زمین و آسمان را کفر میگویی،نمی گویی؟
پریشانم چه میخواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب آهسته و خسته
تهیدست و زبان بسته
به سوی خانه بازآیی
زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خداوندا...
اگر در روز گرماخیز تابستان،
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی،
لبت بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری
و قدری آنطرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو وآن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
خداوندا...
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت باخبر گردی،
پشیمان میشوی از قصه ی خلقت
از این بدعت.
خداوندا... تو مسئولی.
تو میدانی که انسان بودن و ماندن
دراین دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است
و ازاحساس سرشار است
"دکتر علی شریعتی"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 10:31 AM توسط star
|