آقاااااااا

جریان چیه؟!

از رییس خبری نیس!! بگین ما هم تو قضیه قرار بگیرییم. من اصلاا نمی فهمم! گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود...

چه خوابی برام دیده شده که اصلا نمی شود!!! قدرت تشخیصمو از دست دادم، متوجه نمیشم کجای کار غلطه که نمی شود! گیر کار کجاس؟ 

دیشب خواب دیدم خیابون انقلابیم، با سما و با نرگس و اکیپ اونا. حالت راهپیمایی طور بود، بغل خیابون رو سکوهای بغل نشستیم. حرف می زدیم و اینا. راه اومدیم رفتیم سمت میدون، سمت چپ خیابون هم بودیم. تصمیم گرفتیم بریم کتابخونه ملی، رفتیم. مکانش یه جایی بود که قبلنم تو خواب دیده بودمش ولی تو واقعیت نمی دونم کجاست. ما زیاد بودیم خودمون ولی بقیه آشناها هم بودن. مثلا پارتیزان!! یکم پیش اون بودم باهم حرف زدیم بعد رفتم پیش نرگس اینا. اون روز سالن اصلی برای پسرا بود، ولی سالن های اطراف دخترا هم می تونستن استفاده کنن. نرگس اینا یه جای آروم انتخاب کردن بشینن کارشونو کنن. من رفتم چرخیدم بقیشم ببینم مریم رو دیدم. با آزاده و فرزانه بودن. اون طرف تر هم حانیه جاش بود. اونا جای شلوغ نشسته بودن و برای من صندلی خالی نبود. گفتن بیا بشین تو هم. رفتم وسیله هامو اووردم، مریم یه جای دیگه پیدا کرده بود، اونجا نشسته بود منو گف بشینم جای قبلیش که نزدیک بچه ها بود..

این تجربه جمع شدن همه آشنا ها و دوستای هم من هم نرگس یه جا. خییلییی تجربه خووب و قلقلک کننده ایه.. تجربشم اینجوریه که تو همش میگی ای کاااش... احتمال باز عملی شدنش خیلی پایینه ولی وااقعاا تو خوابشم قشنگه *___*

این سری می خوام براش بفرستم کپی می کنم، باز گند نمی زنم لینک بدم.

گفت که "میشه روت حساب باز کرد" یه‌جا دیگه‌ هم گفت که "مهندس هستی" به این دیدها به خودم نگا نکرده بودم. و اینکه چقد سوال‌هاش برای شناخت طرف مقابل خوب بودن. روشش رو من خیلی پسندیدم..

پرسید ۵ نفر دور هم نشستن یکی همش حرف می‌زنه، یکی تو گوشیشه، یکی نمک می‌ریزه، یکی هم ساکته و ققط شنوندس (۵می رو نگف) تو کدومی؟ گفتم رد گزینه بریم، هیچ‌کدوم از اینا نبودم گفتم من ۵مم که نگفتی. اون پرحرفه یه مخاطبی داره دیگه. من اونم!

گف تو شرکت آدم منفعل به‌درد نمی‌خوره چون یا خودش اذیت می‌شه یا بقیه رو اذیت می‌کنه.

آدم همیشه منتقد هم میشه تریپ رئیس، آدم نمک هم خیلی لازمه همیشه. گفت ما آدم منفعل نمی‌خواییم، آدم با خلاقیت بالا و نظردهنده نیاز داریم.

پرسید از چی خیلی بدت میاد؟ گفتم آدما روراست نباشن. دروغ بگن، پشت هم حرف بزنن

گف چی خیلی عصبیت می‌کنه گفتم کد بره رو اعصابم گف پس صبور نیستی گفتم نه. خیلی صبور نیستم عجولم نیسنم. معمولیم.

از دید بقیه چه آدمی هستی؟؟ از دید خودت چه آدمی هستی؟؟ اون برنامه ریز رو گفتم و صمیمی و ارتباط خوب برقرار کردن با آدما رو.

محیط کارت خوب باشه حقوقش کم باشه چی؟ محیط کار خوب رو تعریف کن. گفتم مذهبی باشن، روابط دوستانه باشه. توش چیز جدید یاد بگیرم و پیشرفت کنم. توش خوشحال و راضی باشم. (اولش گفتم بدون اولویت میگم)

چرا می‌خوای کار کنی؟؟  یه سری چیزا که بالا گفتم + آحرش استقلالم گفتم شایدم پرسید منم تایید کردم.

 نمیدونم بحث از کجا به این رسید که گفت چی کار می‌کنی، کلاس چی میری یا همچین چیزی.. گفتم خطاطی و خیاطی و چرمم بلدم و.. یکم درباره اینا حرف زد، به خطاطی هم علاقه نشون داد.

درباره خودشونم چیزمیز گف کلی

پارموون کردی بابااااااااااااااا

بکش بیروووون

مریم میگه مدل اجتماعی بودنت با همه آدما فرق داره! میگم ینی چی میگه آدما معمولا یه مدلن، تو باهاشون متفاوتی :))))

میگه سر همین اصلا تعارف نکردنت، سر خیاطی کردنت، سر اینکه خودت گفتی به خودت نمی ذاری بد بگذره...

مَلیکا زنگ زد گف رییس گفته برا شنبه برم

فوج استرسه که وارد شد

منفی فکر نمی کنم اصن

به عبارتی می خوام مثبت فکر کنم کلا :)

اول اینکه اینترنت با مغز ما چه می‌کند چقد خوبه!

دوم اینکه من فکر می‌کردم دختره! الان فهمیدم پسره!!

سوم اینکه از هرکسی توقع جواب نداشتن داشتم به جز ملیکا، نمی‌دونم به رییس گف یا نهه..

چارم اینکه پسر! چقد جااالب، همه آدم های متولد این ساال‌هاا تو بازه زمانی سن خاص افکار مشابهی به ذهنشون خطور می‌کنه. البته که من معتقدم جامعه بانی به‌وجود اومدن این افکاره.. ولی اینکه الان با اختلاف سنی ۵ سال به بالاا حتی مطرح کردن این موضوعاا براشون مضحک و احمقانس، ولی من و خییلیی زیااد از هم‌سن‌های من دغدغه ی خیلی جدیمونو یه سری مسائل‌

مثلاا من اگه تا الان پول داشتم قطعاا مستقل رو می‌شدم. به ۱۰۰۱ دلیل. ولی الان من نمی‌تونم چون پول ندارم، ترجیح هم می‌دم مطرح نکنم با خانواده این موضوعوو . چون فایده ای نداره واقعااا

من یه بار به ۶۷یی اینو گفتم اصن نمی‌فهمید حرفموو..

حالا مفصل باید بیام توضیح بدم دقیقا منظورم چیه. ولی این ۲تا مسئله تفاوت فاحش فکری و رفتاری با حدود ۵سال بزرگتر و دیدگاه های مشابه با هم‌سال‌هاا درباره موضوع های خیلی متفاوت حتی با آدم‌هایی که صرفا ۱ ۲ ماهه تو فضای مجازی باهاشون آشناا شدم.. خیلی برام عجیب و جالب بود

پنجم اینکه: مامان میگه مگه حتماا باید بی‌عیب باشی که یه‌جا استخدامت کنن، هیشکی بی‌عیب نیس. تو حرفه‌ای هم بشی بی‌عیب نخواهی بود. پس از این فکر مزخرفت دست بکش و عین آدم برو برای مصاحبه..

ششم اینکه بیاام خودمو بنویسم. قبلا ها هم که نوشتم جمع‌آوری کنم.. ببینیم چی ازمون درمیااد

هفتم اینکه امروز ۱۸ دی ۹۷عهه starخااانوووومممم 

دیشب خواب دیدم مَلیکا زنگ زده میگه رییس گفته 1 ماه کارآموزی داره.

50تا شرکت داریم که بخش فنی اونجاهاا کار می کنن :))))

خواب دیدم باز از جلوی در انجمن رد شدم،و تابلوهای زیادشو دیدم... بیدار شدم شک کردم تو واقعیت باز دوباره رد شده بودم. یا خواب دیدم. به مسیر دیروز که دقت کردم فهمیدم خواب دیدم اینو..

چقد خوابای من واقعی و ملموسن، مرز بین خواب و بیداری متوجه نمی شم :)

زود قضاوت کردم، و نرفته بود.

ولی این داستان چیزی از خریته من کم نمی کنه.

منت کشی عاالم و آدموو باید کنم

اینقد احمقانه و مسخره و چرت

بس کنین تورو خدااا بس کنیین

به اون خر می‌خوام کادو تولد بدم جواب پیامم نمیده

این احمق می‌گم اینجایی بگو لوس می‌کنه خودشو

اه باباا جمع کنینن ۱ ساعته علااف کرده منو حالا جوابمم نمیده

چقدد خرم من آخههه چقد یه نفر میتونه خر باشه آخههه. بابااا زندگیتو کن گور بابااای همشون...

تف تف تف

ولی خوبیش به اینه اینجا میام خودمو نهی می کنم، نقد می کنم، میگم دیگه این فکرو نکن و این کارو انجام نده بعدش آدم میشم پاک یادم میره کار اشتباهم رو :))

ینی وقتی می نویسم بار روانی قضیه از ذهنمو خالی می کنم. بعدش سبک ترم. بعضا با نوشتن کارهام، اونا هم یادم میره انجام بدم دیگه :)) تا این حد می خوام بگم نوشتن بهم حال خوب میده و من بهش معتادمم...

دارم فکر می کنم چرا کارآموزی حصین نرفتم؟! مصاحبشو می رفتم حالا، تهش می گفتم نمیاام...

چقد خنگ بودم.

آقاااا

خوب اینقد دقیق آدرس میدین، ما می‌فهمییم، مثل قبل برخورد کردن برامون سخت میشه کلی

واای نه، ولی بیاا بیخیاال شوو، حالاا هرچی گفته و تو هرچقد مطمئنی، بیخیاال آقاا، بیاا و ۰.۰۰۰۰۱ درصد خطا برا خودت بذار، اونوق چی؟؟

 

 اهداف کاری: (به اختصار توضیح دهید)

یادگیری و پیشرفت،

کسب تجربه های جدید

استقلال

داشتن سابقه کاری

کسب موقعیت اجتماعی بهتر

گذراندن وقت و امور

.

.

چه اهدااف والایی واقعا :))

چی بنویسم حالااا

از خستگی له و داغونم 

و خدایاااا یه عاالمه شکرت

ولی هرچی بزرگتر میشی دغدغه‌هااتم بزرگ‌تر میشه

(دوم سوم راهنمایی، تو اتوبوس، با اون ۲تا، تو راه برگشت خونه)

مثلاا الان دغدغه امروزمون برا یه جوون ۲۲ سااله بود، و من چقد خووب می‌دونم نهااایت تا ۱ سال دیگس این اوضاا و ورق کلی برمی‌گرده.. چقدرر حال آدم نوساان داره، روز آن داره روز آف هم ۱۰ برابر داره :))) 

بااید پیدا کنیم تو روز آفمون چی حالمونو خوب می‌کنه بریم سمتش. بااید این سختی ها رو تحمل کنیم که بزرگ بشیم، باید یاد بگیریم با سختی‌هامون دوست بشیم و زندگی به خودمون سخت نکنیم، باید یاد بگیریم از سختی هامون درس بگیریم. بااید بریم جلو، بااید رااه بریم.. بجز غر زدن بااید حرکت کنیم، حتی اگه تو منجلاب بیشتر فرو بریم.. 

کااش یاد بگیریم و عمل کنییم

کااش به راحتی همون یه جمله ای که گفت می‌بوود.. کااش بشه.. 

.

.

بی‌صبرانه انتظارتون رو می‌کشم روزاایی که برا خودم متصور شدمتون؛ زوودی بیایین :))

Barack Obama, Steve Jobs, Mark Zuckerberg; they’re all famous for wearing the same outfits everyday. The reason is what psychologists call decision fatigue. They have to make tons of decisions each day with a finite amount of energy, and limiting the minutiae of decisions like what to wear preserves the energy for the real stuff.

 

Designers should think about their energy the same way. With interface designs trending towards consolidation, designers can spend less time worrying about what color or how big a button should be and more about why it should be there in the first place.

MORE HERE

دیشب خواب دیدم یه روز قبل از عروسی نرگس مرده، تو اتاق خونه امانیه بودیم، زیر پتوش مونده بود. من باید به همه خبر می دادم. تو خواب کلی گریه کردم، کللی هاا. همه سخت مشغول تدارکات بودن. کسی به حرفم گوش نمی داد. کفتم لااقل از زیر پتو و از رو تخت برش دارین. می گفتم غیبتش رو حس نمی کنین؟

آدم ها بودن به منم گوش می دادن ولی مثه این که یه جمله خبری روزمره گفته باشم بعد از تموم شدن حرفم ادامه کار قبلیشون رو انجام می دادن.

من موقع گفتن به آدم های مختلف همش گریه می کردم و هق می زدم.

خیلی لحظات سختی بودد، خیلیی...

این خوابم دیگه تعریف نمی کنم تو خونه، کلاا دیگه نمی تونم خواب هامو تعریف کنم. فقط می نویسمشون.. ..

 

امروز تولدشه و فقط می تونم بگم خاطره هاا خیلی بی رحمن، خیلیی...

اصواتی از سر بی‌حوصلگی، که قابل ترجمه به زبان نوشتاار نیس..