکه دردکشیدن اونو ببینی اینکه عذاب بقیه رو ببینی، اینکه کاری ازت برنیاد.

لطف داری♥️

♥️♥️♥️

میخوام پیاممو با این عنوان شروع کنم که ببخشید سر مقاله من تو سه قلو بارداری ولی فلان چیزو چی کار کنم

معرفی کتابِ مینیمالیسمِ دیجیتال

 

قدرت اسطوره

 مینیمالیسم هنرِ درک کردن مقدار کافی از هر چیز است. مینیمالیسمِ دیجیتال این نگاه را به دنیای فنآوری شخصی‌مان می‌برد و راه حل تمرکز داشتن در جهانی‌ست که روزبه‌روز آشفته‌تر می‌شود.

در این کتاب به‌هنگام و روشنگر، کال نیوپورت، فلسفه‌ای را برای استفاده از فنآوری معرفی می‌کند که زندگی های بیشماری را بهبود بخشیده است. نیوپورت با بررسی نمونه‌های متنوعی از زندگی‌های واقعی - از کشاورزان آمیش گرفته تا پدر و مادر‌های به  ستوه‌آمده و برنامه نویسان سیلیکون‌ولی- شیوه‌های متداولِ مینیمالیست دیجیتال و ایده‌های آن‌ها را شناسایی می‌کند. 

او نشان می‌دهد چگونه مینیمالیست‌های دیجیتال در روابط‌شان  با شبکه‌های اجتماعی بازنگری کرده و لذت‌های دنیای آفلاین را دوباره کشف می‌کنند و از طریق دوره‌های منظمِ خلوت گزینی، ارتباط با خودِ درونی‌شان را از نو می‌سازند. بعد هم راهبردهایی را با ما در میان می‌گذارد تا بتوانیم این شیوه‌ها را در زندگی‌مان بگنجانیم و این کار را با روندی سی‌روزه به نام «پاکسازی دیجیتال» آغاز می‌کند که در حال حاضر به هزاران نفر کمک کرده تا کمتر احساسِ استیصال کنند و بتوانند کنترل امور را در دست گیرند.

در واقع فنآوری نه خوب است و نه بد. نکته اصلی اینجاست که از آن برای تقویت اهداف و ارزش‌هامان استفاده کنیم نه اینکه اجازه بدهیم فنآوری از ما استفاده کند؛ و این کتاب راهش را به ما نشان می‌دهد.

«مینیمالیسمِ دیجیتال بهترین کتابی است که بعد از مدت ها در مورد روابط پراضطراب‌مان با فنآوری خوانده‌ام. اگر دنبال نقشه‌ی راهی برای رها کردن خودتان از قید و بند شبکه‌های اجتماعی، گوشی هوشمند و صفحه نمایش هستید، خواندن این کتاب را پیشنهاد می‌کنم.»

-آدام آلتر نویسنده کتاب بازداشتگاه صورتی

«شما کاربر نیستید، محصول‌اید! قطع کنید، خارج شوید و مسیر دیگری برای حضور در این جهان بیابید. آفرین کال! این کتاب مشاوره‌ای هوشمندانه برای آدم‌های خوب است.»

-ست گادین

بابا نفسس نمیکشه و این موضوع منو خیلی نگران میکنه

تا من مامانو بغل کنم آروم شه، به بابا گلاب و آب قند بدم شما دعا کنین بجام

شادیاتون تلافی کنم❤️

داره میره اتاق عمل و خوب اشک نفر آخرم درومد، دیگه وقتشه عملو شرو کنن

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

600تا صلوات نذر سلامتی امام زمان میکنم

شما مامان رو ببینین میگین استرسیه، درحالیکه شما بابا رو ندیدین که درباره مامان اینو میگین!

😶😶😶

زنگ زد ۱۱ دیقه حرف زدیم و راحت ۵.۵ دیقش داشت لاس می‌زد 🙊🙊🙊

خوب حرف دیشبمو پس می‌گیرم🚶🚶

نسرین اومد، گریههههه که شوهرش بش پیام نداده

محبوبم!

ببین چیزه :) بیا همون دوزدختر دوزپسر بمونیم، من هنوز آمادگیشو ندارم صب تا شب تنها خونه باشم شب بیای شام بخوری خروپف کنی صبم بری سرکار. روز از نو روزی از نو 

داشتم خواب خونه مادری میدیدم شلوغ پلوغ بود نجمه بود..

یهو چشامو باز کردم برم یه کاری کنم، همه جا تاریک شد، صدای قرآن همسایه اومد و چک‌چک آب رو ایرانیت 

خواب مونده بودم! آلارم گوشیم رو ۵ بود ولی الان ساعت ۵.۴۵ رو نشون میده. هیشکی هم خونه نیست..

سکته ناقص و زدم لحظه اول، از نور و شلوغی خواب، وارد تاریکی با سکوت پس‌زمینه قرآن شدم

بدین صورت که بیام مچاله  شم تو بغلت 🥺

بابا بیخیال😶😶

با شما نبودم، با اینی که چت می‌کردم بودم

شما همتون لاسو هستین🚶🚶🚶🚶

ببین

10 نفر شرکت کننده هست

با ممتنع ها 6تا چارشنبه شده، 5تا پنجشنبه.

الان من نمیدونم چون اختلاف کمه، رای گیری رو خنثی اعلام کنم و با حق وتو و قرعه کشی کار پیش بره

یا چون تعداد شرکت کننده ها کمه، چارشنبه رو انتخاب کنم بره 

بیایین تو تصمیم گیری کمکم کنین

لاسو هم نیستید باتون لاس بزنم

شانس مایه 🚶🚶

ما را با آیه ۳۴ سوره نسا

و اضربوهن

نمیدونم چرا هی تاکید داره برا من بخونه اصرار کنه بهش 

۱۷۰ واریز شد به حسابم موجودیم شد ۱۷۸ 🙄😶

 

+😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

۱۷۰ برداشت شده بود و موجودی شده ۱۷هزار و ۸۰۰

سوادم ته کشیده😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

بلاگفا، آنلاین اتک شناختتم :)))

نشسته بودم با هیجان پفک می‌خوردم بازیو می‌دیدم گوشیم زنگ خورد، همون موقع گل زدیم همونطور که گوشیم دستم بود شرو کردم داد زدن، بیچاره پشت خط گرخید :))

بعد مثکه خیلی با هیجان میخوردم، بقیه هم می‌خواستن بخورن 

صندوق یه طور منفیه، من فتوسنتز کنم بهتر از اینه اونو بفروشم، اوضاعیه هااا

واااییییییی😂😂😂😂😂

دختر جدیده خداعه 😂😂😍😍😍

به من میگه عزیزم به اون آقا ۶۰ساله معاون بهزیستیه میگه عزیزم به مائده‌ی استادم میگه عزیزم 😂😂😂😂😂😂

من عااشقش شدم ینی😍😍

پروفایلشم مثه خودش خداعه😂😂😂✌️

 

+براش اسلایدای یه درسو ارسال کردم جواب داد "ممنونم زندگیم"  😶😶😶 {من با دوزپسرمم اینجوری حرف نمیزنم چه برسه با یه غریبه}

ازین تو سایه بودنشم بدم میاد

تو سایه مدیریتم نمیکنه هاا، فقط کنار وایمیسه اُرد میده، بعد میگه دیدی گفتم؟!

اینکه نظر داره ولی شهامت جلو نیومدن نداره، اینکه میمونه کنار حرص میخوره و اقدامی نمیکنه به اطراف فشار میاره

 

+چه خفن شداا، سوم شخص آدما رو خطاب قرار بدم و پشت هم بنویسم، ویژگی مشترک آدما معلوم میشه! Wooowww

تو گروه جز فحش به استاده چیزی نمیگه بعد الان تو کلاس میگه "استاد این نوع شیوه تدریس برای من جالب بود و در درک مفاهیم کمک خوبی کرد مخصوصا فرم انتقادی تلخیص متون و ...."

خدایا شکرت♥️

نیلوفرجون تو امروز یه قهرمان بودی بهت افتخار میکنم عزیزم :****

میخوام این آهنگه رو پخش کنم 120 تا برم

ولی ازونجایی که ماشین نه فلش میخوره نه به گوشی وصل میشه. منم 120تا تاحالا نرفتم. میزارمش تو اهداف بلندمدتم. مثلا تو دناپلاس مشکی خودم!!

 

اصن مسخرس آرزو به این مسخرگی تو اهداف بلندمدتمه !!!!!!!!

تموم شد!!!!!! امروز دوتا کلاس جلسه آخر بود و خدافظی کردیم 😶😶😶😶😶😶

همینجور هم ارشد تموم میشه و با بچه ها خدافظی میکنیم 😬😬😬😬😬😬

انگشتام نمیکشه ادامه بدم به نوشتن..

 

امممم

ارائه دادم🙋🙋

موقع ارائه ویس گرفتم از صدام، ببینم اگه بشه آپلود می‌کنم اینجا

تگم برا ارشده، نه کلا

استادمون زنگ زد بم شمارش سیو نبود فک کردم اشتبا گرفته اومدم قطع کنم که خودشو معرفی کرد 😶😶😶

خودش بیکاره به فعال بودن این هی گیر میده

تف

تففف

من چرا حرص میخورم؟ :)))))

البته که از روی ترحمه، و البته که ترس عمیق خودم دارم :SSSS

این دختره فقططط غر میزنه :))))))

نسرین میگه چه سایزتم خوب میدونه! :) منم توجیحش کردم میدونن نه میدونه!!!

یه عالمه از آدمای دانشگا که میخواستنش گف، حدس میزنین عکس العمل من چی بود؟ هیچی! :)))) اگه فک کردین منم میام از آدمای دانشگا که میخواستنم بگم واقعا اشتبا فک کردین، من یه احمقم که جایی که باید حرف بزنم لالم!!!

 

نتیجه و خلاصه اینکه یکی بیاد منو بگیره :)) حالا خواس برام لباس خوشگلم بخره که توش مثه فرشته ها بشم و سایزمم خوب بدونه خوشال ترم میشم.

دنبال یه مطلب حول و حوش اول دی ماه آخر آذرم و چقدرررر زر زدم! هرچی میرم پایین نمیرسم به این تاریخ!!!!

 

+واسه اواخر آذر بود و پیج چهارم  وبلاگ پیداش کردم🤦‍♀️

واهاااییی

یه جوراب شلواری شیشیه‌ای سفید الان مامان بهم داد که با پیراهن سفیده که دیروز گرفتم یه فرشته‌ای میشم که اصن فتبارک الله احسن الخالقین  :)))))

من این مطلب قبلی رو ویرگول گذاشتم، پسر چارده ساله لایکش کرد من میترسم باعث ترویج بدآموزی شده باشم

مانی بیا بگو چندسالته، حالا درسته همه چی گفتم، ولی اگه ممکنه باعث اتفاق ناخوشایند شده باشم مطلب هامو با رمز مینویسم که کمتر بانی اتفاق بد باشم

هیچ چیزی تو ذهنم نیست، کلی میگم.

 

ویرگول خیلی مخاطب‌های جدید و متنوعی داره، یا آدما از آب‌وگل درومدن یا هنو تو آب‌وگل نرفتن. بعد من هروقت میرم از کاربرهای اونجا ترک می‌خورم!

مرسی که از لحاظ سنی مقایسه کردی، مثلا قدی مقایسه نکردی 🙋

خداروشکر 🤲

 

اگه خوشحالت می‌کنه وزنی هم بیشتری

۵۲ 🤷

آماده شدم که برم، مسیر اتاق تا در خونه رو اومدم طی کنم دیدم فیلم گذاشتن و مجبور بودم از جلوی تلویزیون و تونل آدمی رد بشم، حالتی که ازش متنفرم. از سکوت آدما موقع رد شدنم و از سوال نرگس که تو اتاق ازم پرسید داری میری دیت؟! متوجه شدم همه همین فکرو کردن. سورمه‌ای که کشییده بودم پررنگ‌تر از همیشه بود. ابروهامم صبح تمییز کرده بودم، با این اوضاع چشم‌وابرویی که به واسطه ماسک فقط بیرون بود. تقریبا کسی شک نداشت که دیت نمیرم.

ماشینم نبردم، تمام راه خونه تا مترو چشام پایین رو نگاه می‌کرد و تو فکر بودم. یه‌جورایی عصبی شده بودم که چرا مامان به سیاهی سرمه‌ام گیر داده... خلاصه تا مقصد همینطور با ذهن درگیر خودم سر کردم تا رسیدم به کافه. الهام و غزاله بودن نشستیم به حرف زدن تا بقیه هم اومدن. الهام و غزاله رو ۶ ۷ سالی بود ندیده بودم. بعد مدرسه و کنکور دیگه ندیده بودمشون. الهام دماغشو عمل کرده بود و به قول خودش کلی مالونده بود. غزاله هم به قول خودش ابروهاشم برنمیداره! گف من اسمم اینه شوهر کردم. شوهرم نیستش. اول سربازی بود، الانم آمریکاس. شش ماه یه بار می‌بینمش..

سعیده و سارا و زهرا و غزاله می‌خوان از ایران برن. سه‌تای اول اروپا، غزاله آمریکا. حدیث از قم رفتن کرج. محل کار شوهرش تهرانه ولی. سعیده د ارشد صنایع علوم‌ تحقیقات میخونه و کار می‌کنه. الهامم نمیدونم زده تو کار مزون و ایناا.

تو این ترکیب جمع من خیلی احساس راحتی نمی‌کردم. ولی امروز خوب بود واقعا بهم بد نگذشت. دلم برا همه تنگ شده بود. غمم می‌گیره دوستام برن و دیگه نباشن، سارا و زهرا تافل ندادن هنو. زهرا با احسان می‌خواد بره سعیده هم که باسعید. سارا باید دوتا مقاله بنویسه، کنفرانس شرکت کنه، کتابشم که الزویر چاپ شده تا بتونه دفاع کنه.

بعد از تولدم ندیده بودمشون و کلی برام کادو خوشگل اووردن. پیراهن سفید سعیده، بلوز سفید زهرا و کیف گوگولی سارا. گفتم چرا اینقد عروس کردین منو، شوهرمم بدین برم دیگه، گفتن اتفاقی جفتش سفید شده!!

طبق معمول تهش خسته شدم از تو آدما بودن، حوصلشونو نداشتم دیگه. پیاده تا مترو رفتم و هوا سرد بود. و چقدر تنها بودن و سردی هوا لذت بخش بود.

خدایا شکرت بابت همه‌چی

یه متن بلند بالا نوشتم و وقتی دکمه انتشارو زدم پرید 

و متنفرم از بلاگفا

ازینکه کاری کنم و عذاب وجدان بگیرمم بدم میاد

یا انجام میدی یا نمیدی، مسخره بازیا چیه

خوب شت و شت و شتت

همون کافه شد

ISTJ

تیپ شخصیتی شما:

ISTJ (آزمایشگر)

درون گرا حسی منطقی قضاوتی

«كارها را درست انجام دهيد و به آنچه كه براي خود و سازمان‌تان میخواهيد نايل شوید»

درونگراییم تغییر کرده و حسی شهودی نمیدونم کدومم.

ولی بااقتدار TJ بودنمو حفظ کردم

دیوونه شدم🤦

کامنت گذاشتم و بعدش دیگه نمیتونم انتقاد کنم

حالم ازین محافظه کاریم بهم میخوره «نکنه ناراحت بشه» «نکنه.... ال» نکنه بل 

 

باید منع کامنت گذاشتن بعد از ۱۲ برا خودم وضع کنم. حتی اگه احتمال میدم بحث به بعد ۱۲ بکشه هم نباید شرو کنم 

 

همینکه اون میفهمه جواب نمیده شکر 🤲

:))))))))))))

سارا دقیقا همون کافه‌ای رو پیشنهاد داد که با پسره می‌رفتیم :)))))

منم تایید کردم که خوبه :))))))

از الان خدا بخیر بگذرونه به احساس نداشته من!!!

واقعا اونجا اوکی بشه تهران و کافه‌های بینهایتش برای بار هزارم اثبات میشه اندازه‌ی اپسیلونی بزرگ نیستن

من رویایی دارم رویای رنگارنگ

رفتیم کمپ، یه گروه آدمیم که باهم از قبل دوست بودیم، غریبه نیستن خیلی، با کوله. دور آتیش نشستیم. حالمون خوبه، فاز لحظه‌ای بیشتر فلسفی و عمیقه، از بودن کنارش دارم لذت می‌برم. شبه و هوا یکم سرده ولی اینقدر خوش می‌گذره هیشکس دوس نداره تموم بشه. داریم حرفای قشنگ می‌زنیم. حرف‌های جهان بدون جنگ و بدون فقر، بدون رشوه و صلاحیت‌محور. جهان و ایرانی که توسعه با برنامه‌ریزی پیش میره نه با صلاحدید یه عده معدود

دنیایی که مرگ توش قشنگه، دنیایی که آدما باانگیزه از خواب بیدار میشن، با عشق زندگی می‌کنن

طعم عسلی که تو شیر ریختم اینقد خوشمزه بود و منو یاد خاطرات خوب انداخت که موقع خوردن حس کردم تو بهشتم و دارم از نهرهای شیر که زیرپام جاریه می‌خورم. 😍😍

ازین حس‌های خوب قسمت همه

بخاطر همین دعای دنیوی هم کردم که عیشم کامل شه

دوس پسرم‌دار شم و دناپلاس مشکی‌دار بشم *___*