دارم تو منجلاب گه فرو میرم. چه مادی چه معنوی! اون از حرف زدن های اون، بزز هی میاد میگه شیرینی بعد چرت و پرت میگه بعد میره. و جواب دادن های من
این از هرکی میرسه میاد پیام میده. هروکر راه انداختنای من 
واسه شرکت رفتن هم به بن بست دارم رسیدمم، با اینکه کلی جا نیرو می خواد، منم نیرو هستم ولی متاسفانه هیجا مچ نشدم :( به شدت پول نیااز دارم، به شدت هم زیااد خونه ام. باید کمتر خونه باشم..
ارشد هم امروز رفتم دانشکده با چن نفرم صحبت کردم، مشاوره هم گف برا تغییر رشته 2 ساله برنامه ریزی می کنیم ما. به امید حرف این نباید بمونم و باید شروو کنم.
اول کارم به ثبات برسه، بعد ارشد رو به مقصود برسونم.
از اربعین هم نگم براتون که دلم پره، صرفاا بخاطر اینکه میگه نه کل برنامه ها خوابیده. که واقعاا الان نه، کِی و من چقده دیگه مگه وقت دارم، پول داشتم تعلل نمی کردم...
الاان چیزی که خیلی نیاز دارم و کمبود دارم، خدا و دعا و توسل هستش. من هی حالا برم دنبال کار، بسم الله نکنم، از خدا نخوام کمک کنه، بیوفتم تو راه گنااه چه فایده داره..
باید برا این مورد تصمیم درست حسابی بگیرم، باید توسل کنم، کاش یکی که میره اربعین من رو خیلی دعا کنه.
بیوفتم رو غلطک زندگی بعد از کارشناسی...... اگر خدا بخوااهد.
آقااا راستی
تولدم مباارک :)) تولد امساال قشنگ شد هفته تولد استاار
چقدرر ماجرا دااش. هیئت، پارک جوانمردان، کوه، بدمینتون، کینکت، شیرینی سربازی/تولد، بالاخره 29م، اون همه و همه هیچ!!!، فردای تولد :)))
خدایاااا شکرت