دختر کوچولو

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت : 

مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش 

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت : 

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت : 

دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار 

دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟

بقال با تعجب پرسید ؟

چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت :

" آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !! 

--

کودک


کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم.

این حال الان منه

میدونم تفکر مسخره ای که آدم هروقت شکست بخوره دیگه حق نفس کشیدن نداره دیگه اجازه زندگی کردن و

خندیدن نداره اینم میدونم که "آدمای موفق بیشتر از آدمای ناموفق شکست میخورن" اینم میدونم که "آدمای

موفق هیچ وقت تسلیم نمیشن، اونایی که تسلیم میشوند موفق نمیشن" ولی راستشو بخواید دیگه کم اوردم

یعنی اینکه دیگه دوست ندارم اینقد نمره های پایین بگیرم. خوب آخه میدونین اینا مسخره ترین بهونه است که

مدرسه اش عوض شده، محیط تغییر کرده، با دوستای سال پیشش نیست و ...  ، به خاطر اینکه تغییر مدرسه 

نهایتا تا 2 ماه اول سال باعث میشه نمره های آدم افت کنه نه دیگه 9 ماه تحصیلی و اینکه اگه میخواست

درسم افت کنه باید پارسال این اتفاق میفتاد که دوسته درست و حسابی نداشتم نه امسال.

من پستامو با توجه به حالم معمولا میذارم حالا هم واقعا به این چیزی که گذاشتم اعتقاد دارم.


اجازه خدا ؟!

 

میشه من ورقمو بدم ؟

 

میدونم وقت امتحان تموم نشده

 

ولی

 

من دیگه خسته شدم ...

قصه

اگه میدونی پایان یه قصه خداحافظیه...

هرگز سلام نکن.

                         "دکتر علی شریعتی"