جریان چیه؟!
از رییس خبری نیس!! بگین ما هم تو قضیه قرار بگیرییم. من اصلاا نمی فهمم! گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود...
چه خوابی برام دیده شده که اصلا نمی شود!!! قدرت تشخیصمو از دست دادم، متوجه نمیشم کجای کار غلطه که نمی شود! گیر کار کجاس؟
جریان چیه؟!
از رییس خبری نیس!! بگین ما هم تو قضیه قرار بگیرییم. من اصلاا نمی فهمم! گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود...
چه خوابی برام دیده شده که اصلا نمی شود!!! قدرت تشخیصمو از دست دادم، متوجه نمیشم کجای کار غلطه که نمی شود! گیر کار کجاس؟
این تجربه جمع شدن همه آشنا ها و دوستای هم من هم نرگس یه جا. خییلییی تجربه خووب و قلقلک کننده ایه.. تجربشم اینجوریه که تو همش میگی ای کاااش... احتمال باز عملی شدنش خیلی پایینه ولی وااقعاا تو خوابشم قشنگه *___*
پرسید ۵ نفر دور هم نشستن یکی همش حرف میزنه، یکی تو گوشیشه، یکی نمک میریزه، یکی هم ساکته و ققط شنوندس (۵می رو نگف) تو کدومی؟ گفتم رد گزینه بریم، هیچکدوم از اینا نبودم گفتم من ۵مم که نگفتی. اون پرحرفه یه مخاطبی داره دیگه. من اونم!
گف تو شرکت آدم منفعل بهدرد نمیخوره چون یا خودش اذیت میشه یا بقیه رو اذیت میکنه.
آدم همیشه منتقد هم میشه تریپ رئیس، آدم نمک هم خیلی لازمه همیشه. گفت ما آدم منفعل نمیخواییم، آدم با خلاقیت بالا و نظردهنده نیاز داریم.
پرسید از چی خیلی بدت میاد؟ گفتم آدما روراست نباشن. دروغ بگن، پشت هم حرف بزنن
گف چی خیلی عصبیت میکنه گفتم کد بره رو اعصابم گف پس صبور نیستی گفتم نه. خیلی صبور نیستم عجولم نیسنم. معمولیم.
از دید بقیه چه آدمی هستی؟؟ از دید خودت چه آدمی هستی؟؟ اون برنامه ریز رو گفتم و صمیمی و ارتباط خوب برقرار کردن با آدما رو.
محیط کارت خوب باشه حقوقش کم باشه چی؟ محیط کار خوب رو تعریف کن. گفتم مذهبی باشن، روابط دوستانه باشه. توش چیز جدید یاد بگیرم و پیشرفت کنم. توش خوشحال و راضی باشم. (اولش گفتم بدون اولویت میگم)
چرا میخوای کار کنی؟؟ یه سری چیزا که بالا گفتم + آحرش استقلالم گفتم شایدم پرسید منم تایید کردم.
نمیدونم بحث از کجا به این رسید که گفت چی کار میکنی، کلاس چی میری یا همچین چیزی.. گفتم خطاطی و خیاطی و چرمم بلدم و.. یکم درباره اینا حرف زد، به خطاطی هم علاقه نشون داد.
درباره خودشونم چیزمیز گف کلی
بکش بیروووون
میگه سر همین اصلا تعارف نکردنت، سر خیاطی کردنت، سر اینکه خودت گفتی به خودت نمی ذاری بد بگذره...
فوج استرسه که وارد شد
منفی فکر نمی کنم اصن
به عبارتی می خوام مثبت فکر کنم کلا :)
دوم اینکه من فکر میکردم دختره! الان فهمیدم پسره!!
سوم اینکه از هرکسی توقع جواب نداشتن داشتم به جز ملیکا، نمیدونم به رییس گف یا نهه..
چارم اینکه پسر! چقد جااالب، همه آدم های متولد این ساالهاا تو بازه زمانی سن خاص افکار مشابهی به ذهنشون خطور میکنه. البته که من معتقدم جامعه بانی بهوجود اومدن این افکاره.. ولی اینکه الان با اختلاف سنی ۵ سال به بالاا حتی مطرح کردن این موضوعاا براشون مضحک و احمقانس، ولی من و خییلیی زیااد از همسنهای من دغدغه ی خیلی جدیمونو یه سری مسائل
مثلاا من اگه تا الان پول داشتم قطعاا مستقل رو میشدم. به ۱۰۰۱ دلیل. ولی الان من نمیتونم چون پول ندارم، ترجیح هم میدم مطرح نکنم با خانواده این موضوعوو . چون فایده ای نداره واقعااا
من یه بار به ۶۷یی اینو گفتم اصن نمیفهمید حرفموو..
حالا مفصل باید بیام توضیح بدم دقیقا منظورم چیه. ولی این ۲تا مسئله تفاوت فاحش فکری و رفتاری با حدود ۵سال بزرگتر و دیدگاه های مشابه با همسالهاا درباره موضوع های خیلی متفاوت حتی با آدمهایی که صرفا ۱ ۲ ماهه تو فضای مجازی باهاشون آشناا شدم.. خیلی برام عجیب و جالب بود
پنجم اینکه: مامان میگه مگه حتماا باید بیعیب باشی که یهجا استخدامت کنن، هیشکی بیعیب نیس. تو حرفهای هم بشی بیعیب نخواهی بود. پس از این فکر مزخرفت دست بکش و عین آدم برو برای مصاحبه..
ششم اینکه بیاام خودمو بنویسم. قبلا ها هم که نوشتم جمعآوری کنم.. ببینیم چی ازمون درمیااد
هفتم اینکه امروز ۱۸ دی ۹۷عهه starخااانوووومممم
50تا شرکت داریم که بخش فنی اونجاهاا کار می کنن :))))
خواب دیدم باز از جلوی در انجمن رد شدم،و تابلوهای زیادشو دیدم... بیدار شدم شک کردم تو واقعیت باز دوباره رد شده بودم. یا خواب دیدم. به مسیر دیروز که دقت کردم فهمیدم خواب دیدم اینو..
چقد خوابای من واقعی و ملموسن، مرز بین خواب و بیداری متوجه نمی شم :)
ولی این داستان چیزی از خریته من کم نمی کنه.
اینقد احمقانه و مسخره و چرت
بس کنین تورو خدااا بس کنیین
به اون خر میخوام کادو تولد بدم جواب پیامم نمیده
این احمق میگم اینجایی بگو لوس میکنه خودشو
اه باباا جمع کنینن ۱ ساعته علااف کرده منو حالا جوابمم نمیده
چقدد خرم من آخههه چقد یه نفر میتونه خر باشه آخههه. بابااا زندگیتو کن گور بابااای همشون...
تف تف تف
ینی وقتی می نویسم بار روانی قضیه از ذهنمو خالی می کنم. بعدش سبک ترم. بعضا با نوشتن کارهام، اونا هم یادم میره انجام بدم دیگه :)) تا این حد می خوام بگم نوشتن بهم حال خوب میده و من بهش معتادمم...
چقد خنگ بودم.
خوب اینقد دقیق آدرس میدین، ما میفهمییم، مثل قبل برخورد کردن برامون سخت میشه کلی
واای نه، ولی بیاا بیخیاال شوو، حالاا هرچی گفته و تو هرچقد مطمئنی، بیخیاال آقاا، بیاا و ۰.۰۰۰۰۱ درصد خطا برا خودت بذار، اونوق چی؟؟
اهداف کاری: (به اختصار توضیح دهید)
یادگیری و پیشرفت،
کسب تجربه های جدید
استقلال
داشتن سابقه کاری
کسب موقعیت اجتماعی بهتر
گذراندن وقت و امور
.
.
چه اهدااف والایی واقعا :))
چی بنویسم حالااا
و خدایاااا یه عاالمه شکرت
(دوم سوم راهنمایی، تو اتوبوس، با اون ۲تا، تو راه برگشت خونه)
مثلاا الان دغدغه امروزمون برا یه جوون ۲۲ سااله بود، و من چقد خووب میدونم نهااایت تا ۱ سال دیگس این اوضاا و ورق کلی برمیگرده.. چقدرر حال آدم نوساان داره، روز آن داره روز آف هم ۱۰ برابر داره :)))
بااید پیدا کنیم تو روز آفمون چی حالمونو خوب میکنه بریم سمتش. بااید این سختی ها رو تحمل کنیم که بزرگ بشیم، باید یاد بگیریم با سختیهامون دوست بشیم و زندگی به خودمون سخت نکنیم، باید یاد بگیریم از سختی هامون درس بگیریم. بااید بریم جلو، بااید رااه بریم.. بجز غر زدن بااید حرکت کنیم، حتی اگه تو منجلاب بیشتر فرو بریم..
کااش یاد بگیریم و عمل کنییم
کااش به راحتی همون یه جمله ای که گفت میبوود.. کااش بشه..
.
.
بیصبرانه انتظارتون رو میکشم روزاایی که برا خودم متصور شدمتون؛ زوودی بیایین :))
Designers should think about their energy the same way. With interface designs trending towards consolidation, designers can spend less time worrying about what color or how big a button should be and more about why it should be there in the first place.
MORE HERE
آدم ها بودن به منم گوش می دادن ولی مثه این که یه جمله خبری روزمره گفته باشم بعد از تموم شدن حرفم ادامه کار قبلیشون رو انجام می دادن.
من موقع گفتن به آدم های مختلف همش گریه می کردم و هق می زدم.
خیلی لحظات سختی بودد، خیلیی...
این خوابم دیگه تعریف نمی کنم تو خونه، کلاا دیگه نمی تونم خواب هامو تعریف کنم. فقط می نویسمشون.. ..